می دونم ساوش جون الان چه حسی داری و چقدر افکار عجیبی نسبت به من داری
خیلی ها این حس رو دارن
انقدر اتفاقات پشت سرهم افتاد ه که به قول تو این نمک خوردن و این نمک دون شکستن رو همه فکر کردن من انجام دادم
واقعیت تلخی هست اما من هم مهره همون ادم گنده های این مملکت شدم مثل همون دفعه قبل
حالا تو هم یک نصیحت من رو قبول کردی و کشیده شدی توی این بازی
خیلی تاکید کردم اما نصیحتم رو قبول نکردی یادت نرفته اشک های اون روزم رو که
چون می دونستم نتیجه کار چی میشه
رفتنم از ایران شایداولین دلیلش نجات تو باشه هیچ چاره ای نیست الا رفتن و کار کردن و برگشتن .من و تو یتیم هستیم
و ادمهای یتیم کسی رو ندارن که بهشون کمک کنه
من تازه فهمیدم که ایران خیلی خیلی احمقانه هست و لی تو ... توی روزهای سخت من رو کمک کردی رفیق
من هیچ وقت صمیمی ترین دوستم اگر بارها من رو سیلی بزنه ناراحت نمی شم چون توی سخت ترین زمانها با من بودی و هستی
این مشکل رو حل می کنم اما وقتی حل کردم دو تا دعوت نامه برات می فرستم تا جبران کنم
به حرفهام اعتماد کن
چاره ای جز مهاجرت نیست
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط وحید |
| ||||||