می خوام یک ذهن بیخیال برات درست کنم چون
زندگی احمقانه شده شاید نفس کشیدن کمی احمقانه شده شاید پیشرفت هم جزو تکرارهای زندگی باشه شاید تو خودت ......... شدی اما یک قصه هست که هنوز تکراری نشده
خوردن و خوابیدن و .... بیا تستش کنیم اینجا دیگه تکراری شدنش هم کیف میده
بخور بخور زیاد بخور از همه چیز بخور میوه ها شیرینی ها غذا های مختلف مثل یک حیوان اصیل و نجیب بخور سعی کن اب دهنت موقع خوردن از بغل غذاهات بریزه بیرون و صدای چریدنت تا اوج اسمون بره اینجوری اصیل تر نشون میدی
اگر میوه ها شیرین باشن مطئن باش رسیده شدن غیر از انار که حالم ازش به هم می خوره
چون روش قرمز قرمز هست داخلش هم که باز می کنی باز قرمز هست ولی تا توی دهنت می کنی از ترشیش داغون میشی و تازه می فهمی انارش ایرونی بوده
به این میگن شیعه بازی به روش کلاسیک به این میگن هر چی اسمش رو بزاری بی خیال باز رفتیم توی بیراهه بریم سراغ خوابیدن
و اما خوابیدن اون هم یک دنیا راحتی داره همین که می خوابی مطمئن میشی که احمقانه های زندگیت چند ساعتی باهات نیستن مخصوصا همون ادمهایی که نگاهشون مثل یک ببعی اسهال گرفته یبس و بی معنی هست اما از شانس خوبیت همون اد مها با همون نگاه میاد توی خوابت هم
بع بع کنان باز علف می خواهن و تو یک دفعه از خواب می پری و تازه می فهمی که خواب بوده و لذت بیدار شدن رو هم حس می کنی
بعدش باید بیدار بشی و خودت رو بزنی به کوچه علی چپ روصورتت را باید پر از شکلات کنی که شیرین باشی و تنت را پر از کاه و یونجه که نرم باشی و مغز را تعطیل از هر هیاهو
حالا اماده بار بردن هستی تا روی صورتت شکلات هست حتما کسی هست که با زبونش همیشه در حال لیس زدنت باشه و هیچ جایی نرم و گرم تر از یک تن پر از کاه نیست
می مونه کمی دلقک بازی و طنازی که اون لازم نیست با جیبهای پر پولت عوضش کن اگر خالی هم هست لزومی نداره که اصلا این همه قوانین را پیاده کنی چون امکان نداره با بی پولی بتونی زندگی کنی چه احمقانه چه غیر احمقانه
حالا اماده شدی برای اینکه نفهمی زندگی احمقانه شده
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط وحید |
| ||||||