شاید سفر یکی از ملزومات جدا نشدنی از زندگی من باشه اما توی سفر اخرم به یکی از شهرهای کردستان ماجرای عجیبی را دیدم که خالی از لطف نیست بگم
با مدیر عامل شرکتی بودیم و داخل یکی از بازارهای محلی کردستان داشتیم قدم می زدیم که گلاب به روتون مشکل اجابت مزاج پیدا کردم و با زبون بیزبونی گفتم دستشویی کجاست .مدیر عامل کارخانه محترم گفت می خواهی یک چیز جالب بهت نشون بدم که رفتی تهران برات خاطره بمونه
ما هم که ذاتا دنبال اسرار مخوف عالم هستیم لبیک گفتیم و دنبالش را ه افتادیم کنار مسجدی یک زیر زمینی بود که با پله های زیادی به پایین می رفت من و شریک محترم و جناب مدیر عامل سه نفری از پله ها پایین رفتیم من که فکر نمی کردم انجا اثری از توالت باشه فکر کردم که شاید چند تا شیر اب گذاشتن که دستهات را بشوری از پله ها که رفتیم پایین همه چیز خیلی مشکوک به نظر رسید
سمت چپ پله ها یک اتاق نسبتا بزرگی دیدم داخل شدیم . دیدم جناب مدیر عامل دارن تشریف می برن ته اتاق . دیوار های کوتاه که بلندیش تا کمر ادم می رسید نصفی از اتاق را پوشونده بود مثل دندانه های یک شونه
من که هنوز توی باغ نبودم که موضوع چیه تا امدم داخل یکی از این دیوار های کوتاه را ببینم عرق روی پیشانی مبارک نشست علتش هم این بود که یک نفر داخل همون نصفه دیواری که تا کمر ادم بود و در هم نداشت داشت کارش را می کرد تعداد این دیوار های نصفه بدون در انقدر بود که یک بار دیگه ریسک کنم و دیوار بعدی را ببینم داخل دیوار بعدی هم یک پسر بچه بود که خیلی ازاد در ملا عام داشت اجابت مزاج می کرد و تازه فهمیدم عجب جایی گیر افتادم تعداد این حجره ها شاید به ۱۰ حجره می رسید
دیدم مدیر عامل هم رفت توی دیوار اخری و خلاصه نشست نه راه پس داشتم نه راه پیش دل را به دریا زدم رفتم داخل یکی از این حجره ها باحال نشستم مثل تمام دستشویی ها هم شیر اب داشت هم سنگ توالت هم شلنگ مربوطه فقط نمی دونم چرا نه در داشت نه دیوار بلند
تا حالا حتی خارج از ایران هم که بودم اینقدر ازادی را حس نکرده بودم
اولین باری بود که لحظه به لحظه دستشویی رفتنم با ازادی کامل و اضطراب بود و علت اضطرابم دو تا چیز بود :
اول اینکه اگر مدیر عامل که دستشویی اخری بود کارش زودتر تموم می شد اگر می اومد جلوی من باید بهش چی می گفتم و ثانیا اگر یک نفر می خواست بیاد داخل دستشویی من چه جوری باید اعلام می کردم که کارم هنوز مونده و یا تموم شده
خلاصه فکر کنم رکورد حداقل زمان دستشویی رفتن توی دنیا رو من ان روز زدم و سربلند زودتر از همه اومدم بیرون و شریک مبارک از خنده داشت می مرد البته ان جرات ریسک یک توالت بدون در و دیوار را نداشت ولی خوب شد که نداشت
این تجربه اولین دستشویی بدون در و دیوار من بود
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 9:16 قبل از ظهر توسط وحید |
زری خانم : اوا مرد خاک به سرم شد. ۲۴ ساعت از تحویل سال نو می گذره اما هنوز خونه دختر پسر خاله عمه بزرگه مامانم نرفتیم بدو بدو باید زود انجا هم بریم.
عباس اقا : انجا چرا دیگه من ان یارو را نمی شناسم اخرین بار ۵ دقیقه پیارسال با هم حرف زدیم ان هم در مورد اینکه اب و هوای گرم بهتره یا ابری که تازه اخر هم به نتیجه نرسیدیم .
زری خانم : یعنی که چی !!!!!!!خوب عید یعنی همین دیگه مگه از عید توقع دیگه هم داشتی انتظار چی داشتی تو از همون اولش هم اجتماعی نبودی
عباس اقا : اجتماعی که این باشه می خوام نباشه و بعدش .........
جیغ جیغ و بوق بوق و هوار و داد و بزن بزن و دادار دادار و ...........
این داستانی که بالا نوشتم احتمالا توی خونه خیلی از ایرونی ها این روزها داره اتفاق می افته مهمونی های ۵ دقیقه ای مزخرف که اسمش را میزارن چی چیه رحم .البته اگر اسمش را بزارن قطع رحم قطع اعصاب قطع لذت های معمولی زندگی بهتره .واقعا اگر بین یک لیوان اب زرشک داغ بدون نمک و یک همچین مهمونی مجبور باشم یکی را انتخاب کنم همون جام زهر را می نوشم تا یک همچین مهمونیهایی!!!!!!!!
اره بابا جغد بودن ولی با خیال راحت نفس کشیدن بهتر از شاه وز وز بودن هست این اصطلاح شاه وز وز یعنی استاد مسلم فک زدن ان هم نه با اطلاعات عالی دقیقا اگر ادم یک نفر را توی خیابون یخه اش را بگیره و در مورد پیچ سمت چپ موشک بالستیک بخواد بحث را شروع کنه خیلی راحتتر از این مهمونی های ۵ دقیقه ای سالی یک بار هست تازه اگر شانس بیاری چون ممکن هست بعضی از این مهمونی ها ۵ سال یک بار ۵ دقیقه باشه و معمولا توی همون ۵ دقیقه این الفاظ به کار می ره :
ای مبارکه ماشالله پسرتون که اسمش هم یادم نیست دفعه پیش داشت شیر می خورد چه یک دفعه سبیلهاش در امده اوا زمونه چه زود می گذره
بیخیال بابا بیخیال ایرونی های محترم لطفا جای این اراجیف بندیها یا برین زیر بارون قشنگ بهاری بکیفین و یا برین ۱۳ به در با چهار تا دونه رفیق فابریک بگین و بچرخین و بیایین خونه
خدایا این عید را از جامعه مسلمین نگیر
این پست را نمی نوشتم می ترکیدم اخیش
+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط وحید |
| ||||||