به خیابان ولنجک شدیم به ناگاه بنزی دیدیم که عنان از کف بریدیم و اب از دهان مبارک به راه افتاد. و طبق عادت همیشگی از ته دل ناله و عجز و فغان به در گاه الهی کردیم که ای مالک سماوات مگر ما چه کردیم که فلانی نکرد مگر ما چه بد کردیم که تاوان ان این گاری لکنتی روغن سوز می باشد و طبق معمول ندای درونیمان داشت می گفت که حتما او از کافرین و ملحدین و کفار هست که به ناگاه چشممان به راننده طیاره افتاد
اوففففففففففف بار الهی چه می بینم . ایا درست می بینم خاک بر چشمم باد و دو چشمم کاش کور می شد .ملایی با یک عمامه سفید و مقداری محاسن درپشت فرمان همچنان لم داده بود که انگار بر کائنات تکیه کرده . حرفمان را از در گاه الهی پس گرفتیم و اینجور به در گاه الهی ضجه زدیم که :
بارالهی ما ملحفه دشک در خانه بسیار داریم اندکی از ان را به رسم امانت از دشکمان قرض می گیریم و تابی به ان می دهیم و بر سر می نهیم و مقداری از محاسن سایر قسمتهای تنمان اگر موجود باشد به رسم امانت تیغیده و بر صورت می چسبانیم شاید توانستیم سوار بر ان بنز رویایی بشویم که دل وامانده ما کمی ارام گیرد
ناگهان ندای درونی رسید که بس فرق است بین ملحفه دشک تو و ان ملحفه سفید بر سر وی. که ملحفه دشک تو عرق روزهای سخت زندگی را بر تن دارد و چه شبهایی که پیکر رو به موت بنده ای از بندگان خدا را به دوش می کشد و سنگینی ان پیکر رو به موت را هر شب تا صبح تحمل می کند اما ان ملحفه سفید از همان روز اول نه طعم عرقی چشیده و نه سنگینی بدنی را حس کرده از همان روز اول بر سر بوده و از همان روز اول سنگینی اش را به دوش بدن انداخته
پس به ناگاه به خود امدیم و گاری خود را نگاه کردیم و چشمکی به گاریمان زدیم و گاری وامانده ما هم برف پاک کنی حواله امان کرد و به ناگاه به رسم حالگیری بر پدال گاز فشار اوردیم و همچنان سبقتی از بنز حاج اقا گرفتیم که ته دلمان انچنان خنک شد که صد ها جرعه اب زرشک تگری هم نمی توانست ان خنکی را به تن بچشاند و بس شادمان گشتیم و ملا و بنز و عمامه را به دیار فراموشی سپردیم و از ته دل شادمان گشتیم .
و بر خود اثبات کردیم که سبقت از بنز ملا هم می شود گرفت .
و جاده همچنان بود و ما هم بودیم و همه بودند .
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 6:36 قبل از ظهر توسط وحید |
توی این تهرون ما مثل اینکه ازهر قوم و ملت ریختن توش اما راستش یک قوم هست که نه جزو لر ها و کردها و ترکها و عربها و ... هستند و نه جزو بلاد کفر این قوم یک قوم جدید و تازه تاسیس هستند به اسم فانتزیها
قوم فانتزیها ممکن هست که خیلی هم ادمهای ثروتمندی نباشند اما انقدر فانتزی زندگی می کنند که ادم یاد محمد اقا نبات فروش ایران می افته !!!!(محمد اقا را شکر فروش های ایرانی میشناسن مولتی میلیاردر ایران بود که البته مرده الان )
دیروز توی یک اتفاقی یکی از این فانتزیها را دیدم با اق شوهرشون امده بودند دفتر برای صحبت در مورد کار از اول جلسه تا اخر جلسه خانم عینک افتابیشون را از چشمشون بر نداشتند اخه ادم توی یک اتاق دربسته که با چهار تا دونه لامپ روشن شده که عینک افتابی نمی زنه خانم !!!!!!!!!!!!! داشتم شک می کردم گفتم شاید چشمهاش مشکل داره که اخر های جلسه یک جمله ای گفتم از ان جمله های زهر دار که مجبور شد عینکش را برداره
دیدم مثل تمام ادمهای دنیا هم چشم داشت هم ابرو (البته از این ابرو خطی ها ) اق شوهرش هم یک سبیل نوک تیز با یک کلاه کج که ادم یاد این هنریها می افتاد
تازه فهمیدم بابا یارو از از قوم فانتزیها ست
در کل فانتزیها برای خودشون یک قوم هستن یک قوم که توشون نه از قرمه سبزی جا افتاده و چلوکباب با نون سنگک و ابگوشت با پیاز خبری هست نه از کار و حرکت و کار های گروهی
فقط کافی هست همیشه از هر چیز و همه کس معذرت بخواهی و همیشه بگی سپاسگذارم همه چی همیشه باید مودبانه باشه ان وقت میشی یک فانتزی کامل
بدترین حرفی که از دهنت می تونه در بیاد این هست که بگی چقدر بدی تازه اگر خیلی به اعصابت فشار امد تمام لباسهای بدنت حتی اگر قرضی هم باشند باید نو باشند همیشه باید وام بگیری که بتونی سرویسهای طلای خانمت را عوض کنی اگر پول خریدن یک پیکان را هم نداری مهم نیست باید روزی ۲۰ هزار تومن پول اژانس بدی که مبادا کسی بفهمه که شما فانتزی نیستی اگر از یک دست کش سفید ۱۵۰ تومنی همیشه استفاده کنی عالی میشه چون دیگه دستهات هم با گرد و غبار هوا در تماس قرار نمی گیره
مهمترین قسمت زندگی فانتزیها نوع غذاهاست که ترجیحا ۳۰۰ گرم با کالری چه می دونم چقدر هر روز ان هم فقط سبزیجات و قارچ تازه بعدش هم باید از طرف راست بدن بخوابی که اگر بدن خواست هواهای نامطبوع در بده راحت بیرون بیاد
در وضع ظاهر هم همیشه باید یک عینک افتابی به چشم داشت و نوع حرف زدن همیشه باید یک اووووووووووووه یا خدای من یا فانتستیک یا سپاسگزارم یا از این عبارات داشته باشه
نمی دونم این قوم را کی تاسیس کرد و قدمتش توی ایران به چند سال میرسه اما خوب قوم جالبی هست ادم وقتی این جور ادمها را می بینه تمام تنش یاد لیمو ترش می افته تازه بدون نمک که می خواهی خالی خالی بخوری تازه نه یکی دو تا یک کیلو حداقل .
حالا نمی دونم این افتاب مهتاب ندیده ها به چه درد جامعه می خورن اما مهترین کابردشون این هست که توی نگاه اول همه می گن اووووووووووووووف چه با کلاس و برای مهمونی ها عروسی هازبونم لال برای پارتی ها مخصوصا خیلی کاربرد دارند اما مهمترین ضررشون این هست که بعد از چند دقیقه صحبت تازه ادم می فهمه که بابا یارو چقدر شوته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 6:30 قبل از ظهر توسط وحید |
چند وقته می خوام تجربه هایی که در زمینه جسم ادم هست را بنویسم دیگه امروز وقتش هست البته همه تجربیات تجربه شخصی نیست و دال بر دلیل علمی نیست اما خوب تجربه کردنش زیاد سخت نیست
شاید بیشترین لذت بدن در کل اصل انقباض و انبساط باشه که دلیل هاش می تونه به شکل زیر باشه :
۱ - سرد کردن بدن بعد از گرم شدن زیاد : که معمولا توی تابستون با یک لیوان اب خنک یا اب زرشک یا یک کولر خنک می تونین طعمش را بچشین
۲ - گرم کردن بدن بعداز سرد شدن جسم : که انهایی که اهل تهران باشن خوب می دونن یک لیوان چایی گرم وسط برفهای توچال و دربند چه حالی میده
۳ - انبساط بدن بعد از شیطونی : که متاهل ها بیشتر می دونن یعنی چی و اینجا دیگه به من مربوط نمی شه (الخطوط القرمز )
۴ - ترسیدن و بعد از ان از بین رفتن ترس : مثل اینکه ادم یک سوسک ببینه و بعدش بفهمه که سوسکه پلاستیکی بوده ان وقته که انبساط بدن را می تونین خیلی راحت بفهمین
۵ - ماساژ : در کل ماساژ توی ایران اصلا جا نیفتاده ولی بهترین لذت بدن فکر کنم هنگام ماساژ باشه چون دونه به دونه عضلات را میشه منقبض و منبسط کرد که خیلی بستگی به شخص ماساژور و جنسش داره (الخطوط القرمز )
۶ - ورزش کردن زیاد و استراحت بعد از ورزش : که اوف این یکی را دیگه معذرت چون هیچ اطلاعی در موردش ندارم چون فقط شنیدم
و خیلی از نکات دیگه که می تونه بدن را منقبض و منبسط بکنه می تونین از همین حالا شروع کنین همین الان لباس هاتون را در بیارین(فقط اقایون الزاما ) تشریف ببرین روی پشت بوم خونتون که منقبض بشین و بعدش بیایین توی اتاق گرم که منبسط بشین اگر مریض نشدین و زنده موندین می تونین لذت انبساط و انقباض را بچشین اگر هم فوت کردین وصیت کنین روی سنگ قبرتو ن بنویسن
علت مرگ : تجربیات شخصی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 6:3 قبل از ظهر توسط وحید |
| ||||||