تبليغاتX
وحیدم همان وحید همیشگی

وحیدم همان وحید همیشگی

خلاصه نمی شود کرد

سلام چند وقتی هست راستش بر عکس قدیم ها که زیاد تو  وبلاگها می چرخیدم و خلاصه از هر دری که باز بود با کله و سینه و چهار چنگولی می رفتم تو و یک عرض ادبی می کردم دیگه دل و دماغ سر زدن به بقیه را ندارم

دوستام بهم می گن تو مرض ضد لینک گرفتی یک جور مرضی هست که ادمهایی که یک چند سالی چت و وبلاگ کار می کنن بهش دچار می شن

یک سرگیجه عمومی به علت نداشتن تمرکز روی یک وبلاگ یک حس به قول فرنگیها مولتی پارتنر داشتن  به تمامی ادمهایی که دور و برت توی این دنیای مجازی هستن

البته شاید خیلی ها مثل من باشند خیلی از وبلاگها را می بینم که صاحب وبلاگ بعد از یک مدت میگه می خوام برم و دفتر و دستک حجره اش را جمع می کنه و خلاصه به تمامی خوننده هاش ضد حال و بعدش  میره و یک تیکه از قلبش را هم تو وبلاگش میزاره و می نویسه همیشه به یادم باشید اگر نیستم 

اخه بعدش دیگه این همه دوست از کجا بیاره که هر کی براش یک ساز جداگانه بزنه البته راستش یکی دیگه از علتهای مرض ضد لینک و ضد کامنت من واقعا کمبود وقت هست چون ان روی سکه زندگی من همش کار هست و کار

باز با این حال فکر کنم باید یک سر برم پیش حاج محمد رضا البته روحش شاد این حاج محمد رضا یکی از قدیمی ترین عطار باشی های بازار شابدلعظیم هست که ان وقت تهران یک روستا بوده بابابزرگش توی همین مغازه عطاری داشته و حالا خودش هم مرحوم شد و به سبب ژن وراثت  عطاری که توی خون این فامیل هست مغازه به پسرش رسید حالا نمی دونم برای این مرض چه دارویی بهم تجویز می کنه 

اخه بدبختی این هست که این مغازه از کل وسایل ارتباط جمعی فقط یک رادیو دو موج داره که ترجیحا با کردن سیمش توی پریز برق و در اوردنش سالهاست که روشن مونده حتی موجش هم عوض نباید بشه  حالا کی مرد هست بره یک ساعت بگه کامپیوترچی هست و بعدش اینترنت چی هست و یک ساعت بگه وبلاگ چی هست و یک ساعت بگه کامنت چی هست و ................. تازه ان بدبخت بفهمه مرضم چی هست و .......  نخواستیم بابا

اره به قول دوستم یک روز میاد که پیش هم ممکن هست نباشیم نباید به هم معتاد بشیم که هر وقت خواستیم از هم دل بکنیم راحت بشه یعنی نوشتن هم یک روز می شه تموم بشه

به امید بهبودی سریع مرض ضد لینک و کامنت من  اگر نسخه ای دارین بگین ثواب داره

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 6:59 قبل از ظهر توسط وحید |


در همین گوشه و کنار شهر همیشه  یک زن یا دختر فقیر را می توانی راحت ببینی که با ظاهری اراسته منتظر میمانند که طعمه گرگی شود

 معلوم نیست شب گذشته مهمان چه گرگ خون اشامی  بوده  او باید مهمان امشب تنش را بشناسد او هر شب  مهمان تنش را خودش انتخاب نمی کند بلکه پولهای ان مرد انتخابش می کند  ان همان زنی است که من و تو از دیدن  تن او لذت می بریم و در اسمان خیالمان از او تصور فرشتگان داریم ولی او نان گرم ندارد و لذت خوردن یک نان گرم بالاترین لذت زندگیش است

 در کنار اتوبانهای سرد شهر او به دنبال لذت نیست او فقط می خواهد بچه اش را بزرگ کند و اندکی پول به دست بیاورد  

او می داند که شرف فروشی شغل اوست سکس بدون عشق و خیلی خوب می داند که اگر او هم سر پناهی داشت هیچ وقت به بهایی جز عشق تنش را نمی فروخت  صورتش را نمی شود با اوباش های خیابانی مقایسه کرد او هم زنی هست مثل همه زنها با ارزوی یک خانه گرم

گرگ ها انگاری که بره ای دیده باشند منتظر شکار هستن و لی او خسته و تنها به دنبال مشتری می گردد که زخم تنش را چند برابر نکندو مهربانتر با او برخورد کند او نمی تواند کار کند چون کاری بلد نیست و هیچ وقت نتوانسته درس بخواند و شوهرش همین چند ماه گذشته بر اثر اعتیاد مرده و او مانده و کرایه خانه باید کاری بکند

و می داند که دراز کشیدن بر تختخوابی که بوی عشق نمی دهد اعدام هویت و شرف یک زن هست

ا واگر خانه ای  گرم داشت  و عاشقی به بزرگی اسمانها  ایا باز تن فروشی می کرد مشتری ها هر کدام از راه می رسند و بر سر قیمت به توافق نمی رسند و در کنار خیابان سرد او همچنان ایستاده

او زن خیابانی نیست او محتاج نان هست از جنس همین ایرانیهاست محتاج نان و عشق چشمهایش می ترسد صورتش بر اشفته خوب می داند که اشتباه هست اما چه کند

 از وقتی که شوهرش معتاد شده تمام اقوام و خویشان از او دل بریده اند او وقت انتخاب ندارد و در همین حال ماشینی می رسد و شروع حادثه تلخ برای یک زن ایرانی  .........

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 7:46 قبل از ظهر توسط وحید |


امروز می خوام راجع به مرد خونه صحبت کنم

اره مردخونه یا به اصطلاح خونه مجردی جایی هست  که چند تا اقا به دلایل کارمندی یا دانشجو بودن یا پسر فراری بودن دور هم زندگی می کنند من راستش چون ۵ سالی از زندگیم را اینجوری طی کردم تجربه نسبتا خوبی دارم از این دوران البته پسر فراری نبودم بد تصور نکنین ها

می دونین مهمترین اصل مرد خونه ها نبودن موجودات  ظریفی به اسم زن  و بچه هست نبود این موجودات  باعث میشه جو این جور جاها خیلی خشک و شاید بی منطق باشه علتش هم این هست که مردها وقتی به خودشون می افتن و خلاصه زن و بچه ای  را دور و بر خودشون نمی بینن همه جو ر کاری می کنند

از گفتن تمام جوک های قزوینی و ترکی و عربی گرفته تا جنگولک بازی و ادا و اصول خلاصه فکر کنم ان چیزی که بهش میگن عفت عمومی  معمولا توی اینجور مرد خونه ها وجود نداره البته نه اینکه همه مثلا لختی بگردن ها نه منظورم یک جور بی نظمی طبیعی و ذاتی هست که توی این جور جاها هست

ایرونی ها توی کار خدا هم دخالت می کنن بابا اگر بد بود خدا نمی گفت که با هم ارامش پیدا می کنین

معمولا بودن جنس مخالف در کنار مردها یک محیطی را ایجاب می کنه که معمولا همه منطقی می شن همه دم از شعر حافظ و اصول مدرنیسم می زنن و تا به خودشون می افتن از دامن کوتاه صغری خانم می گن تا صدای دوش حموم همسایه بغلی ان هم نصفه شب

حالاجالب اینجاست من بعد از این تجربه زندگی مجردی چند تجربه هم توی محیط های کاری بودم که فقط مرد بودن اره انجا دیگه خبری از احساسهای ظریف  نیست مثلا جاهایی مثل ارتش و نیروی های نظامی همه در یک محیط خشک و خشن انقدر به کار مشغول هستن که احساسها شدیدا سرکوب میشه

یا مثلا توی همین بازار تهران تعجب نکردین چرا همه جاهای بازار اثری از فروشنده زن نیست یا اگر هست فوق العاده محدود می دونین هنوز خیلی از واحدهای تولیدی ما منشی مرد استخدام می کنن و اگر باهاشون صحبت کنی اولین چیزی که می گن این هست که اینطوری خیالمون جمع تر هست

اینجوری کارگرها به کارشون می رسن و به فکر جنگولک بازی نمی افتن حالا من خودم تعجبم چون یکبار  از این دوست چشم بادومی خودم  پرسیدم توی چین چقدر زنها در مجامع مردها هستن یک چیزی گفت که از تعجب مردم  می گفت :

خیلی زیاد ولی معمولا زنهای بی ریخت توی اولویت استخدام قرار دارند چون نظم تولید به هم نمی ریزه این جوری

حالا نمیخوام نتیجه بگیرم مردخونه یا جاهایی مثل خطوط تولید خوبه که  جنس طرف دوم خوشگلش یا زشتش  توش باشه یا نه ولی یک چیزی می دونم و ان اینکه زنهای ایرانی  نیروی عجیبی دارن که با ان نیرو مردها را تیر تپر می کنن و طرف از ۸ ساعت کار مفید فکر نکنم یک ساعت هم کار مفید بکنه ولی خیلی از جاها هم برعکس هست با این حال

 این هم یکی دیگه از عجایب ایرونی ها

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط وحید |


این پست فقط برای تو

با تو می شود تا انتهای اندیشه رفت با تو می شود هق هق برف را روی درختان بید دید شاید این لطف خدا بوده که دنیای من با تو لذت بودن را بهتر بچشد و چه کسی بیشتر از من می تواند تو را دوست داشته باشد و هر وقت ان نفر پیدا شد من دوست داشتنم را زیر سوال می برم من تمرین عشق بازیم را باید بیشتر کنم و من را ببخش که در زمان تحصیلم به من درس عشق بازی را یاد  ندادند انجا فقط به من اموزش دادند که منطقی باشم منطقی بنویسم و منطقی بخوانم ولی من بی منطقی عشق را نفهمیده بودم

 نمی دانم  چگونه عشق بازی کنم و باز من را ببخش که نمی توانم در چشمهای تو خیره شوم

 و تنها خداست که می تواند یک همچنین دوست داشتن مافوقی را نصیب من کند . من چند چیز از تو می خواهم از تو می خواهم که به من نیاز داشته باشی همانجور که من به تو نیازمندم  به من گوش کن می خواهم که در هر لحظه مرا فراموش نکنی من از تو می خواهم هر شب در رویاهای تو باشم همانجور که هر شب در رویاهای من هستی  و من می خواهم در هر دو جهان با من باشی ان جهان هم بی من مرو 

زیباترین گل های باغستان عشق در کنار زیبایی تو پژمرده می شوند و تنها کسی که می تواند درجه ای  این مافوق دوست داشتن را بداند هیچ کس جز من نیست

و عادت همیشگیم انتظار برای ان روزیست که همیشه در کنار من بمانی و می دانم که ان روز که رفتنت را در همین صفحه وبلاگ بنویسم اتفاق بزرگی در زندگی من رخ داده است   بدان که امدنت یک اتفاق بود و رفتنت یک حادثه حادثه ای که سالها بر قلب من شاید خواهد ماند شاید در انسوی مرزها باز فرصتی شد که چشم در چشم هم و نفس در نفس با هم باشیم و وقتی از ایران رفتی بدان که یک نفر برای همیشه تو را دوست خواهد داشت

 کوتوله ۵۰ سانتی فیلیپینی من

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط وحید |


دوست عزیزی می گفت چند وقته خیلی هوس کردم مثل حیوانها زندگی کنم به قول خودش خور و خواب و خشم و شهوت بشه سرمنزل مقصود و هویت انسانی و تبعیض و عقب موندگی و نیاز و جهان سومی بودن و ازادی و خلاصه هر چی از این جور قصه هاست را بریزم توی سطل اشغال و صبح تا شب خوب بخورم خوب بپوشم خوب تفریح کنم و خلاصه کیف دنیا

به اصطلاح خود بنده می گم یک باقالی فروش مرفه نشین  خیلی کیفش بیشتر از  یک دکتر غرغرو هست  که همش بلده بگه اینجای ایران خوبه انجاش بده اینجا نفس نمی شه  کشید بوی گند فساد ادار ی و رشوه و باند بازی داره بیداد می کنه یکی تمام زندگیش شاید ۲ میلیون تومن پول داشتن بشه ارزوش و یکی ثانیه ای ۲ میلیون تومن خرج کنه

خلاصه ادم یا باید باقالی فروش بشه یا اب زرشکی سهراب و شریعتی و جلال و نیاز به بودن و نصفه شب کتاب سروش خوندن و همه این حرفها یعنی کشک می دونین چرا میگم کشک چون اینها همش مال قلب هست باید پول تو جیبهات بمونه تا با هاش کشک بادمجون درست کنی و بدی توی ان شکم وامونده تا ان هم بتونه خون به قلب مبارک برسونه  که تازه فرق بین هگل و مارکس را بدونه

البته و صد البته باز طبق معمول خانمها اصلا به این قسمت کار نداشتن و ندارن همه چی اماده میشه وخلاصه کشک بادمجون میاد سر سفره و انها خیلی راحت می تونن برن عقاید مارکس را خط به خط حفظ کنن و زندگیشون هم اگر همش شد ست کردن تاپشون با رنگ موی سرشون  خیالی نیست اخر یک یابو ی بارکش به اسم شوهر  میاد و صبح تا شب کار می کنه و خلاصه پولها را دو دستی تقدیم می کنه و انها سر فرصت می تونن مدرن بشن

می دونی دلم برای کی می سوزه برای استاد دانشگاه ها اخه دیروز بر حسب اتفاق یکی از اساتید را دیدیم که در دفتر محل کارش خرید و فروش رب گوجه فرنگی و کنسرو ماهی و خلاصه ادامس و اینها می کرد نه اینکه فکر کنین ناراحت شدم بهش گفتم افرین تو راهش را پیدا کردی و توی دلم گفتم به تو میگن یک باقالی فروش روشن فکر

اره باقالی فروش یابوی  مرفه نشین بهتر از یک دکترروشنفکر  اجاره نشین هست

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 6:28 قبل از ظهر توسط وحید |


با تشکر از تمامی اهالی مخابرات منطقه که لطف کردن یک هفته ای تمام سه خط تلفن بنده را قطع کردن و بنده کلی حرص خوردم تا بالاخره وصل شد و تونستم چند خط بنویسم

اما در رابطه با موضوعی  من برنده شدم  و برنده شدن چقدر لذت خوبی داره خنده های عمیق و طولانی که جزو خصوصیات بارز بنده زاده می باشد از زمان شنیدن این خبر  لحظه ای مرا رها نکرده  و این وبلاگ بیچاره هم شده مونس ما .

تنها جایی که هی میام و میرم همینجاست .از دنیای اینترنت  به این بزرگی من  برنده شدنهام را فقط به وبلا گم می گم سنگ صبور خوبی هست لااقل بهونه نمی گیره ساکت هست هر چی روش بنویسی باز هم جا داره تازه هم ارزون هست هم بی مدعا  رنگش را عوض می کنی لباسش را عوض می کنی صداروش می زاری هی مردم میان و هر کدوم یک چیز هایی میگن بهش و باز ان صداش در نمیاد بوجود امده تا سنگ صبور من و تو باشه ولی وبلاگ با تمام ا ین سادگیش بزرگترین استفاده را از ما ها می کنه و ان نیاز هست وبلاگ ادم را به خودش وابسته می کنه و در حقیقت تمام این استفاده ای که ما ازش می کنیم را توی یک کلمه صد برابرش را از ما استفاده می کنه حقیقت این هست که برنده شدن من توی این موضوع انقدر مهم بود که شاید لذت بار ها برنده شدنم توی بقیه موضوع ها انقدر به زندگیم وسعت تحول نداده بود

مبارکم باشه برنده شدنم و جناب اقای  وبلاگچی عزیز  به شما هم تبریک می گم شما هم نقش عمده ای در برنده شدن من داشتید من به شما مدیون هستم وبلاگ من تو تونست با نشون دادن دل من روی قلب خودش من را برنده کنه  و با تشکر از اقای شیرازی مسوول سایت بلاگفا به خاطر الطاف گرانقدرشون

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط وحید |


تا حالا به بدنهاتون توجه کردین شاید برای مردها البته به غیر از یک گروه محدود بقیه زیاد به نوع بدن و زوایای خاصش انقدر توجه نکنن حالا بازو داره یا نداره یا مثلا سر شونه هاش قوی هست یا نیست

ولی شاید خانمها یکی از مهمترین ارکان زندگیشون فرم و استیل بدنشون باشه زوایای بیرون زده انقدر مهم هت که هزینه های جراحی زیبایی امروز توی تهران داره برای خودش یکی از ارقام بودجه خانواده ها میشه مثل دماغ سینه محترم شکم محترم و خلاصه هر چی که بشه بزرگش کرد یا کوچیکش کرد تا به ان اندام استثنایی که می خوان برسن

 بعدش هم یا تجارت دوست باهاش می کنن یا تجارت سکس یا تجارت شوهر یا اگر زده باشن به سیم اخر دیگه خلاصه سراغ هم جنس بازی و از این جور کار ها چون فکر نکنم جز ارتباط خواهی بیشتر دلیل دیگه ای پشت این قضیه باشه اما یک مشکل بزرگ  جلوی پای این جور ارتباط ها هست این هست که باید خیلی محدود باشه مثلا یک شب پارتی باشه و فرداش هم تموم بشه یا جشن تولدی یا دوستی یک هفته ای

 چون تجارت بدن تکراری میشه

مهم هست خیلی مهم هست ولی افت تکراری شدنش انقدر زیاد هست که خیلی از زنها بهش می گن عدم توجه شوهر به انها. ان دسته از خانمها که شوهرشون را با زوایای عقب و جلو تنشون به سمت خودشون می کشن معمولا بعد از چند سال زندگی مشترک همیشه از بی حوصلگی شوهرشون و اینکه زیاد بهشون توجه نمی کنه حرف می زنن 

حالا من موندم برین یک سر توی این مغازه های ارایشی بهداشتی شونصد مدل انواع زیبایی دهنده بدن می بینی از کرم و پودر و رژ لب گرفته تا ماساژور و ویبره و  تقویت اندام باسن و خلاصه هر چی فکر کنی

و فروش این مغازه ها طبق اطلاعات دوست بنده که یکی از عمده فروشهای این نوع لوازم هست هر روز داره بیشتر میشه چیزی که اگر از خانمها علتش را بپرسی قبل از اینکه بگن به خاطر جنس مخالف میگن برای روکم کنی جنس موافق یعنی برای هم جنسهاشون اینقدر هزینه می کنن نه به خاطر اقایون

به قول حسنی ان وقت بچه میره با ماشین باباش بی ناموسی هی بوق میزنه نه به خاطر بدن زیبا به خاطر نمایش بدن زیبا تازه خبر نداره ان بدن برای اقایون نیست برای همجنس بازان محترم هست خوب تابلو نداره که پشتش بنویسه به خاطر هم جنسم  بچه هم تازه فوکولش در امده تازه یک ته سیبیلی در اورده نمی فهمه که ماجرا چیه 

خلاصه اینکه بعضی ها به اسم دین و خلاصه مذهبی بازی این کار ها را میگن حروم هست بدک هم نمی گن ها اصلا این قسمت از مذهبی ها را من بهش اعتقاد دارم

البته زیبا بودن خیلی خوبه عالی هست معرکه هست ولی ۲۴ ساعت توی تمام زوایای زندگیت ذهنت را به خوش مشغول کنه ان وقت میشه افت افت هم جز عقب موندگی چیز دیگه ای نمیاره

والسلام ساعت ۳۰/۶ صبح امروز

+ نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 6:41 قبل از ظهر توسط وحید |


ادمها موجودات عجیبی هستند خیلی عجیب همیشه در حال تکاپو و تلاش برای به دست اوردن راز زندگی شاید راز زندگی همون مناسک باشه

مناسکی که شاید باید انجامش بدیم تا زندگیمون معنا پیدا کنه باید درس بخونیم باید کار کنیم باید با هم باشیم و با خدا ارتباط داشته باشیمعاشق بشیم  و بعدش بمیریم

کلا اگر ادمها برای خودشون معنی زندگی را ترجمه نکنن شاید انجام دادن خیلی کار ها براشون عجیب به نظر میاد ولی خیلی ها که ترجمه زندگی را می دونن شاید انجام دادن کار های سخت براشون عادی هست عزیزی می گفت خوب اگر این مناسک را از زندگی حذف کنی خوب دیگه معنایی برای زنده بودن نمی مونه .

همون معابد سختی که انقدر پله های زیاد داره که برای رسیدن بهش باید پله به پله بدنت با ان پله های سخت در گیر بشه تا با سختی و بی رمقی به بالای معبد در کوهستان برسی یک جور مناسکی هست که لذت پرستش را در تو بوجود میاره و ان لذت توی زندگیت میاد و نقش داره .

اما ادمهایی هستن که مناسک را انجام نمی دن  حالا ممکنه این مناسک مذهبی باشه یا اجتماعی . مذهبی هاش مثل نماز روزه کمک خدا قران و......... و اجتماعی هاش مثل عشق ازدواج دوست داشتن مدرسه درس کار مفید بودن پیشرفت کردن همدردی کردن

ادمهای بی قید که تعریفی از خود درون ندارن شاید اصلا مناسکی براشون تعریف نمی شه . عزیزی می گفت بعضی وقت ها جواب دادن به چهار سوالی که تو زندگی هر نفر  نسبت به دنیا هست خیلی برام سخت میشه ازش پرسیدم کدوم سوالها گفت همون که برای چی امدم برای چی برم چه جوری بمونم چه جوری دل نبندم 

چند تا کار میشه کرد یکی اینکه بزنی توی فاز اب هویج و موسیقی راک و ماشین هیپی و خلاصه نون و اب و بزن وبزن و برقص که ان وقت واقعا بعد از یک مدت خیلی زود اخر خطی میشی یا اینکه یک خوده بیشتر دقت کنی که مناسک زندگیت را طوری انتخاب کنی که بیشترین امید بودن را بهت بده که جواب ان چند سوال را بتونی راحت بدی

و تمام این مناسک ها برای رسیدن به ارامش هست ارامشی که ادم می تونه اوج لذت را حس کنه

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط وحید |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حرکت کن دنیای واقعی بزرگتر از توهم های کودکانه است بخواه و انجام بده شکست بخور تا طعم پیروزی برایت قشنگ تر شود خود خودت باش مثل همیشه


صفحه نخست
پست دونی



خزعبلات قبلی

مرداد 1388

بهمن 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



چسبیده ها

وقتی کلیک می کنی اینجا نیتت برام مهم هست
...


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin