او یک زن هست بعید هست که هنگام وصلت این زن و مرد کوچکترین زیباییهای عاطفی و نیازهای لطیف روانی مشاهده کنیم ...... این وصلت کویر هیچ وقت از مرز نیازهای کور و خشن غریزی و جنسی و یا از مرز یک پیوند اقتصادی حساب شده فراتر نمی رود
اسم این وصلت جفتگیری است و نه عشق
زن کویر پس از این وصلت در می یابد که او از امروز به بعد حقوق ماهیانه اش را از مردی می گیرد که می شود برای همیشه به پس انداز پولی از او تکیه کرد
زن کویر بهتر می داند با خرید النگو و جواهرات ریز و درشت می تواند پس اندازی برای اینده داشته باشد او در خاک های خانه همیشه با یک روسری به سر می برد فاصله بین زن و مرد کم می باشد
پاهایش از شد ت خاک ورم کرده و اینجا دیگر خبر از سر خ اب و سفیداب نیست او مرد خانه هست با لباسهای بلند و نا مرتب که مبادا زنانگی بدنش در بیابان جان او را به خطر بیندازد
او نباید زیبا با شد چون زیبایی او جانش را خواهد گرفت او حق اظهار نظر ندارد در کلیه درگیریهای قبیله ای او همیشه ترس از خطر مرگ را در وجودش احساس می کند
زنهای افتاب خورده بیابانهای کشورم را دیده ام ما در عصر حجر زندگی می کنیم
( قسمتی از خاطرات من هنگام گذر از روستاهای سیستان و بلوچستان سال ۱۳۸۲ )
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط وحید |
سلام امشب
باز از ان شب هاست که چاره کار دست ساز هست عقل هیچ کاری انجام نمیده همه چی تکراری تکراری هست کارگرها میان میرن پروژه ها قراردادهای جدید بدهکار ها طلبکار ها غر غر کردن ها مدل مو هاو مانتوهای یک وجبی و......... هیچ چیز نمی تونه عوضم کنه باید ساز بزنم می دونم دردم چی هست
این یکی از عجیب غریب ترین احساسهای ادمی هست که من تا حالاخیلی بهش فکر کردم نمی دونم شاید بی علت هست انگار یک خلا هست نمی دونم اسمش عشق هست اسمش مادی شدن هست اسمش خوشی زیر دل زدن هست نمی دونم هر چی هست که عجیبه
انگار تمام دور برت باهات غریبه هست طرف زنگ زده میگه وحید بابا بیا بزن بریم بیرون از شهر باهاشون قرار مسافرت گذاشتم سفر یک روزه اطراف تهران می دونم از اول صبح تا لنگ شب می گیم و می خندیم ۱۰ نفری هستیم و خلاصه حسابی خوش میگذره ولی.........
باز نمی تونه تنهایی امشب را پر کنه نمی دونم مشکل از کجاست
و تنهاترین نیاز من همان نشستن در کنار تو و نگاه کردن در چشمهای توست همین مایه تسلی من خواهد بود
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط وحید |
امشب یک چیز می خوام بگم که همین امروز وقتی دقیقی شدم بهش رسیدم
الا کلنگ
اره همون وسیله ای که تو پارک های بازی خیلی دیدم و بی تفاوت از کنارش رد میشیم بزرگترین درسهای زندگی را به ادم یاد می ده وقتی بچه بودم تا می خواستم یکی را ان بالا نگه دارم به یکی از دوستام می گفتم سریع بیاد بغلم بشینه که دوستم که طرف دیگر بودهمون بالا بمونه
بازی سلطه و زور و شاید سیاسی هر کی وزنش بیشتر هست بیشتر روی زمین می مونه و ان یکی میره ان بالا راستی اگر هر دو طرف موازی بودند که هیچ وقت دعوا نمی شد و راستش کیف هم نمی داد بالا و پایین رفتنش جالب هست یک خوده اگر عقب تر ان میله الا کلنگ بشینی وزنت بیشتر میشه می تونه ان طرف را بالاتر نگه داری اگر یک دفعه جات را خالی کنی ان طرف الا کلنگ با کله میره پایین و بازی تموم میشه
پس بودنت روی الا کلنگ لازم هست باید باشی ولی یک کاری کن که ان طرف مقابلت هم یک خوده به هوا بتونه بره بازیش بده ولی بازی باهاش نکن !!!!!بزار ان طرف الا کلنگ هم مثل تو ان بالا بره بزار با هم بازی کنین اگر همیشه مساوی هم باشین کیف نمی ده یکنواخت میشه و بازی به هم می خوره بعضی وقت ها ان قدر طرف دیگه سنگین هست که اگر صد نفر بشینن طرف دیگه باز نمی ره پایین راستی چرا الا کلنگ تو پارک ها بین بچه ها زیاد طرفدار داره می دونین چرا چون یک بازی دو طرفه هست که هر دو طرف به هم محتاجند
حالا نمی دونم بالا رفتن الا کلنگ نشونه پیشرفت هست یا پایین امدن از ان وقتی ان بالا که هستی همه دنیا زیر دستت هست ولی هر لحظه اماده هستی که یک روزی بیایی پایین و لذ ت ان بالا بودن را همین احساس هست که نمی زاره کامل بشه و وقتی پایین هستی مایوس از اینکه چرا پایین هستی و امیدوار به اینکه بالا بری
وقتی می خواهی یک نفر فکر کرد که بازی الا کلنگ را میشه یک نفری بازی کرد می تونی سوار الا کلنگش کنی و ببریش ان بالا و وقتی دیگه بهت گفت که من بهت احتیاج ندارم یک دفعه از روی صندلی بیایی کنار ان وقت ان با تمام وزنش می خوره زمین و می فهمه که با وزن تو بوده که ان تونسته ان بالا بره
الاکلنگ همیشه تو زندگی ادم بزرگ ها زیاد هست بهش فکر کنین یک میله اهنی با این همه نفسیر شاید از دید من اینجوری باشه نمی دونم باز فکر کردم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 10:40 بعد از ظهر توسط وحید |
قسمتی از غرغر کردن های بنده
سلام .توجه توجه. هر کسی جای خودش باشه ادای کس دیگه را درنیارید لطفا !!!!!!!!!
سوختم از بس که دیدم یارو ترکه می خواد با لهجه ترکیش بگه مرسی. سوختم از بس که دیدم طرف از کل زبان انگلیسی فقط یک هلو بلده شب تا صبح هی میگه این ایتمش نیست ان سکشنش نیست !!!!!!!سوختم از این مهندس الکی ها. طرف راننده تاکسی هست در مورد رنگ پیراهن جورج بوش نظر میده .
بابا اگر باباهاتون بقال هست بگین بهش همون بقالیش را خوب اداره کنه وزارت عدلیه باشه برای بقیه!!!!!!!! مامانتون اگر خونه دار هست بگین همون اش رشته اش را نسوزونه نمی خواد به جنیفرلوپز ایراد بگیره. امروز سوختم ها از ته دل قصه اش بمونه برای بعد .طرف اسمش زن خانواده هست همه کار میکنه جز شوهر داری .مهندس مملکت تو چشم من واستاده میگه اگر این باد کولر سواد داشت به سمت من می امد اخه ادم چی بگه من هم تو دلم گفتم مهندس جوجه اگر ان بادی که تو منظورت هست هم خودش به طرفت بیاد هم بوی معطرش!!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا مهندس هستی ولی کولر ساز نیستی جای خودت باش!!!!!! برای کس دیگه ای عرض اندام نکن!!!!!!! مهندس ساختن بال سوسک امریکایی هستی که باش. تو هنوزفرق بین دیزی و قیمه را نمی دونی ان را فقط مامانت می دونه چون ان کارش این هست. طرف دوست دختر داره هی موهاش را مثل انریکو درمیاره وقتی با عشقش میره بیرون
بابا اضغری تو که با مو روغن زدن کامبیز نمیشی پس بابا خودت باش هم قشنگتر هست هم کار امد تر یارو تو وبلاگش یک جوری نوشته که فکر می کنی اگر بچه وزیر نباشه حتما نوه اش هست وقتی می بینیش میبینی صد رحمت به نمکی لااقل یک حسین اقا را خوب می گفت
طرف یک جور مانتو می پوشه ان وقت ته جیبش یک بلط و چند تا دوزاری و یک موبایل قسطی که اینقدر تو دستش گرفته که رنگ موبایل پریده بابا خودت باش چی گم کردی که اگر ظاهرت را عوض کنی پیداش می کنی تو خودت را گم کردی نه چیزی را
اخیش این وبلاگ هم شده شیلنگ اتش نشانی خنک شدم اتیش گرفته بودم راحت شدم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط وحید |
سلام اخر مجبور شدم یک سری از عکسهای خودم را بزارم تو قسمت لینک هاست یواشکی بگم خیلی هاش مال ایران نیست و در انتخاب عکس ها هیچ دقتی نکردم شلختگی از عکس ها موج می زنه خودم از عکس هایی که براتون دادم غیر قابل تحمل ترم پشمالو و لاغرو حالا میگین چی !!!!!!!!!
در اینده نزدیک قسمت عکسها را می خوام قوی کنم روزی چند تا عکس از تهران و کارهای روزمره می دم فقط دعا کنین سرم خلوت بشه
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 9:39 بعد از ظهر توسط وحید |
یکی از مدیر عاملهای یکی از این برجهای سر به فلک کشیده تهران که تو یک جلسه ای می خواستیم مثلا پیمانکاری نقاشی و دکوراسیون برجش را بگیریم ( البته بگذریم که دست زمونه ما را وبلاگ نویس کرد کار اصلی اینجانب همین بود که عرض کردم ) یک داستانی تعریف کرد از خودش که من را لرزاند برای شما هم بگم بد نیست .
می گفت چند سال پیش یک روز کارم زیاد بود. یک پروژه ساختمانی ۵۰۰ واحدی داشتم که باید تمامش می کردم. یک روز انقدر فکرم خسته بود دیگه گفتم که دیگه امروز کار بسته .برم تو یکی از این پارک های تهران بشینم و کمی استراحت کنم و همین کار را هم کردم.
خلاصه رفتم تو پارک و نشسته بودم که یک دفعه دیدم یک کسی با یک بنز مشکی خیلی قشنگ گوشه پارک ایستاد و با یک لباس معمولی از بنز پیاده شد و رفت صندوق عقب ماشینش یک کارتون از این بستنی یخی ها در اوردو شروع کرد به فروختن .
می گفت خلاصه از تعجب شاخ در اوردم .این با بنز و بستنی فروشی!!!!!! یا بنز دزدی هست یا ما تو باغ بستنی فروشی نیستیم .می گفت خلاصه حسابی با خودم در گیر بودم و اخر صبرم سر امد و گفتم باید با این یارو حرف بزنم .رفتم جلو و سر صحبت را باز کردم تازه فهمیدم که این ادم فرهیخته کارش را از همین بستنی فروشی تو پارک شروع کرده و خانواده فقیری داشته و وقتی بچه بوده به خودش قول داده یک روز کارخونه دار بزرگی بشه و الان هم کارخونش ۹۰ درصد فروشش به خارج از ایران میره. حالا اسمش را نمی گم چون می شناسین می گفت من هر سال روز افتتاح شرکتم کار را تعطیل می کنم و خودم با لباس معمولی میام تو پارک ها و بستنی می فروشم که هیچ وقت یادم نره کارگرم چه جوری زندگی می کنه و بچگی خودم را هم یادم نره .
و می گفت من که تو چند دقیقه باهاش صحبت کردم ان روز با خودم فکر کردم که چه ادمهای بزرگی تو ایران هستند و ما بی خبر از همه جا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 7:22 قبل از ظهر توسط وحید |
تسلیم بابا تسلیم !!!!!!!!!
چند وقته میگن اقا لاغری اقا ورزش کن اقا مثل یک جغد هی نرو پای ان کامپیوتر چشم ما از زندگی یا فهمیدیم ساز بزنیم یا کامپیوتر بازی یا کارو چک بازی دیگه والسلام گوش شیطون کر کلاس بدنسازی و شنا ثبت نام کردم
هورااااااااااا ما که سالهای سال هست همه میگن اقا وحید چرا اینقدر لاغری همه می رن لاغر بشن ما میریم چاق بشیم ورزش می خوام بکنم همه این سیاسی کار ها و مشکلات و کار بی خیال باید هفته ای سه چهار ساعت بجنبم رقص دوست دارم ها ولی کو پاتقش می گیرنمون می کنند تو ناکجا اباد حالا خر بیار باقالی بار کن راستی دیگه چند وقته سیاسی بازی را گذاشتم کنار اخه یک وبلاگ دیگه داشتم که تعطیلش کردم بزار همین جا فقط بنویسم راضیم می کنه
حالا برای بدنسازی چیکار کنم از خنده مردم وقتی به دوستان و اشنایان گفتم می خوام برم کلاس بدنسازی انها گفتند اخه لاغرو تو را چه به این حرفها چهار تا استخوان را به هم وصل کردن شده وحید تازه بعضی جاهاش هم کلی نبشی جوش دادن ولی دیگه من هم برم تو خطی کار حضرت فیل هست که ادامش ندم به قول شریکم میگه سیریش اره سیریش بودن از اولین خصوصیاتهای من هست ( البته خانمها نخونن ) ولی این سیریش بودن هم مزیت هایی داره دعا کنین دو سیر گوشت به این تن ما بیاد ثواب داره
البته می دونم چند تا از خواهرو برادر های بسیجی همیشه به این وبلاگ میان که خودشون هم خوب می دونند کی ها را میگم انها را بزارین بیشتر دعا کنن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 7:58 قبل از ظهر توسط وحید |
امروز بریم روی خط قرمزها حرکت کنیم همون خط قرمزهایی که هر کس یواشکی با خودش زمزمه می کنه و بعضی ها با مهر دین یا مسایل اخلاقی سرکوبش می کنند و سوت می زنند و بعضی ها هم همچین پررنگش می کنند که سر از کلانتری و دادگاه و خلاصه گرفتاری درمیارند
حرف زدن راجع به سکس دیگه تو چند تا فیلم و عکس و سی دی خلاصه نمی شه و پاش فراتر از اینها رفته چون تبدیل شده به زیاده خواهی سکسی و این خط قرمز ایران هر روز داره خرابی بیشتر به بار میاره امار دید زدن سایتهای سکسی را می تونید از سایتهایی که در امار بقیه سایتها و تعداد بازدید ها را نشون می دن ببینید زیاده خواهی سکس بدترین ضرر اجتماعی سکس هست
همه پسر ها از سکس خوششون میاد من هم یکیش چه اشکالی داره ولی نه یک شبه که متنفرم ازش !!!!!!!
می دونین چرا این را نوشتم فقط به خاطر یکی از کسانی که بدون اینکه خودش را معرفی بکنه مستقیم برام یک اف داده و نظرم را در مورد سکس یک شبه خواسته بود
اما تابو سکس یک شبه چند تا خطر داره
۱ - هزینه اش زیاد هست یعنی قلبت را باید راضی کنی که بدون اینکه کسی را دوست داشته باشه یک شب کنارش باشی بدون اینکه بشناسیش بدون اینکه بفهمیش بدون عشق
۲ - ادم را بعد از یک مدت تبدیل به یک حیوانی می کنه که فقط به فکر ارضای خودش هست و ان هم فقط ارضای یک شبه و یا حتی چند ساعتی
۳ - وقت و انرژی زیادی میگیره و بدون اینکه در نهایت ارضا بشی همیشه در فکر ارضای بدنی هستی
۴ - یک دفعه اخر عمر حساب می کنی از تمام عمرت ۴/۳ وقتت صرف پیدا کردن چونه زدن پول خرج کرن مخ زدن برای سکسهای یک شبه شده
۵- دیگه حالا دین و وجدان و این قصه ها بماند
۶- تاثیر بر چهره که واقعا اثارش رو ی چهره خیلی مشخص میشه صورت از حالت روحانی درمیاد و شکل بدی به خودش میگیره
حالا بگذریم که ارضاهای یک شبه تو تهران که می دونم خیلی زیاد شده بدون شناخت و بدون اشنایی داره همه بلاها را هم با خودش میاره کنار یکی از ادمهای موفق بشینین تو هر رشته ای ببینین که سکسهای یک شبه اش بیشتر بوده یا سکس های با عشقش
همین سکس + عشق= تایید اینجانب ولی سکس یک شبه خیر عوضی گرفتین خدا روزیتون را جای دیگه بده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 6:51 قبل از ظهر توسط وحید |
نامه ی چارلی چاپلین به دخترش! چارلی در زمانی که در اوج موفقیت بود با «اونااونیل» ازدواج کرد و از او صاحب ٨ فرزند شد که از بین آنها تنها جرالدین استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است که البته او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند. به گزارش خبرنگار سرویس «نگاهی به وبلاگ ها»ی ایسنا بلاگری در وبلاگ http://mehdikhani.persianblog.com/ می نویسد: چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیباترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند. من چارلی هستم! من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست، من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی؛ این رقص ها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا هم برو! اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن، زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد، من یکی از اینان بودم جرالدین، در آن شب های دور قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم، این داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد؛ این داستان من است، من طعم گرسنگی را چشیده ام، من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد. اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند؛ احساس کرده ام با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. با همین نام بیشتر از چهل سال مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم. گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو، «من هم یکی از آنان هستم» آره تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می شکند. همیشه وقتی ٢ فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام. اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار، سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. خون من در رگ های توست و امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد، چارلی را؛ پدرت را، فراموش نکنی. من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم تا آدم باشم؛ تو نیز تلاش کن که حقیقتا آدم باشی.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط وحید |
این بار می خوام از دریاچه مریوان براتون بگم استان کردستان در یاچه مریوان .
حدود چند سال پیش پیشنهادی شد به من که فلانی بیا بریم کردستان بابا بیخیال کردستان دیگه نه !!!!! اخه تا حالا نرفته بودم .خلاصه با کلی اصرار تشریف بردیم .واقعا قشنگ هست این کردستان جدی میگم .خلاصه تو سنندج رفتیم یک پیتزا فروشی بابا بیخیال پیتزا فروشیش هم خیلی باحال بود . پیتزا فروشی برای خانمها مزه پییتزاش مهم هست و برای اقایون مزه خانمهاش که خدا را شکر هر دو تای این مزه ها را داشت .
بعد از چند روز بالا و پایین کردن و رفتن تو لانه مرغ دانشجویی که اسمش را گذاشته بودند خوابگاه دانشجویی تشریف بردیم به سمت مریوان بین راه تو یک روستایی رفتیم. بابا خیلی باحال بود همه با لباس کردی و محلی و ما با شلوار جین و عینک دودی!!!!!!!! تا حالا اینقدر مشهور نشده بودم همچین نگاه می کردن که فکر می کردم الان هست که بیان خواستگاریم .هدفمون از رفتن به این روستا دیدن یک قران بود اره این قران داستان عجیبی داره و داستانش این هست که یک دهقان وسط یک بیابون داشته می رفته و یک دونه گل سرخ وسط ان بیابون بی اب و علف اطراف روستا می بینه وقتی زیر این گل را می کنه به این قران می رسه که قران هم فعلا تو همون روستا بین سنندج و مریوان نگهداری میشه یک قران بزرگ داخل یک صندوق فلزی که نگذاشتند ازش عکس بگیریم
رسیدیم به دریاچه مریوان زیبایی این دریاچه را تا نبینید نمی تونید باور کنید وسط کردستان جایی مثل شمال وجود داشته باشه بازارچه مرزی بین ایران و عراق هم بود همه چی می فروختند ابکی سفتکی عکس فیلم نوار شو ارپیچی کلت خلاصه ادم یاد خیابون های تگزاز می افته و همه چی خیلی ارزون البته مثلا همه اینها غیر قانونی بود پشت ویترین مغازه ها ی مرزی کاست ها و سی دی ها ی معین هایده و ۰۰۰۰۰۰۰۰۰گذاشته شده و پوستر عکس های زن از کنار مغازه ها اویزان هست خلاصه کلی ادم یاد تگزاز می افته انجا ماهی کنار دریاچه درست می کنند که خوردنش واقعا معرکه هست حتما یک سر برید به رفتنش می ارزه و جالب اینکه تمام چیز هایی که اینقدر تو تهران سخت گیری براش هست( یعنی زحمت داره باید بگردی !!!!!!)انجا علنی می فروشن ازادی یعنی همین
همین حالا از پشت کامپیوتر بلند شین لباس بپوشین (البته می دونم همه لباس تنشون هست بابا گیر ندید منظورم این هست که لباستون را عوض کنید ) برید چند تا بلیط کردستان بگیرید که تو تعطیلات سفر به مریوان هم زیباست هم دیدنی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 7:23 قبل از ظهر توسط وحید |
سلام
اهای وبلاگیهای عزیز از پشت کامپوتر ها بیایید بیرون که فردا جمعه ساعت ۱۰ کنار زمین بازی پارک ساعی به صرف پفک به حساب مرجان خانم همه جمع می شن بنده هم میام البته این چهارمین گرد همایش امسال هست که بنده شرکت می کنم که به دلیل استقبال گسترده وبلاگیها یک دفعش فقط سه نفر بودیم و تعطیل شد !!!!!!!!!
البته شاید خیلی ها به دلایل نامعلوم از جمله تشویش اذهان عمومی -عمل به سنت پسندیده خواب تا لنگ ظهر جمعه و یا جمله (کی حال داره بابا )نتونن فردا بیان ولی خلاصه مرجان خانم دعوت کرده به صرف پفک که حیف است از دست بدیم
حال و هوای این جمع شدنها این شکلی هست اول همه وقتی از دور همدیگر را می بینند نمی دونن برن جلو نرن جلو اخه یک جورایی طرف مقابل را هم می شناسند هم نمی شناسند ولی درست بعد از اولین کلمه انگار سالهاست با هم دوستند بعدش هم واقعا وبلاگهای بچه ها با خودشون از زمین تا اسمان فرق دارند فردا حالا این فرق ها را می بینید یکی نوشته هاش نشون میده از دیوار صاف میره بالا ولی وقتی خودش را می بینید می بینید بنده خدا روی زمین صاف هم نمی تونه راه بره چه برسه به دیوار!!!!!!
خلاصه از ما گفتن یکی از دوستان هم یک پیشنهادی کرد فکر کنم من را با فروشگاهای شهروند عوضی گرفته حالا بعدا میگم پیشنهادش چی بود
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط وحید |
اره امشب دیگه رقص را می خوام انواعش را بگم اینجا که محدیدیت نداره بذار از چیز هایی حرف بزنیم که همه دیدن تو عروسی ها ولی همیشه از طرف حضرات انکار میشه
بله رقص و البته رقص هندی امشب موضوع بحثم رقص هندی هست همین جوری یک مقاله دیدم بدم نیومد بنویسمش انواع رقص هندی
۱ - رقص بهارات ناتیام : در حقیقت بهارات ناتیام یکی از اصیل ترین رقصهای ملی و تشریفاتی هند است که بواسطه تقدس ان رموز و مختصاتش سینه به سینه نقل شده تا به امروز رسیده است این نوع رقص با حرکات ارام شروع می شود و بعد از حرکات نرم معمولا داستانی از افسانه های اساطیری و مذهبی بوسیله رقص نشان داده می شود گاه ممکن است زمان این رقص تا ۴ ساعت طول بکشد
۲ - رقص کاتاکالی : در این نوع رقص که بعد از رقص بهارات ناتیام دومین رقص مشهور هند است حرکات فراوان به چشم می خورد که حاوی داستانها ی مختلف می باشد در حقیقت کاتاکالی را میشود با رقص باله در غرب مقایسه کرد. ماسک و نقاب از وسایل مورد نیاز این نوع رقص می باشد چون رقاصان اکثرا نقش ادمهای فوق بشرو اسطوره ای را بازی می کنند
۳ - رقص کاتاک : حرکات سریع ژستهای سریع و ظریف و همچنین قدرت شادی انگیز رقاصه بر دیگر جنبه های تکنیکی ان برتری دارد زیرا این رقص به طبقه روستایی و محلی تعلق دارد و کلیات عمومی رقص بر ناظران تاثیر دارد
۴ - مانیپوری: که شادترین رقص هندی هست که اسم دیگرش (البته ترجمه ان) رقص جوانان و طبیعت هست رقص مانیژوری هنگام ازدواج تولد و جشن های محلی مورد استفاده قرار می گیرد
ببخشید ها وقتی ماهواره نگاه می کنین حواستون باشه اسمهای رقص را کف دستتون بنویسین که یادتون نره جلوی بقیه اسمش را بگین
البته ماهواره جزو محرمات هست و لی داشتنش واجب حالا یکی بیاد رقص های ایرانی را برای من انواعش را بگه من که فقط رقص رعنا و باباکرم را می دونم
این یک تیکه از فرهنگ ما چون به مذاق اقایون خوش نمیاد تمام ایرانیون به خاطر این چند درصد حضرات لطفا هر نظری دارند نباید بگن نباید بنویسند مبادا حرام حلال بشه به قول ان چند درصد ان دنیا چی میخواهی جواب بدی
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط وحید |
سلام این دفعه هیچی نمی خوام بنویسم ببینم باز نظر می دین من یکی که گیج شدم دارم امار میگیرم از نظرات اخر نفهمیدم کجای وبلاگم خوبه کجاش بد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط وحید |
سلام
ازم خواسته بودند در مورد فرق چند ساز با هم صحبت کنیم الان می گم
1 - دو تار = همونطوری که از اسمش پیداست دو عدد سیم داره که کاسه بزرگی داره که جزو موسیقی علمی ایران نیست چون ردیف موسیقی ایرانی را شامل نمی شه تدریس ان فقط به صورت استاد و شاگردی و از طریق فقط گوش انجام می شه نه نت
2 - سه تا ر= سازی بسیار دل انگیز (جون میده برای شبها ) دارای چهار عدد سیم که دارای دسته و روی چوبی هست ( به قول بچه ها مثل ملاقه هست و جون میده برای اش رشته پختن ) درای 25 پرده تدریس ان به صورت گوشی و هم نت انجام میشه
3 - تار = که سلطان سازهای ایرانی هست از 6 سیم تشکیل شده از نظر فرم ظاهری مثل دو تا قلب هست که از سر قلبها به هم نزدیک شده روی این تار از پوست بره تو دلی هست که روی ساز همش از پوست هست صدای زیبا و رسای تار دل همه را می شکنه ( مخصوصا همسایه که هر شب زنگ می زنه میگه اقا سرم رفت البته شوخی می کنم منظورم از همسایه مادر عزیز می باشد که در طبقه اول تشریف دارند ) هم گوشی و هم از روی نت تدریس میشه
4 - تنبور = که ساز عرفا هست از سه سیم تشکیل شده از کاسه سه تار بزرگتر و بیضی مانند تر هست دارای 13 پرده هست که صداش جون میده برای پشت کنکوری ها
5 - رباب = که در داخل ایران خیلی کم هست ولی صدای زیبایی را داره افغانها بیشتر به تنبور علاقه دارند
6 - بربط یا عود= از 10 سیم تشکیل میشه صدای بم و طنین انداز داره دسته خیلی کوتاه به اندازه حدود دو وجب و کاسه خیلی بزرگ ان از مشخصه های اصلی ان هست تو شوهای عربی ان را زیاد می بینین
7 - دیوان = یکی از سازهای قدیمی ایران که صدای زیبا و از خانواده تار و سه تار هست از نظر نوع ساز شنیدن کی بود مانند دیدن
8 - پرده = روی دسته سازها را معمولا با نوعی نخ انها را قسمت به قسمت می کنند که هر قسمت یک صدای مخصوص می ده که به ان پرده می گن
9 - ذخمه = یک اهن خیلی کوچک و یا پلاستیکی که برای ساز زدن دستشون می گیرن و با ان ساز می زنند
10 - نت = الفبای موسیقی
11 - سیم سفید و سیم زرد و سیم بم اسم سیمهای سه تار و تار هست
من چند سالی هست که همسایه ها از دستم گریه می کنند چون تار و سه تار به قول بچه ها خوراکم هست ولی برای رسیدن به استادی کامل این ساز شاید یک عمر لازم باشه
خیلی ها تمام سازهای بالا را به اسم تار می شناسن که وقتی اینجوری میگن بنده کلی کیف می کنم به این اطلاع رسانی صدا و سیما الان بچه های کوچک فرق بین احمدی نژاد با رفسنجانی را از فرق بین دو تا ساز بیشتر می دونند عیب نداره عیسی به دین خویش موسی به دین خویش
راستی موسیقی سنتی با همه زیباییش اصلا رایج نیست و تو تمام ماشین ها را اگر بگردی شاید 3 درصد جامعه موسیقی سنتی گوش کنند نمی دونم چرا حتما به درد نخور هست اگر به درد بخور بود باید همه به ان گوش می دادند ولی با همه این به درد نخوریش من عاشقش هستم البته موسیقی های خارجی را که نگین براشون می میرم مثل انریکو سلندیون نیکی مارتین یک خوده بریتنی اسپیرز یک خوده هم مدونا
راستی از محاسن ساز زدن این هست که زمینهای اطراف خونتون خیلی ارزان میشه با این تکنیک می تونین پولدار بشین
+ نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط وحید |
توجه توجه
اینجانب دلتنگم علت دلتنگی نامعلوم راه حل را هم نمی دونم وسایل مورد نیاز یک دونه دل تنگ که بنده دارم شرایط دلتنگی
۱- داشتن دل
۲-روزمره زدگی که بنده زیاد دارم
۳- دوستان زیاد که بنده به داشتنش افتخار می کنم هستند ولی کو همراه همیشگی
۴ - و................
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 7:49 قبل از ظهر توسط وحید |
امروز یک اهی کشیدم برای خودم و یک ارزویی برای یک نفر
باورتون نمی شه اولین باری بود که برای یک نفر دلم اینقدر سوخت قبلا از اینکه دانشگاه برم با هزار تا بدبختی و هزار تا بالا و پایین همیشه این فکر تو کلم بود بابا برو دانشگاه درست میشه ولی امروز تازه به این نتیجه رسیدم که قوره کو تا حالا مویز بشه !!!!!!!!!!!!
حالا قصه از اینجا شروع شد که خسته و کوفته زیر افتاب هزار درجه رفتم تو یک شرکت که مثلا خیر امواتمون جلسه بین مدیران برگزار کنیم مدیر نبود منتظر شدیم تشریف بیارن تو همین حرفها بودیم که چشمم به خانم منشی خورد
یک کلکسیون انواع و اقسام لوازم نقاشی و دکوراسیون را به خودش مالیده بود و انهایی که نمی شد بمالی را وصل کرده بود یک وجب از پای مبارک و یک وجب از سینه مبارک و یک هفت هشت وجبی از موی مبارک را محض نمونه گذاشته بودند نمایش حالا عیب نداره خوب دوست داره اینجوری بگرده مگه بده تازه خوش به حال مرد ها هم میشه !!!!!! هم فال و هم تماشا (بدجنس بازی در اوردم هااااااااا)
ولی جالب این بود که من توئ این فاصله نیم ساعتی که با شریکم نشسته بودیم هیچ اثاری از اثار کار تو این خانم ندیدیم مثل یک خانم رییس نشسته بود و با دوستهای مبارکشون که تعدادش از تعداد انگشتهای یک دست هم بیشتر بود داشتند گپ می زدند اینجوری :
امییییییییییییییییییر....... راست میگی بهم میاد..... جدید خریدم... تو چی برام می خری............. لوس نشو لوس بشو........ بی ادب ...............(همراه خنده های یک کیلومتری) و...........اره دیشب قرص چی خوردم و فردا قرص روانپریشی دار م ..........سمانه جون را هم با خودم بیارم و ....یک دنیا دلم برات تنگ شده و
هی هم به طرف می گفت یواش اینجا شرکت هست من نمی تونم الان بیام و...............
حالا فرض کنین من از صبح از ساعت ۷ دارم حرص می خورم و این را ببر و ان را بیار این چک را پاس کن و ان کارگر چرا کار نمی کنه و این خانم اینجوری یک لم داده روی صندلی پادشاهی البته با حقوق ماهی ۰۰۰ ۰ ۵ تومان
خوب معذرت می خوام این اسمش حقوق زنان هست می خوام نباشه این حقوق زنان
البته ببخشید ها منظورم تیپ این خانم نبود به کسی نگین من از این تیپها بدم هم نمیاد ولی بابا اخه وسط تایم اداری وسط تولید این همه ناز و ادا و قربون صدقه جاش هست ؟امدی اخه دیسکو یا امدی شرکت
وقتی مدیرش امد ( که دوست صمیمی من هست ) امدم زیر ابش را بزنم گفتم ولش کن این بدبخت یا انقدر خوشبخت هست که یا شوهر یا بابای پولداری گیرش امده یا انقدر احمق هست که اصلا نمی دونه چیکار داره می کنه
بعد این جلسه امدم بیرون و خاک رو کفشهام را نگاه کردم گفتم این خاک خاک نیست تمامش برکت هست
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط وحید |
سلام اخر دیدمش اره همون رییس که اینقدر تو ذهنمون را جع بهش فکر می کردیم رییس سایت بلاگفا را می گم
تو نمایشگاه دیدمش فکر نمی کردم یک جوان ۳۰ ساله یا کمتر بتونه یک نفری این دنیای عجیب و غریب را بسازه ان خیلی از وبلاگش و چه جوری شد که تو یک اتفاق بلاگفا را ساخته بود تعریف می کرد
بهش گفتم هدفت از ایجاد بلاگفا چی بوده می خندید و می گفت درمان یک اعتیاد و ان هم اعتیاد به نوشتن که مثل اینکه خودش را هم در گیر کرده بود صورت اصلاح کردش و قد نسبت بلندش و نوع خاص نگاهش شاید واقعا ان را از ادمهای معمولی جدا می کرد بهش چند تامطلب گفتم که تو سایتش به کار ببره و جالب اینکه بهم می گفت وقتی انتخابات برگزار داشت می شدنقش بلاگفا خیلی زیاد بود در موردزندگی و نظرات اقای احمدی نژادو این بلاگفا بود که حتی از پرسین بلاگ هم وبلاگ های بیشتری درباره احمدی نژاد داشت
بهش گفتم که سیاسی هستی گفت نه جالب اینجاست که واقعا مثل خودمون بود نه وابسته نه سر سپرده
من جای اقای احمدی نژاد بودم به اقای شیرازی مسوول بلاگفا یک هدیه می دادم چون خواسته یا ناخواسته بزرگترین قدم ها را در تبلیغات برای احمدی نژاد برداشت راستی بعضی وقت ها ادمها چه کار ها ی بزرگی انجام می دهند
در ضمن بنده هنوز تو شک هستم بعد از انتخاب احمدی نژاد ایا باز اقای رفسنجانی که تصمیم داشت جام زهر را نوش جان کنه باز نوش جان می کنه یا باز می مونه تا ۴ سال بعد!!!!!!!!!!!!!!
از قدیم گفتند فلفل نبین چه ریزه
راستی موبایل اقای شیرازی را دارم هر کس خواست اف بده براش بدم vahidweblog@yahoo.com
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط وحید |
گنج گمشده ات هر چه باشد بگو !!!!!!!!!!!!دیدی که گنج گمشده ات را نتوانستی ترسیم کنی حتی نتوانستی اسمش را بگویی چند اسم نام بردی انسانیت پول اینده تحصیلات و............... مرا گول می زنی
از ته دل بگو گمشده تو واقعا یک گنج است با همان علایم خوشبختی
یک گنج گمشده اما بی اسم بیا با هم اسم گنج گمشده را دلتنگی بگذاریم این گنج نامه زندگی که باید سالها به دنبالش بود و اخر نامش را نتوان یافت همان دلتنگی است
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط وحید |
| ||||||