تبليغاتX
وحیدم همان وحید همیشگی

وحیدم همان وحید همیشگی

خلاصه نمی شود کرد

یکی از دوستهام تعریف می کرد که مردی فقط کارش این بوده که شرکتهایی که ور شکست شده را از ورشکستگی نجات بده

یک روز یک شرکت کبریت سازی بهش تلفن میکنه و ازش کمک می خواد و میگه کارخانه اش در حال ورشکستگی هست

ان مرد اولین کاری که می کنه می گه تمام کارکنان  کارخانه  باید از کارخانه خارج شوند و به بازار بروند و تمام کبریت های موجود در بازار را جمع کنند همه تعجب می کنندو او را احمقی بیش فرض نمی کنند

ولی در نهایت چون کارخانه اشان در حال ورشکستگی بوده به حرف ان مرد گوش می کنند بعد از اینکه همه کبریت ها اورده شد ان مرد دستور می ده  که تمام کبریت ها را سر و ته جا بزنند و باز به بازار برگردانند

مدیر از این کار مرد باهوش فوق العاده متعجب می شه پیش مرد میره و میگه چرا این کار را کردی مرد سریع یک قوطی به مدیر میده و میگه بازش کن مدیر ه بدون توجه به اینکه قوطی سر و ته هست در قوطی را باز می کنه و و از قوطی همه کبریت ها روی زمین می ریزه

و مدیر بهش میگه این همون کار بزرگ تو هست و ان مرد را اخراج می کنه

بعد از چند ماهی فروش کارخانه کبریت سازی چند برابر می شه و مدیر سریع به ان مرد خبر می ده که بیاد و علت را بگه :

ان مرد میگه تو که مدیر کارخانه کبریت سازی بودی وقتی کبریت ها به زمین ریخت هیچ کدام را جمع نکردی چه جور انتظار داری که همه ان کبریت هایی که تو شهر ریخته شده فروش کارخانه تو را چند برابر نکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید جامعه ما به چنین افرادی احتیاج داره نظر شما چیه

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط وحید |


از همه بچه ها معذرت می خوام چون یک ادم که معلوم هست نه سواد حسابی داره چون اسمش را اگر سواد داشت می نوشت و نه عقل حسابی چون اگر داشت دلیلی برای این بی ادبی هاش نداشت و سرخورده از تمام جامعه چون جایی تو جامعه نداره  توی قسمت نظرات هر چیزی که لایق خودش هست را داره می نویسه

از درگاه خداوند تقاضای شفای عاجل برای این بیمار روانی را خواستاریم شاید وبلاگ من مرهمی باشد برای این عزیز از دست رفته

دوست عزیز که حتی اسمت را هم نمی دونم اگر می بینی حتی فحش دادن تو قسمت نظرات   می تونه کمی از سرخوردگی و بی هویتی شخصیتیت را تو جامعه کم کنه باز من به همان کمک هم راضیم  

راضیم به رضایت تو

خر عیسی گرش به مکه برند                         چو بیاید هنوز خر باشد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط وحید |


از همه بچه ها معذرت می خوام چون یک ادم که معلوم هست نه سواد حسابی داره چون اسمش را اگر سواد داشت می نوشت و نه عقل حسابی چون اگر داشت دلیلی برای این بی ادبی هاش نداشت و سرخورده از تمام جامعه چون جایی تو جامعه نداره  توی قسمت نظرات هر چیزی که لایق خودش هست را داره می نویسه

از درگاه خداوند تقاضای شفای عاجل برای این بیمار روانی را خواستاریم شاید وبلاگ من مرهمی باشد برای این عزیز از دست رفته

دوست عزیز که حتی اسمت را هم نمی دونم اگر می بینی حتی فحش دادن تو قسمت نظرات   می تونه کمی از سرخوردگی و بی هویتی شخصیتیت را تو جامعه کم کنه باز من به همان کمک هم راضیم  

راضیم به رضایت تو

خر عیسی گرش به مکه برند                                                                    چو بیاید هنوز خر باشد

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط وحید |


یکی از کسانی که همیشه دوست دارم کتابهاش رابخرم (البته اگر هم حال هم پول داشته باشم )جلال ال احمد هست نویسنده ای که با قصه هایی مثل سه تار زن زیادی نون و قلم و پنج داستان و سفر نامه هایی مثل خسی در میقات و اورازان ومقالاتی مثل غربزدگی و ... همیشه در صدر روشنفکران قرن معاصر بوده و هست

تو یک خانواده مذهبی اخوندی متولدمیشه پدر و پدر بزرگ و شوهر خواهرش روحانی بودندو به قول خودش نزول اجلالش به باغ وحش این عالم به سال ۱۳۰۲ بوده که بعد از هفت دختر این عزیز دردانه متولد می شه

تا دبستان درس می خونه و بعدش پدرش مجبورش می کنه که بره بازار کار کنه روزها کار سیم کشی برق کشی چرم فروشی و شب ها دور از چشم پدر به مدرسه دارالفنون مشغول به درس می شه بعد از گذراندن دوره متوسطه راهی دانشسرای عالی  می شه و دوران شکوفاییش از همین دوران شروع می شه

سیمین دانشور همسر استاد جلال ال احمد این جوری در بارش میگه :

جلال در راه بود و با عشق می رفت چرتکه نمی انداخت و با اصالت بود و اگر به دین روی اورد از رو ی دانش و بینش بود چون قبلا مارکسیزم و سوسیالیزم را اموخته بود و بازگشت نسبی او به دین و امام زمان راهی بودبرای رهایی از شر غرب و رسیدن به هویت ملی

یادش گرامی و نامش جاویدان کاش وقت می شد چند تا از کتابهاش مثل غربزدگی را براتون می نوشتم ولی خوب همین چند خط کافی است

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط وحید |


احمدی نژاد .هاشمی

همون پیکان سوار سفید مدل ۵۶ که تا دیروز به قول بچه ها تنها سفر خارج از کشورش شابدلعظیم بود ه می خواد با غول سرمایه داری نفتی ایران رقابت کنه

همون کسی که زیاد اهل ریا نیست و زیاد شنیدم از اطرافیانش که اگر قدرتها بزارن رجایی دوم متولد شده

یک سری تو شهر بزنیم تهرا ن را می گم معجزه هست این مرد به قول بچه ها دهاتی یک تکونی به این شهر داد که حتی کرباسچی هم از معجزش در امان نموند تمام میادین زیباییش ده برابر شده دیگه از ان بی روحی شهر خبری نیست دیگه رشوه ها کمتر شده می تونه به خدا می تونه ایران را هم تکون بده

همون کسی که انقدر کار کردن را دوست داره که هنوز هم یاد گرفته صبح زود از خونه بزنه بیرون و شب بره خونه

می گه امدم مثل همه باشم می دونین چی هست ان فدایی شده یعنی فدا می شم برای بقیه

قدرش را بدونیم

 هاشمی را هم فقط این شعار را براش می دم که زنده باد مخالف من !!!!!!!!!!!!!!!!!

جهش ایران داره شروع می شه کمربندها را خوب ببندیم تعجب نکنین راه ایران و چین خیلی به هم نزدیک هست فقط یک خوده ازادی بیاد دیگه حل میشه همه چی

یک دعا : خدایا مرا دران دژاستوارت که هر که را می خواهی در ان جای می دهی پناه ده

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط وحید |


داشتم تو وبلاگها سری می زدم به یک وبلاگ برخوردم که حسابی تکونم داد شاید یک احساس عجیبی به من دست داد

درست فهمیدین در مورد روابط بین زنها و جنبش همجنسگرایی که تازگی در ایران خیلی زیاد شده  هر روز اطلاعات بیشتری بیرون میاد

تو یک روزنامه خوندم که نوشته بود او انقدر زیبا بود که من جایش را با شوهرم عوض کنم نمی دونم تو ایران داره این مساله مثل خیلی از کشورها خیلی سریع رشد می کنه تو وبلاگها معمولا این رشد بیشتر احساس می شه حتی روابط از روابط معمولی فراتر میره و به سکس و همخوابی هم می رسه

دوستی داشتم در دانشگاه که به این مساله به عنوان جرم نگاه می کرد شاید همین امروز اگر به یکی از خیاباهای تهران بریم شاید نگاههای زنانه به همجنسشون خیلی بیشتر باشه تا به غیر همجنسشون

به نظر من این یک دلیل بیشتر نداره و ان هم احساس امنیت در هنگام رابطه دوستی یا سکس با همجنس هست که این احساس امنیت در هنگام رابطه با غیر همجنس وجودنداره

یا بهتر بگم سری که درد نمی کنه چرا دستمال باید بست وقتی زنی احساس سکس و لذتش را می تونه بی دردسر با هم جنس خودش تقسیم کنه چرا باید با یک مرد این کار را بکنه  دیگه این روزها همجنسگرایی هم به عنوان روشنفکری مطرح میشه و عامل تفکر مدرن محسوب می شه

که شاید این همجنسگرایی در بین مردها (مخصوصا ایران ) در حد صفر باشه

حالا باید به نظر شما این جنبش را حمایت کنیم یا ازش خیلی معمولی بگذریم یا قبل از اینکه به فکر حل این مساله باشیم بیاییم امنیت را به حد معمول دنیا برسونیم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 8:3 قبل از ظهر توسط وحید |


تو پروژه ای که تازه گرفتیم و بچه ها دارند انجا کار می کنند یک ادم عجیب هست که واقعا حیفم امد دربارش ننویسم

روز اول که وارد پروژه شدیم برای کارهای نقاشی و دکوراسیونش گفتند صدیق نگهبان ساختمان بلوک اول هست رفتیم جلو و سلام علیک دیدم شش سیلندر کرد هست و تازه از شهرستان امده و کلی خلاصه تحویلش گرفتم که مثلا با هم دوست بشیم

خلاصه با پیرجامه کردی و قد کوتاه و یک عرقگیر خیلی مناسب بود برای ان کار نگهبانی خوب ادم انتظار بیشتری هم از نگهبان نداره شبها هم همون جا یک اتاق بهش داده بودند که بخوابه به قول خودش از قدیمی ها بود از وقتی فونداسیون را گذاشته بودند انجا بوده

دیروز برق از همه جام پرید پیش مسوول کارگاه بودم گفت صدیق سرکارگر شده بهش گفتم خوب به سلامتی تا اینجا برق ازم نپریده بود رفتم تو محوطه که کارگرها را بهشون سر بزنم یک دفعه یک روح جلوم سبز شد درست دیده بودم صدیق بود عینک دودی با یک شلوار جین با یک پیرهن که یقه های پیرهنش را داده بود بالا مثل این امریکایی ها اصلاح کرده بود خلاصه شش نفر از این کارگرهای بیزبون هم افتاده بودن به دستش جالب این بود که یک جور به این بدبخت ها دستور می داد که دلم براش سوخت و دیگه تا اخر مطلب بفهمین که چه حالی شدم

تازه فهمیدم بابا می شه یک شبه هم پولدار شد ولی یک چیزش تابلو هست و ان اینکه همه می فهمن که یک شبه پولدار شدی ان وقت ان خنده دیگران به ان پستی که گرفتی نمی ارزه

خدا بده شانس

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط وحید |


دیشب داشتم تو مترو می امدم یک پسر از این جوجه فوکولی ها سوار مترو شددیدم رنگ از روش پریده بود دستبند و یک شلوار جین با صورتی عرق کرده تادید من را گفت:

هنوز زنده هستم ان بدبخت کنار همون بمبی که دیشب تو تهران توخیابان ۱۷ شهریور بوده داشته قدم میزده کارش توی همون مغازه های دور و اطراف بود

شاگرد موبایل فروشی بود می گفت اگر اوستام یک ۵ دقیقه جلوتر به من می گفت فلانی برو سیگار بخر من الان ان دنیا داشتم بندری می رقصیدم از یک پیر مرد که یک سطل ماست دستش بود حرف می زد که گویا همون نفر کنار سطل اشغال بوده که اخر هم فوت کرده بود می گفت با انفجار بمب به دیوار چسبیده بوده

از تمام دوستان و اشنایان می خوام این بمب گذاری را محکوم کنند دیگر همه چی ایران قبول ولی بمب دیگه نداشتیم یواش یواش دارم علاقه مند می شم یک سایت عکس هم در کنار وبلاگم ایجاد کنم چون هر روز خبرهای زیادی دارم که توش بندازم

راستی کی برام دعا می کنه که از این بدشانسی ها گیر من نیاد فقط هر کی دعا می کنه دستش درد نکنه زیاد دعا کنه من که نه دعا بلدم و نه هیچی

و یک جمله زیبا :

تا انتهای هستی فقط دو کلمه باقی مانده تو و عشق

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط وحید |


...وقتی که دیگر رفت .

                      من به انتظارامدنش نشستم .

                                  وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد .

                                                من او را دوست داشتم .

                                                          وقتی او تمام کرد.

                                                                       من شروع کردم .

                                                                                 و چه سخت است تنها متولد شدن !!!!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط وحید |


داشتم وبلاگم را مرور میکردم دیدم خیلی رسمی شده بزارین چند تا  جک بگم فضای وبلاگ  کمی عوض بشه

یک روز به یه ترکه می گن چرا موهات فقط شامپو می ریزی و با اب نمی شوری ترکه می گه والا برای اینکه رو شامپو نوشتن برای موهای خشک

یک روز یک بسیجی می ره خوار و بار فروشی باز می کنه بعد روی در و دیوار مغازش می نویسه خامنه ای رهبر ماست خمینی روح ماست .بعد یک ترکه میاد تو مغازه میگه اقا ماست خالی نداری

۱۸+ قبل از اینکه به قزوین وارد بشین نوشته به شهر قزوین خوش امدید بعدش که از شهر می خواهین خارج بشین نوشته از قزوین خوشت امد

بچه یک رشتیه بعد از عید فطر به دنیا میاد اسمش را پس فطرت می زاره

یک بار یک عربه با یک تهرانی با یک ترکه با هم شرط می بندن که کی می تونه یک میمون ر ا بچه دار کنه اول تهرانی با میمون میره و کارش را انجام میده با دو تا بچه میاد بیرون همه براش دست می زنند بعد نوبت ترکه میشه میره با میمونه بعد با ۴ تا بچه میاد بیرون نوبت به عربه می شه چند ساعت  طول میکشه بعد اخرش با یک بچه میاد بیرون همه دورش جمع می شن میگن بابا ابروریزی کردی همه دو تا چهار تا اوردند تو یکی علت چی بود میگه خوب وولک به من نگفته بودند که میمونش نر بود 

اگر یک خوده جک ها بی ادبی بود ببخشین اخه جک یک خوده دیگه بی ادبی هست دیگه ان وقت جک نمی شه

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط وحید |


سلام .امروز روی یک موضوعی می خوام بحث کنم که خیلی راحت همیشه ازش می گذشتم ولی چه حس بدی دارم حالا که بهش فکر می کنم !!!!!!!!!

تا حالا اعلامیه فوت دیدین. خوب یک متنی داره و یک جمله یا شعر یا مثل اینها و یک ادرس و یک ساعت برای ختم و این حرفها

حالا اینها مهم نیست مهم این نکته است که اقایون که مرده تشریف دارند حق دارند عکسشون را روی اعلامیه بزنند که این حق از خانمها صلب شده به علت فرایض دینی !!!!!!!! عجب !!!!!!!!

ببینید اینها کار نظام ما نیست یعنی تا حالا شده که مثلا یکی از ما عکس زنی که فوت شده را روی اعلامیه بزنه و ان نفر را ببرن زندان اینها تو فرهنگ ماست تو پوست و خون ما این خرافات نقش بسته ان هم به علت عدم ارتباط با بقیه کشورهاست برای کم توجه بودن ما به این مشکلات هست شاید اصلا مهم نیست مثل یک اب راکت هر روز این خرافات جاهای بیشتری از ایران را می گیره

عجب یعنی باز از نظر فقها چون عکس زن هست (که البته فقهای ما روشون نمی شه اگر باز زور بیشتر داشتند زن را جزو موجودات نمی دونستند مثل همون عربها ) و عکس زن کراهت داره حتی وقتی یارو مرد هم نباید چشم نامحرم بهش بیفته که مبادا در درون قبر براش گناه بنویسن.هاهااااااااااااااااااااااااااااا

واقعا این ها وجود داره بهش خوب فکر کنین. یعنی این حقوق زن را که اینهمه به سینه می زنند حتی روی اعلامیه فوت هم جاش نیست چه برسه به زندگی یعنی اقایون همه جا باید باشند چون مرد هستند و حق زندگی دارند و خانمها باید گوشه خانه ها بپوسند چون زن هستند .

البته خدا را شکر تهران یک تکون هایی خورده ولی اگر یک کم از تهران دور بشین خوب می فهمین من چی میگم.

من از همین جا به همه دوستان اعلام می کنم این خرافات مسخره را دست به دست هم از زندگیمون پاک کنیم از همین اعلامیه فوت شروع کنیم نمی خواهد از دانشگاه ها شروع کنیم .

باز دوباره فکرکردم؟ بیخیال بابا فکر نکن پیر شدی !!!!!!!!!!!!

و باز دکتر شریعتی :

اینجا جای من نیست .   بر روی این زمین غریبم .این اسمان سقف خانه ی من نیست. نباید به اینجا می امدم. این جا تبعیدگاه من است !چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط وحید |


سلام این هم ان بازی تماشایی فوتبال ایران و بحرین و این هم ورود ایران به جام جهانی  و باز این هم ان همه کارهای عجیب و غریب

دیشب این چیزها را دیدم (اینجا ایران تهران میدان ازادی )

۱ - کف پوشی از شیشه خورده تو تمام سطح شهر از شکستن شیشه های اتوبوس

۲ - راه رفتن معمولی روی سقف اتوبوسها به جای روی زمین

۳ - رقص انواعش محلی بریک دو نفره به بالا با همراهی این جمله (اقا رقص- خانم رقص - حالا برعکس )

۴ - حضورخانمها در حالت بزن برقص (بی خیال بابا )

۵ - حرکت از روی سقف اتوبوس به سایر سقف ها

۶ - انواع رنگ امیزی صورت  یک وری دو وری پرچم سیبیل تمام رخ نصفه رخ

۷- انواع بوق سوت هوار هورا جیغ داد اربده

۸- انواع پلیس سرگردان ان هم از نوع گیج

۹ - خلاصه حسابی از ته دل خنک شدن هر کی و هر چی که  بود

۱۰ - کف خیابانها از شیشه خورده و خلاصه همه چی

۱۱ - دادن این شعار عجیب (جناب سروان باید برقصه از خانمش نترس)

این هم یک جور زندگی هست حالا باحال یا بی حال البته بگذریم که مسیر راهم خورد به این توفیق اجباری

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط وحید |


سلام امروز می خوام عین نامه ای که دوست عزیزم مهدی غریبی تو وبش به عنوان وصیت عشق زده را براتون بنویسم ارزش دوباره نوشتن من را داره عیب نداره اگر تکراری است ارزش تکرار کردن را داره 

سالهای زیادی هست با اینترنت هستم ولی این نامه روم تاثیر زیاد گذاشت حالا متن نامه

وصیت عشق 

علاقه و محبت شديدي رو که سابقا" به تو ابراز ميکردم

دروغ بوده . چرند بوده . مزخرف بوده . در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر ميشه و هر چي بيشتر ميگذره بيشتر تورو ميشناسم

وبه دورويي و دروغگويي تو بيشتر پي ميبرم .

اينو از صميم قلب و با تمام وجودم ميگم که بالاخره بايد

از هم جدا بشيم و به هيچ قيمتي حاضر نيستم که

روزي شريک زندگي تو باشم . گرچه 2518 روزه که ما با هميم ولي

تو همين مدت تونستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و

اگه عشق ما سر بگيره و ازدواج کنيم تمام عمر

از پشيماني نخواهم گريخت و اگر چه اشنايي ما پايانش جدايي بود ولي با اين جدايي بازهم

خوشبخت خواهم بود . حالا لازمه که بگم .

اين موضوع رو هيچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش

که اين متن رو الکي نمينويسم و چقدر ناراحت کننده است که اگر

باز هم بخواي در صدد اشتي با من باشي . ازت ميخوام

جواب اين متن رو ندهي چون جواب تو سراسر

دروغ و تظاهره ولي به ظاهر

محبت اميزه .ومن تصميم گرفتم براي هميشه

تو و يادگار تلخ عشقت رو فراموش کنم چون ديگه اصلا حاضر نيستم

خودم رو راضي کنم که دوستت داشته باشم وشريک زندگيم تو باشي



حالا که اين نامه رو خوندي و از من متنفر شدي از تو خواهش ميکنم که اين متنو از اول يه خط در ميون بخوني تا به محبت نهفته در قلبم پي ببري

می دونم شاید اخرش مجبور بشین یک بار دیگه باز بخونین و لی لذت بار دوم خوندن از لذت بار اول خوندنش بیشتر هست همیشه عاشق باشین زندگی یعنی عشق

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 7:35 قبل از ظهر توسط وحید |


سلام

راستی یک برق ۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ کیلو ولت بهم وصل شده و ان اینکه عدد نفراتی که نظر سنجی  زیر هر مقاله را لطف میکنند و می نویسند را عجیب و غریب شده که احتمال میدم کار کی باشه از این نیروهای خودی و لی خطرناک هست شما ببخشین عددهایی مثل ۴۱۰  ۶۱۰ نفر واقعا وجود نداره من راضی هستم به همان چند دوست که بودنم با ان ها است و نوشتن به خاطر انهااست

این بیت را به همه کسانی که با همه دست می دهند و تازه به قول خودشون امل نیستندتقدیم می کنم( رمزی نوشتم چون چاره ای نبود )

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم                                 مارازهول این شب هجران نگاه دار 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط وحید |


یکی از دوستام به من می گفت شرقی ها حسشون طبیعتشون رنگ هاشون و کلا احساساتشون شدیدتر از غربی ها  هست

این شاید واقعا درست باشه  امروز می خوام در مورد موسیقی متال صحبت کنم همون موسیقی که امروز شاید توی تهران زیاد می شنویم می دونین موسیقی متال چی هست الان براتون می گم

موسیقی متال = صدای اتصال سیم های برق فشار قوی + صدای ضجه کرگدن زخمی + صدای کشیده شدن میخ اهنی روی شیشه + صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه + صدای سیفون دستشویی

نمی خوام محکوم کنم این نوع  موسیقی را ولی وقتی این نوع موسیقی را با موسیقی مثلا loreena mckennitt مقایسه می کنیم تازه می فهمیم چه تخریب شدیدی بر سلولهای مغزمون وارد کرد ه

من loreena mckennittرا شاید معجزه موسیقی قرن می دونم مخصوصا اهنگ skellingرا وقتی گوش میدم شاید به دنیای عجیب موسیقی وارد میشم همون دنیایی که تلفیقی از کلیسا و مدرنیته باشه

موسیقی متال شاید ترکیبی از این سه عنصر اصلی باشه عرق خون اشک و ادم های سرخورده ای که یا انقدر مواد مخدر و یا مشروبات الکلی مصرف کردند که نابود شدند یا انقدر سختی دیدند که همیشه این سختی ها انها را سرخورده و معیوب کرده

برگردیم به موسیقی سنتی خودمون همون به قول بچه ها اهنگ هایی که یاد عصر حجر ادم را می اندازه

ایا مرغ سحر- ای بت چین- شد خزان و بقیه اهنگها یی که از پدرانمون به ارث رسیده دیگه روی کسی  تاثیر نمی گذاره اگر می گین دیگه این اهنگ ها قدیمی هست اخرین سی دی تصویری استاد شجریان را نگاه کنین همان کنسرت زلزله بم را می گم اشک هایی که موقع خوندن مرغ سحر از چشمهای تماشاگران جاری می شه نشونه چی هست

البته نیاز هرکس به قدر نیازمندی هر فرد هست شاید من زیاد سخت میگیرم من شاید بی موسیقی زندگی کردن برام سخت باشه ولی می دونم هر کسی هر چقدر درگیر زندگی روزمره شده باشه شاید نیاز به موسیقی را هیچ وقت نتونه انکار کنه

شاید همون مذهبیون سنتی که شاید بهشون حاج خانم یا حاج اقا ها گفته میشه همون صدای مناجات شبانگاهی یا صدای قران را بهش نیاز دارند که همون موسیقی هست که ما می شناسیم ولی یک فرم دیگش

شما چه جور موسیقی گوش می دین دلیلش را هم برای من بگین یک دنیا ممنون

منتظر صدای گرمتون هستم +۲۱  ۵۹۳۹۱۴۰

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط وحید |


و باز یک شعر کوتاه و دلربا

 

ان کو به دل دردی ندارد ادمی نیست

                                     بیزارم از بازار این بی هیچ دردان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 8:53 قبل از ظهر توسط وحید |


راستش چند شب پیش یک اهنگی را با سازم زدم و خواهرم هم با من هم خونی کرد جالب بود و شب به یاد موندنی شد براتون می نویسمش

عاشقم من   عاشقی بیقرارم     کس نداند     خبر از دل زارم     ارزویی     جز تو در سر ندارم                        من به لبخندی      از تو خرسندم          مهر تو ای مه        ارزومندم      بر تو پابندم       تا به تو پیوستم           از همه بگسستم       از تو وفا خواهم   از تو وفا جویم        خیز و بامن    تا افقها سفر کن                  مهربانی   همچو مرغ سحر کن        عاشقم من     عاشقی بیقرارم     

 

شاید لحظاتی که با ساز م هستم هیچ وقت نشه با بقیه لحظه ها عوض کرد نمی دونم اینجا دیگه فرق داره با بقیه انهایی که ساز می زنند می دونن من چی می گم این دیگه قبل وصف نیست مخصوصا تو سازهای سنتی نمی دونم ولی خوب زندگی روزمره فرقش با زندگی غیر روزمره شاید همین احساسات زیبا باشه من شاید خیلی وقتم ازاد نباشه و لی هر وقت وقت گیر میارم سعی می کنم همیشه بودنم توفیق اجباری نباشه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384ساعت 7:29 قبل از ظهر توسط وحید |


شلوار بلوچی تا حالا دیدن یا پوشیدین. شایدخیلی راحت از کنارش گذشتین ولی من راستش تنم هم کردم یک شلوار عجیب با حدود  کمر ی که اگر بخواهین عرض کمرش را تصور کنین باید  دستهاتون را باز کنین دو طرفتون و بدونین که عرض کمر این شلوار ازدستهاتون بزرگتر است.

کمر این شلواربا یک بندی بسته می شه و چون کمر ان عرض زیادی داره معمولا اطراف ان پر از چین میشه  و وقتی ادم روی زمین می شینه شلوار روی زمین پخش می شه. حالا چرا این را گفتم شاید خیلی از ماها یک تصور غلط شاید غیر واقعی از قوم های ایرانی داریم دختر های عشایر را نمی دونم تا حالا از نزدیک دیدین یا نه من یک سفر داشتم به اطراف شیراز که یکی از عشایر انجا را دیدم شاید مترها پارچه برای لباس زنها در نظر گرفته میشه حالا وای به حال وقتی که بخوان انها را بشورن .

در چند لایه و هر لایه برای خودش رنگ متفاوتی این که چرا در اطراف ایران از لباس های گشاد مثل پیراهن و تمبان -پاکل ( کلاه روی سر افغانی ها ) استفاده میشه و دقیقا توی اقوام ایرانی هم این تنوع دیده می شه جای بحث داره شاید خیلی از قوم ها وقتی به تهران سفر می کنند اولین کاری که انجام می دهند این هست که  لباس محلی را از تنشون دور می کنند و ان را  مایه عقب افتادگی می دونند و به شلوار جین و مانتو و... روی میارند

نمی دونم تا حالا به دختر های شهرستانی که مجبور شده لباس محلیش را برای ورود به تهران عوض کنند و یک مانتو کوتاه چسبان تنشون کنند و یا پسرهایی که از اقوام مختلف  هستند مجبورند  که شلوار جین را جای مثلا پیراهن تمبان تنشون کنند را باهاشون برخورد کردین یا نه

و چقدر سخته که این لباس را کنترل کنه چون همیشه یک لباس بلند و گشاد راحتی خاص خودش را پوشیده و وقتی این لباس را تنش می کنه شاید خیلی عجیب و سخت باشه  

برای من جالب هست تو ذهن این افراد را بدونم ایا وقتی لباس محلیت را عوض می کنی باید بازیهای محلی فرهنگ و زبان قوم خودت شب نشینی ها و همه چیز را فراموش کنی و به بهانه مدرن شدن همه چیز را از یادت بره

مگر این مدرن شدن چی به تو بخشیده پیتزا و یک عینک دودی یعنی همان مدرنیته که جامعه باهاش رشد کنه  

من خودم چندین نسلم در ری بوده و نه زبان محلی دارم نه لباس محلی که بخوام ازش بگم ولی خوب شاید خیلی از شماها جزو اقوام مهاجر به تهران باشید با خودتون درد و دل کنین ببینید چرا فرهنگ اصلیتون را فراموش و به فرهنگ شهر نشینی تبدیل کردین یا برعکس چه جوری تا حالا تونستین همان فرهنگ قومی خودتون را حفظ کنین

یا موافق این مطلب هستین که  (خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو)    مگر فرهنگ محلی داشتن رسوایی هست که سعی در مخفی کردن ان داریم

مثل همیشه پیغام گیر من در خدمت شما هست +۲۱   ۵۹۳۹۱۴۰    منتظر صداهای گرمتون هستم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1384ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط وحید |


یک سوال برام مطرح شده

 یک موضوع مهم اجتماعی گویا داره اتفاق می افته یا اتفاق افتاده و ان هم من فکر کنم برنامه ریزی شده است داخل وبلاگها چت ها محل های ارتباط و.........

یک جمله داره خیلی رایج میشه تو صحبت زن ها و ان جمله این که ((من از هیچ مردی خوشم نمیاد ))

برام عجیب هست همیشه دوستام وقتی از پیشرفت جامعه های مترقی بحث می کنند شاید جزو مهمترین علل پیشرفت ان کشور ها را روابط زن و مرد و حضور زن در کارخانه ها مجامع عمومی و کلا در اجتماع می دونند 

چیزی که در ایران در چند کلمه خلاصه می شه یا سکس یا عشق یا زن و شوهر یا..........

برام عجیب هست و شاید یک جریان شدید همجنسگرایی وارد اجتماعات زنان ایران شده که شاید یک اتفاق معمولی نیست یک اتفاق سازمان داده شده و در عین حال سیاسی می تونه باشه که هست 

هیچ وقت یادمون نره ایران یکی از مهمترین کشورهای منطقه هست و وقتی به اطراف ایران سفر کنین این احساس را خیلی دقیق حس می کنین حالا من چرا حساس شدم روی این موضوع چون  دیگه حالا دیگه به یقین رسیدم که برای رسیدن به ان جوامع روابط بین زن و مردها هر چه به هم نزدیکتر باشه ( بر خلاف دین مبین اسلام ) و به قول بچه ها روابط استریلیزه باشه ان ترقی که می خواهیم زودتر اتفاق می افته 

باید فکر کنم هر چیزی  یک راه حلی داره  شما هم کمکم کنین   

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط وحید |


سلام می خوام روز جمعه را براتون بگم پنج شنبه مرجان خانم ما را دعوت کرد که فلانی جمعه بیا بوف انجا گرد همایش داریم همایش و گردهمایی جفتش بود چشماتون روز بد نبینه من شبش ساعت ۴ رسیده بودم تهران و صبحش هم ساعت ۸ از خواب بلند شدم گفتم می رم حالا یا رومی رومی یا زنگی زنگی

 خلاصه رفتم جلوی بوف عقب جلو کردم بالا پایین کردم معلوم نبود اخه کی به کی هست ادم یقه هر کسی را که نمی تونه بگیره بگه شما همون وبلاگ نویس هستین یا نه خلاصه دیدم یک خانم جلو در واستاده من هم همه جور تصوری می کردم جز اینکه همون مرجان خانم باشه و طبق معمول حدس های من باز حدسم درست نبود بعد از سلام علیک دیدیم زدیم به هدف و درست امدیم

 مرجان و شوهرش با دو تا کوچولوی البته نه ریزه میزه توپولی - خانم بغل دستی من اقای بغل دستی من کاسبرگ تپلی  و... جای ههمتون خالی چشمهاتون روز بد نبینه این گلبرگ http://www.moo.persianblog.com عجب اشتهایی داره من مبهوت این انرژی بودم خدا صبر بده بابش را درست مثل یک گلبرگ تمام غذا ها را براشون نقشه می کشید اول غذا فکر می کردند که گلبرگ هست ولی وقتی به سراغشون می رفت از کاکتوس هم خشن تر می شد  ادم با نون خالی که نمی تونه ان هیکلی بشه که !!!!!!!!!!! بچه ها قدیمی بودند و من جدید از هر دری سخن به میان امد جز وبلاگ خلاصه من هم که روبروی کاسبرگ بودم لحظات به یاد موندنی زندگیم باز تکرار شد دوستانی که باید ندیده و نشناخته کلی باید باهاشون حال کنی که من هم استاد این کارم که ............دوست ان وریم که بعدا در رابطه اش می گم و دوست این وریم که جای بحث زیاد داره فقط می مونه خاطرات کودکی http://kabood.blogfa.com   راستش ادم ها تو وبلاگ یک جوری دیگه هستند تو واقعیت ادم یک تصور دیگه ازشون داره شاید این ماهیت وبلاگ هست مرجان هم از ان دسته زنهای بود که با وبلاگش خیلی فرق می کرد ادم تصور یک زن فوق العاده شیطون و بی قرار از نوشته هاش حدس می زنه  بر خلاف خودش که شاید ان قدر ها هم شیطون نباشه یا بهتر بگم اصلا شیطون نباشه  تپلی هم که همون جور که از اسمش پیداست پسر تپل با یک عینک که هم تپل بود  و هم با مزه  داشتیم بر می گشتیم  سر راه مادر سپید را دیدیم کلی حال و احوال خلاصه تازه فهمیدیم مادر سپید بوده کلی ضد حال خوردم چون تا حالا سایتش را ندیده بودم  http://roshandel.special.ir    ولی تازه فهمیدم چقدر بدشانس بودم که سایتش را تا حالا ندیده بودم جمعه خوبی بود کلی دوست پیدا کردیم منتظر گرد همایش بعدی می مونم جاتون خالی شما هم بیایین خوب

+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 7:16 قبل از ظهر توسط وحید |


میگه به من برو کمکت می کنم. می گم چه جوری ؟؟؟؟؟؟

میگه تو کاری نداشته باش اول فکر کن کارت چیه بعد نیت کن بعدش هم من کمکت می کنم. مگه میشه ماکه نه نماز می خونیم نه روزه ای نه می دونیم اصول دین چند تا هست هر کاری هم که تو دنیا بوده تا حالا انجام دادیم گوشت خوک هم تازه خوردیم !!!!!!حسابی جهنمی هستیم

 ولی باز میگه  مهم نیست امتحان کن امتحانش مجانی است  پول نمی خواد حالا کی و چه جوری امتحان کنم خودش می دونه راستی بهش گفتم کسی نفهمه که من و تو با هم هستیم ها!!!! قول داده به کسی نگه اگر هم گفت بی خیال حالا من می رم اگر خوب بود میگم شماها هم امتحان کنین الان دیگه 30/5 صبح است خط رو خط هست باشه بعدا امتحان می کنم  

به کسی نگین راستی ان که در موردش نوشتم خود خدا بود نه تقلبی هاش بدون سانسور نوشتم چون همیشه تو ایران عادت کردن این را هم سانسورکنن

+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1384ساعت 5:31 قبل از ظهر توسط وحید |


دلی که از بی کسی غمگین است                   هر کسی را میتواند تحمل کند          هیچ کس بد نیست           دلی که در بی اویی مانده است            برق هر نگاهی جانش را می خراشد                      لبخندهای  زهراگین                     تسلیت های خفقان اور                    لذت دروغهای بریبنده                 زیبایی ها اغفال کننده       

 و من می دانم که نگاه های او فریاد می کشد که او نیست

................................. اما دلی که در بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 8:2 قبل از ظهر توسط وحید |


یادم هست از همون روزها که پدر م به  من نماز یاد می داد و با خوندن هر صفحه قران یک تومن به من زیر میزی می داد و درسهای بی سرو ته عقاید عجیب و غریب وضو و رساله و ... رابه اسم دین به من یاد می داد و مفاتیح و تمام زیارت نامه ها را قصد داشت تو مغزم کنه   اسم سگ به عنوان حیوان عین النجس در ذهن من حک شد

جالب اینکه من باهوشی سگ راهیچ وقت در هیچ حیوانی ندیدم و جالب اینکه این هوش سرشار

که باعث دوست داشتن این حیوان می شه فوق العاده عجیب هست  

بابابم میگه هفت بار باید ظرفی را که سگ خورده با خاک پاک کنی عجب پس خارجیها شب تا صبح باید همه چی را صد بار بشورند  

در ملل مختلف نگه داشتن سگ و گربه جزو عات های روزمره زندگی هست شاید جزوی از اعضای خانواده ولی چرا باز در این عقاید خرافی باز حتی این رابطه  حذف شده  و جالب اینکه مواد مخدر که در تمام دنیا با ان مبارزه می شه جزو حرام ذکر نشده

علت را باید جستجو کرد باید فکر کرد فکر بر این است که تمام لذت های دنیا را باید کنار گذاشت (چون لذت برای سرمایه داران می باشد و دست زدن به ان ممنوع است ) و علت فقط بهانه عقاید  قرون وسطی  

جالب اینکه وفاداری سگ و شاید مهربانی این حیوان باعث ایجاد تفکر در انسان می شود این بار وقتی سگ اهلی را دیدید با دقت به ان نگاه کنید بعید می دونم همتون به هوش و استعداد این حیوا ن پی نبرید تو چشمهاش دقیق نگاه کنین ببینید چقدر با حیوانهای معمولی فرق داره  

دوست چینیم که   همخانه من بود راستش همیشه به اتاقم  می امد و می گفت اگر امروز مسلمان نیستی  بیا با هم غذای همراه با گوشت خوک بخوریم و من هم با کله می رفتم چون واقعا گوشت خوک دوست دارم  من هر وقت به دوستم می گفتم فلانی تو کشور من این گوشت هم ممنوع هست از خنده لحظه ای ارام نمی نشست و در ادامه می گفت همه چیز تو کشور تو ممنوع است جز نفت که ان هم به زودی ممنوع می شه

نمی دونم همش تو فکرم اخه دیگه تو این همه بایدو نبایدها  دیگه سگ چرا (خودمون را هم گول نزنیم چون تمام کتابهای مرجع پزشکی از ان ور اب میاد من با بچه های پزشکی زیاد بودم اگر مضر بود ان ور ابیها خیلی از من و شما زودتر ممنوعش می کردند ) من فکر کنم لذت به هر نوع و شکلش تو این عقاید خرافی ممنوع است مخصوصا احساساتی که همراه با دوست داشتن هست  علت ان هم یکنواخت کردن زندگی و گرفتن روحیه تفکر از قشر کم در امد

شعار سرمایه داران :این دنیا برای ما و ان دنیا برای شما چون این دنیا پر از گناه است ما نمی خواهیم شما به ان الوده شوید هیچ لذتی از دنیا نبرید همش برای ما در عوض تمام ان دنیا برای شما با تمام زیباییهایش

ولی انها فکر نمی کردند که بابا من یکی را بی زحمت گول زدن جزو خیالات هست سهم ما سر جاش هست

عجب حکایتی شاید دست خودم نیست قول داده بودم فکر نکنم و لی  باز  فکر کردم نمی دونم حساس شدم احساسم این هست که تمام ایران تو این عقاید غرق شده

امشب از باباهاتون و ماماناتون بپرسین چرا سگ حرام  است ببینید چی می گن

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط وحید |


سلام چی بگم فقط جملاتی را که می نویسم از خودم نیست از یک فرشته است که دوست داره همیشه مرغ تک پرواز دنیا باشه دیدم اگر لذت خوندنش را با همه تقسیم کنم از غصه هام کمتر می شه این کار را کردم و حکایت دل بود که همچنان تنهاست

شکستم و گریختم ؟........ از چه ؟....... شاید گریخته باشم ...... اما نشکستم ........ شکسته را چشمانی خوش اواتر است ....... زخم خورده ام ...... از عشق نه ...... از عادتی تحمیل شده ....... من کجا وعشق کجا؟.... ارمانهایم بسیار بزرگتر از زخم های اینچنین کوچک است ..... ارمانهای تخیلی من ...اری !.... دنیای تخیل من با دنیای واقعی در مسابقه است .... هر که زودتر رسید به عمق برنده تر .... برای عشق شهامت ندارم ....به دنبال لیاقتم .... وهمسفرم باران است .... افتاب است .... نسیم .... همسفرم از رگ گردنم نزدیک تر است ... می دانی ؟بی بهانگی را دوست دارم ....عشق بی بهانه ...بی معشوق ... بی انسان ...ساز را هم ... راستی دل نوازندگن چگونه است ؟... در دلشان هنگامه ای به پاست شاید ....

به امید پرواز.......................................................................................

و حرف اخر 

من اکنون کاشف اقلیمی هستم که خود خالق ان هستم !وکه می داند چه می گویم ؟چه احساس می کنم ؟من رسیده ام به کشوری که بر ان گام هیچ کلمه ای نرفته است و ان کشور وبلاگم هست به کشورم خوش امدید .

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط وحید |


یک اتفاق بود مثل همه اتفاق ها که تو زندگیم افتاده یک اسم یک وبلاگ یک نیاز و بعدش مثل همیشه یک حرف تازه ازش پرسیدم تواز من چی دیدی می گفت کمی احساس و کمی هم تعقل رشته اش مترجمی فرانسه بود زیبا می نوشت ولی نمی دونست که می خوام خودش را موضوع وبلاگم کنم اولش خیلی رسمی شد ولی بعد فهمیدم ان هم زخم خورده عشق هست فهمیدم ترس از فراغ خیلی محتاتش کرده شاید سنش کم بود ۲۰ سال همش می گفت من مگه کی هستم ولی خودش متوجه نبود چه راحت شکست و گریخت .

از من خواست درباره ساز بنویسم چند خط کوتاه و مختصر عاشق ساز بود ولی معلوم بود تا حالا دستش به سازی نخورده چون ته دلش مثل نوازنده ها نبود از دور دستی بر اتش داشت دوست داشت ولی مثل بقیه چیزهاش این هم تخیلی بود همه زندگیش شاید تو تخیلش بود که شیرین می شد  همه لوازم سفر عشق را داشت جز شهامتش و همسفرش من هم تمام فکر هام را جمع می کنم درباره ساز می نویسم تا انجایی که می تونم

ولی یک چیز و ان سادگی یک اتفاق بود که من همیشه ساده از کنار اتفاق ها نمی گذرم و شاید یکی از عامل های زنده بودنم همین اتفاق ها است اتفاق ها زندگی من را می سازند خیلی راحت تر از انکه خودش بفهمه من اتفاقها را به واقعیت تبدیل می کنم هنوز برای شناختن من راه درازی هست غریبه

این هم به همه کسانی که به ساز عشق می ورزند

خشک سیمی خشک چوبی خشک پوست                                               از کجا می اید این اوای دوست

منتظر پیغامهاتون هستم             +۲۱      ۵۹۳۹۱۴۰   

+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1384ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط وحید |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

حرکت کن دنیای واقعی بزرگتر از توهم های کودکانه است بخواه و انجام بده شکست بخور تا طعم پیروزی برایت قشنگ تر شود خود خودت باش مثل همیشه


صفحه نخست
پست دونی



خزعبلات قبلی

مرداد 1388

بهمن 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384



چسبیده ها

وقتی کلیک می کنی اینجا نیتت برام مهم هست
...


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin