تو می دانی که من از میان همه نعمت های این جهان ان چه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است این نگهبان سکوت ای پرستو که پیام اور فروردینی بگریز از من از من بگریز باغ پژمرده ی پامال زمستان ها چشم بر راه بهاری نیست گرد اشوبگر خلوت این صحرا گرد بادی است سیه گرد سواری نیست
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 8:7 قبل از ظهر توسط وحید |
سلام می خوام امروز از یک رازی براتون بگم و ان یک سفر جهنمی است به استانی که واقعا جای سفر داره بله درست حدس زدین استان سیستان وبلوچستان حدودا یک سال پیش یک سفر داشتم به زاهدان (البته سفر داشتم چه داخل چه خارج از کشور بعدا براتون همش را می گم )با لباس محلی که یک عکس دارم که دستهام را کاملا باز کردم دو طرفم ولی هنوز کمر شلوار بلوچی از دستهام بزرگتر هست
حالا می پرسین چرا زاهدان قصه اش طولانی هست دختر خانم ها نترسن ولی حتما زاهدان میرن فقط تو مرکز شهر باشند نه بیشتر چون من که پسرم و خلاصه .........اطراف زاهدان رفتم چمباتمه برگشتم وای به حال بقیه البته یکی از دلایلش وجود اب و هوای بدی هست ک منطقه داره مخصوصا شهرهای مرزی که می دونم با پوست خانمها سازگاری نداره . ساعت ۳ بعد از ظهر بود باید می رفتیم مرز همان مرز مشهوری که اسمش را زیاد شنیدیم مرز بین ایران و افغانستان طوفان شن و ماسه وحشتناکی بلند شده بود که من یک متری خودم را نمی دیدیم
بلوچی های محلی که با ظاهر خاک خورده و پوست های چروک با چشم من را دنبال می کردند را همیشه یادم می مونه رسیدیم به کپر های سر مرز خونه هایی از جنس نی های بلند که سقف خونه و داخل خونه از نی بود و انجا زندگی می کردندو جالب اینکه زنهای محلی در حکم چند مرد بودند نه در حکم زنی هایی که ما میشناسیم دیگه از بوی کرم پیتزا لازانیا و مانتوهای انچنانی خبری نبود یک پوشش بلند و یک صورت افتاب خورده که معلوم بود چند ماهی هست رنگ اب را به خودش ندیده از مشخصات اصلیشون بود جالب اینکه حریم خونه مشخص بود
ترانزیت موادمخدر و وجود اسلحه در هر قسمت مرز حس می شد رفتیم جلوتر همراهمون پرسید چرا اینجا امدیم خندیدیم و بهونه ی مثل همه بهونه ها اوردیم یادش به خیر سربازی را دیدم که از شدت خاک همه جای سرش را پوشیده بود و وسط طوفان شن داشت پست می داد چقدر دلم می خواست که برم جلو و بپرسم اهل کجا هست و یک گپی باهاش بزنم ولی نمیشد یک بیابان برهوت که وسطش سیم خاردارکشیدند این ور ایران وکمی انطرف ترهم افغانستان سربازان ایرانی فقط در مرز هستند و از سربازان افغانی خبری نبود
یک سکوت مرگبار همه جا را گرفته بود که شاید تو هیچ استانی از کشورمون من این سکوت راندیدم علتش هم امار بالای ترانزیت اسلحه و مواد مخدر بود که از این مرز جابه جا میشه امنیت تا انجایی نبود که بشه زیاد پول با خودم ببرم اگر نه حتما یک دوربین فیلمبرداری می خریدم البته عکسبرداری ممنوع بود پولها داخل هتل تو زاهدان بود فاصله زابل تا زاهدان ۲ ساعت بود و تا مرز بیشتر من بعد از برگشت از زاهدان همیشه تواین فکر بودم ازاد بودن فکرکردن بودن برای یک قشر خاصی از مردم ایران هست و برای بقیه شاید همیشه در جنگ برای لقمه نانی .
جاتون خالی چد روز پیش رفته بودم انزلی کنار دریا که بودم یک دفعه یاد سفر به زاهدان افتادم یک لحظه به فکر افتادم که چرا ..............................
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 8:41 قبل از ظهر توسط وحید |
داشتم نظرات را مرور می کردم هم نظرات داخل پیغام گیر تلفنی را هم ایمیل ها هم داخل وب را یک مطلب جالب یادم امد
همه ی رنگ ها با من اشنایند هر موجی که از سینه دریا بر می خیزد به سوی من پیش می اید و برایم پیامی در ساحل می نهد وباز می گردد جاذبه ای مرموز مرا به این سرزمین می کشاند اما طرح دوست داشتن بر سینه ی من نقش بسته است پای مرا به این جا بسته است دل مرا با این سرزمین کاری هست
من هم مثل تمام دنیا گمشده دارم همه می دونند شما هم بدونین خوب هست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 8:47 قبل از ظهر توسط وحید |
یک فروشنده بود با همان مشخصاتی که ما می شناسیم. پر حرف جذاب و خوش فکر داشت تبلیغ جنسش را می کرد این جوری ..خوب انتن می ده پیغام را راحت می شه براش گذاشت عالی هست من نمایندشون هستم و... دفترشون یک دفتر معمولی خودش شاید زنی به اندازه یک و نیم برابر زنهای معمولی فقط جیغ جیغ را از زبونش می فهمیدم و بس با تمام تلاش دوست داشت که من از ان بخرم من می فهمم وقتی کسی نگاه می کند نگاهش چه معنایی دارد نخریدیم و رفتیم تا چند روز دیگر که بر گشتیم که شاید تخفیف بیشتری بگیریم دیگر از خرید و فروش کمتر حرف به میان می امد جیغی میزد خنده ای میکرد و باز منتظر جواب بود جواب چه سوالی نمی دانم اولین روز فکر می کردم با نان خالی مگر می شود چنین هیکل بزرگی ایجاد کرد پس حتما پولدارند شوهرش کارمند بود با بچه ای کوچک که یک بار سعادت دیدنش را داشتیم هر از چند گاه موهایش را مرتب می کرد و فراموش کرده بود که باید چیزی به ما بفروشد ساعت و زمان از دستش بیرون می رفت خاطرات خودش را از زمانی که لیله بازی می کرد تا زمانی که ماکارونی برای شوهرش می پخت را گفت عجب صبری دارم من هم سر حوصله همه را گوش کردم چنان تعجب کرده بودم که برایم عجیب بود چرا این زن فروشنده فروش را فراموش کرده بود. سند پیشش ماند برای جلسه سوم باز یک روز دیگر رفتیم سرش روی میز بود و در حال چرت .تا ما را دیدی شرمنده بود و باز داستانهایش شروع شد هیجان لذت از چشمهایش بیرون می امد اما او زندانی شوهرش بود همان شوهری که مثل یک درخت مو لاغر باریک و مثل یک کوه اتشفشان خاموش و بی صدا بود ولی او لایق زندانبانی نبود ولی اینجا ایران است با همان مشخصاتی که می شناسیم زندانی زن است و زندانبان شوهرش جلاد هم نشسته چند قدم ان طرف تر. روز چهارم و باز رفتیم به هر بهانه ای که بود دوست داشت بیشتر همدیگر را ببینیم و من در تعجب از این همه اشتیاق شیرینی و دعوت برای شام و سر صحبت را باز کردن از هر موضوعی جزو عادتش بودجای استاد پیر پاتال دانشگاهم به خیر همین جوری بود گم شده داشت ولی نمی دانست که گمشدش چی یا کی هست
یک پیر زن چلفتی که فقط سرش تو کتابهاش بود...... و باز اصرار که باز به دفتر من بیا لبریز از احتیاج و منتظر یک ناجی و من ان ناجی نبودم و من هم منتظر تمام شدن این خرید و فروش قلابی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط وحید |
مریم رفت همان مریم که من تو وبلاگم نقدش کردم http://maryam1845.blogfa.com/چرارفت؟؟ نمی دونم!!! داشتم یواش یواش به خوندن وبلاگش عادت می کردم چرا ادمها این جوری هستند تا عادت به هم می کنند باید از هم جدا بشن از این جااز تمام طرفدار های مریم می خوام که دوباره خواهش کنند مریم برگرده. مریم بین ما عزیز خواهی بود و همیشه جاودان. من امروز به خاطر پاک شدن این وبلاگ این چند خط را مینویسم
اینجا جای من نیست بر روی این زمین غریبم این اسمان سقف خانه ی من نیست نباید به این جا می امدم اینجا تبعید گاه من است چه گناهی مرا به این غربت دور رانده است
طرفدار های مریم می تونن به بهانه برگشت دوباره مریم به دنیای وبلاگ نویسی ای نجا براش پیغام بزارن من را از دادن نظرات خودتون محروم نکنین +۲۱ ۵۹۳۹۱۴۰ که پیغام گیر من هست مثل همیشه در خدمت شما
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 8:7 قبل از ظهر توسط وحید |
سلام امروز می خوام از زادگاهم ری یکی از بناهای قدیمیش را براتون بگم البته از دوست عزیزم اقای کیوان پور و خانم محترمشون که من را در تهیه این مقاله کمک کردند متشکرم ایشون در دانشگاه تهران رشته باستانشناسی خوندند که کمک زیادی به من در تهیه این مقاله کردند ری جنوب تهران زادگاه من و اتشکده ری آتشكده ري و تپه ميل در جاده ورامين و در نزديكي روستاي قلعهنو، برفراز تپهاي موسوم به تپه ميل قرار داردقدمت اين آتشكده عظيم به بيش از 2000 سال قبل باز ميگردد. مساحت كل تپه و آتشكده بالغ بر 2000 متر مربع است. اين آتشكده پيش از اين، داراي چهار طاق بزرگ به ارتفاع 20 متر بوده كه هر يك بر سه پايه استوار بوده است، اما دو طاق به طور كامل تخريب شده و دو طاق ديگر استوار مانده است. ارتفاع تپه و آتشكده بالغ بر 300 متر است. قسمت وسيعي از بناي آتشكده تاكنون در زير خاك مدفون بود كه اخيراً توسط باستان شناسان شناسايي و از زير خاك بيرون آورده شده است. اين بخش از ساختمان كه شامل دهليزها و راهروهاي تو در تو است، توسط راهرويي زير زميني به منتهي اليه غربي بنا، كه همانا ضلع غربي تپه نيز محسوب ميشود، متصل ميگردد. تعداد زياد سفالينهها و ستونهاي به دست آمده از اين مكان بيانگر اهميت و ابهت و ارزش بسزاي آن در دوران ايران باستان است بر طبق روايات، اين آتشكده يكي از مهمترين آتشكدههاي ايران بوده كه احتمالاً توسط اسكندر مقدوني تخريب شده است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط وحید |
ای مرغ گرفتار در این دنیا کسی نیست
ان روز همایون که به عالم قفسی نیست
وزنامه اعمال هر عاشق بدنام
جز معرفت عشق دگر هیچ خبر نیست
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط وحید |
سلام من هم مثل همه هستم راستش همیشه تو دانشگاه که بودم فکر می کردم ادم چقدر خوبه با بقیه فرق کنه راستش به استاد ها همیشه دوست داشتم این را نشون بدم
ولی الان می گم من هم مثل هم ادم ها هستم و نفس می کشم من یک پسر هستم مثل بقیه مثل بقیه فکر می کنم مثل بقیه نفس می کشم مثل بقیه کار می کنم من هم مثل شما هستم همیشه ادم های تو خیابون برام یک علامت سوال هستند تا هنوز حرف نزدند می فهمم که چه جوری فکر می کنند چه جوری نفس می کشند چه جوری کار می کنند کاش این جوری نشده بودم ان وقت امیدی بود به اینکه هنوز ادمی باشه که دلش معلوم نباشه
امروز جمعه هست ومن هم مثل همه شما دوستانم یک روز دیگه را شروع می کنم با همان قصه های همیشگیش مثل این حرفها صبحانه چی داریم اهنگ قشنگ چی بزاریم فردا چی کار کنیم امروز چی کار کردیم کوه رفتیم چقدر خوش گذشت فلانی را دیدی فردا این کار را بکنیم سال بعد این جوری باشیم پارک با فلانی بریم من هم مثل همه شما می خوام باشم
دوست دارم ساز بزنم امروز ولی سازم پیشم نیست راستی من تو این یک چیز می خوام با همه فرق کنم و ان نواختن ساز هست تو این یکی بزارین باهاتون فرق کنم این یکی را دوست ندارم مثل همه باشم ولی به قول یکی از همکلاسیهام می گفت تو انگار با همه فرق داری هر چی بهش می گفتم چه فرقی می گفت یک جوری هستی شاید
ولی دارم سعی می کنم مثل همه بی تفاوت باشم این همه دنیا به این بزرگی را بهش فکر نکنم فکر نکنم که شاعر ها نویسنده ها چه جوری عاشق می شن فکر نکنم که ممکن هزارن نفر فقیر و چند نفر ثروتمند شهرمون داشته باشه فکر نکنم که ممکن هست یک چیزی به اسم قلب هست فکر نکنم که فلانی با چه حرکتی عشقش را به دست اورد فکر نکنم که چرا ایران به دنیا امدم فکر نکنم که چرا با دوست های خارجیم اینقدر فرق داشتم فکر نکنم که خارج از این مرزها هم انسانهای خوب هست وفکر نکنم که دست های یک کارگر ممکن هست چقدر خراش برداشته باشه فکر نکنم که چرا همه جا دروغ هست فکر نکنم که چرا فکر نمی کنم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط وحید |
اگر در وبلاگم گهگاه به مقالاتی برخورد می کنین که اتش می زنند و می سوزانند یا مقالاتی که می ازارند و می سوزانند بدانید که ان همه از حلقوم مردی هست که هنوز پشت دو تا نکرده مردی که برای دفاع خویشتن مگر کلمه ها هر سلاحی را از او گرفته اند مردی که سخنش از بار کمر شکن این عالم و دروغ های ان بس نیرومند تر است من وحیدم همان وحید همیشگی که بدن ضعیف و رنجورم را برای بودن کشان کشان از صخره های زندگی به بالا می کشم به یاد من باش ای عشق
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط وحید |
صدا زیباترین معجزه جهان است راستی چقدر بهش عادت دارین صدا را می گم. چه صداهایی تا حالا تو زندگیتون شنیدید صدای یک دوست صدای یک موزیک- صدای شمردن اسکناس ها -صدای گاو زننده و بیقواری که هنگام کشتن و فروختن گوشتش می شنوید یا صدای کشیدن ناخنتون روی تخته سیاه -صدای گیتار های برقی یا صدای چک چک اب -یادم هست اخرین بار که انزلی رفتم زیباترین صدای امسالم را شنیدم و ان موقع سپیده دم صبح بود و هوا هنوز گرگ و میش بود و جلوی جلوی اسکله صدای برخورد اب دریا به سنگهای اسکله شاید زیباترین صدای امسالم بودیک دریای ابی که صدا به قدر یک دنیا قشنگ هست بتونه روح کثیف والوده ادم را حسابی پاک کنه من خودم راستش نه نماز می خونم نه روزه می گیرم و نه بهشون فکر کردم ولی یک روز یکی از دوستانم یک کلیپ از یک نیایش زیبای یک بنده با مخلوق که یک زن مصری به زبان عربی خونده بود رابرام فرستاد که شاید همیشه بهش گوش می دم روزی صد ها بار می شنوم و روزی صد بار به صدایی که شنیدم گوش می دم و بهش فکر می کنم شاید زیباترین صدای زندگی من لحظات سه تار نواختن استاد باقری بوده و هست خانه قدیمی استاد هنوز یادم نرفته است راستش دیگه تا حالا صدایی نبوده که بتونه خط زندگی من را عوض کنه حتی زندگی روزمره هم برای خودش صدا دارد که هروز می شنوم -اقا مستقیم- چند شد -بدو -بیا- ایستگاه بعدی مصلی -برو دیگه- چک چی شد- می خوام- نمی خوام -برو -بیا- بخور- می بینید-اگر این کارمی شد- اگر ان را می دیدم -ان شا االله روزی برسه که ... اینها صداهای روزمره هستند که نباید بهشون عادت کنیم ولی چه کنم که عادت کردیم و می دونم همه شما ان ها رابلدین ولی وقتی همه انها را کنار هم می زارین می بینین از صدای کشیده شدن لاشه گوسفند روی زمین هم بدتر است اما چون بهش عادت دارین هیچ وقت بهش فکر نمی کنین ازتون خواهش می کنم به صداهای اطرافتون توجه کنین ببینین ان ها چقدر با روحیات شما نزدیکن کدومشون باعث می شن شما تا اخر شب در لذت باشین کدومهاشون انرژی شما را دوچندان می کنه ببینید چند تا از ان صداها را خودتون انتخاب کردین که گوش کنین و چند تا از انها را برای شما انتخاب کردند و شما مجبورین به انها گوش کنین بهش فکر کنین مهم است +۲۱ ۵۹۳۹۱۴۰ منتظر صداهای زیبای شما مثل همیشه
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط وحید |
انسان یک لفظ است که بر زبان اشنا می گذرد و بودن خویش را از زبان دوست می شنود
و........
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط وحید |
هر کس توتمی دارد .وتوتم من قلم است .وقلم توتم قبیله ی است .خدای همه قبایل . خدای همه عالمیان بدان سوگند می خورد.به هر چه از ان می تراود سوگند می خورد به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند می خورد و من ؟ قلم خویشاوند ان راستین من است .عطیه ی روح المقدس من است زبان دفتر های خاکستری و سبز من است همزاد افرینش من زاد هجرت من .همراه هبوط من وانیس غربت من ورفیق تبعید من و مخاطب نوع چهارم وهمدم خلوت تنهایی وعزلت من ویاداور سرگذشت ویاداور سرشت وبازگوی سرنوشت من است روح من است که جسم یافته است ادم بودن من است که شی شده است ان امانت است که به من عرض هشده است زمین در کشیدن بار سنگینی اش می شکند کوه ها به زانو در می ایند و اسمان می شکافدوفرو می ریزد .قلم توتم قبیله ی من است قلم توتم من است او نمی گذارد که فراموش کنم
که فراوش شوم ....................
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 7:19 قبل از ظهر توسط وحید |
سلام می خواستم کشوی میز کامپیوترم را باز کنم و یک مطلب در بیارم که تو وبلاگ بنویسم دیدم چقدر خوبه که چیزهایی که تو میزم هست را براتون بنویسم که چه چیزهایی هست تاحالا خودم اینقدر بهش توجه نکرده بودم ۱ - هدبند مشکی که مال دوستم هست از زمستان تا حالا ۲ - دوربین ۳ - میکروفن شکسته ۴ - سی دی انواع و اقسامش ۵ - ارمیچرکه واسه دوست عزیزم عباس دیریپ هست که یادش به خیر از این دنیا رفته ۶ - یک کتاب شعر از شریعتی ۷ - یک پول افغانی ۱۰ افغانی ۸ - ترانس لامهتابی ۹ - کارت مترو خالی به امید اینکه یک روز بشه باز همینجوری پر بشه از اعتبار۱۰- پیچ گوشتی انواعش ۱۱- یک قبض تلفن پرداخت نشده که رقمش رانگم بهتره ۱۲- و یک عالمه کارت اینترنت استفاده شده باز به امید اینکه باز بشه ازشون استفاده کردویک کتاب عجیب و ان هم زبان و ادبیات فارسی ان هم کتاب کارشناسی ارشد امادگی برای کنکور جالبه ها حالا به نظر شما چرا این چیزهای عجیب و غریب چرا تو یک جا جمع شده بهتون می گم حتما من همه اینها را روزی به کار بردم ولی الان یادم نیست وهر کدام نشانگر یک بعد از شخصیت من هست راستی ایمیلم را دادم دوست داشتین برام میل هم بزنین
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط وحید |
در میان وبلاگ ها چرخیدن جزو یکی از عادت هام شده ولی توی این همه وبلاگ وبلاگ http://maryam1845.blogfa.com از همه عجیبتر بوده وهست می خوام درباره این وبلاگ عجیب که تا حالا دیدم صحبت کنم دختری بااسم مستعار مریم که حرفهاش و نوشته هاش همیشه به قول خودش پر از غم وتنهایی است و هنگام ورود به وبلاگش با این جمله رودر رو می شیم (( با امدنت کلبه تنهایی و تاریک مریم را روشن کردی )) وبعدش هم یک اهنگ فوق العاده غم انگیز
معجون از متضادها انجایی که همیشه به یاد خداست و تو مقاله گفتگو با خدا این جوری میگه( امیدوارم که هیچ وقت تنهاوبی یار نباشید من که جز خدای مهربون هیچ دوست دیگه ای ندارم) و یا انجایی که میگه ( گاهی اوقات با اینکه می دونم اگه هیچکس راندارم ولی خدا همیشه با من هست و با وجودش تنها نیستم اما احساس می کنم که خدا هم دیگه با من نیست ) و در مقاله به یاد خاطرات که دقیقا تو همون روز نوشته شده این جوری میگه ( و مرا عاشق کردی عاشق ان قلب پر از محبت کردی مرادر این دنیای عاشقی در به در کرد ی بدان که من به اسانی گرفتار تو نشدم ) وجالب اینکه در نیمه اول فروردین هنوز نظر دادن در مورد نوشته های مریم انقدر زیاد نبود ولی در یک لحظه از اردیبهشت با هجوم نظرات مختلف روبرو می شیم در کنار مقاله i miss you ناگهان با 43 نظر روبرو می شیم که این تعداد بازدید کننده خیلی عجیب بود برای من چون یک شعر زیبا ولی نه انقدر جذاب که 43 نفر براش نظر بدن فاصله بین 9 اردیبهشت تا 15 اردیبهشت فاصله کمی هست که مریم با یک شعر نسبتا معمولی تونسته این رکورد را بزنه جالب اینجااست که وقتی داخل نظرات را می خونیم هیچ اشاره ای به موضوع مقاله که همون شعر هست نمی شه smk که بیشترین درصد پیامها را به خودش اختصاص داده بیشتر با حال و هوای چت وارد وبلاگ شده یکی از پیامهااز smk
|
به نام خدا. سلام دیگه سر نمیزنی کم پهنائی..کوشی کجانی..نکونه ناپدید شده.نه کونه نامرئی شده...اگه مشغول درس خوندنی اصلا نمیخام بیای پیشم..مزاحمت نمیشم..خدافظ......اس ام کا | ||||
| ||||
البته من احساسم این است که مریم خانم نه تنها احساس تنهایی نمی کنه بلکه احساس تنهایی دیگران را هم از بین می بره این همه دوست و تنهایی با هم سنخیتی نداره پس شاید تنهایی در نظر مریم همان تنهایی هست که عرفا ازش سخن می گن نه تنهایی واقعی یاد این جمله زیبا افتادمکه میگه ((( حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به اغاز چنین کتابی))) و جالب اینکه هر کس در حد توان خود مریم را یاری داده و به او کمک کرده که از تنهایی بیرون بیاید مثل این پیغام
| نویسنده: علی | چهارشنبه 14 ارديبهشت1384 ساعت: 10:44 |
|
سلام آبجی مریم خوبی................. | |
و جالب اینکه هر کس فوق العاده زود تنهایی فیزیکی مریم را یادش میاد وتمام تلاشش را میکنه که مریم از این تنهایی بیرون بیاد ودر همین اخرین مقاله که 43 نفر نظر دادند در حقیقت کسی متن شعر را نخونده و همه فقط به فکر کمک به تنهایی مریم بودن شاید ورود به محیط وبلاگ و اهنگ خاص ان این پیش فرض را ایجاد می کنه که اینجا جای خوندن هیچ چیز نیست فقط مهمترین کار این هست که مریم تنهاست و باید نجاتش داد البته شاید مریم هدف ایجاد وبلاگش یک مکان برای تبادل افکار احساسی بوده ولی باز اگر این هدف را هم داشته باشه باز من احساس می کنم راه درازی تا رسیدن به ان مقصد داشته باشه در این میان حتی یک نظر عجیب به چشم می خوره که یک وبلاگی که کارش کار مقاله های تخصصی کشاورزی هست بدون توجه به موضوع وبلاگ مریم سعی در کمک به تنهایی مریم داره ومریم را به خوندن مقاله های کشاورزی برای رهایی از تنهایی تشویق می کنه که این نشان دهنده فضای عجیب بر این وبلاگ هست
| نویسنده: سیاوش | پنجشنبه 8 ارديبهشت1384 ساعت: 17:49 |
|
سلام | |
یکی از معدود کسانی که درباره متن واقعی مقاله نظر داده این نویسنده هست که واقعا جای تشکر داره از این خواننده نکته سنج که این جور نوشته
| نویسنده: فرهاد | چهارشنبه 7 ارديبهشت1384 ساعت: 3:51 |
|
از این عکسه خیلی خوشم اومد. | |
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط وحید |
امروز یک مطلب هست می خوام کمکم کنین و ان اینکه برام یک سوال هست که هنوز راه حل براش گیر نیاوردم یادم ان روز که به خانم دوست چینیم گفتم ما تو ایران یک چیزی به اسم چادر داریم چقدر براش عجیب بود وقتی تکه ای از پارچه را به سرش کشیدوپایین ان را با دست نگه داشت و بهم گفت این جوری من خیلی احساس سختی می کنم من واقعا به زجر زنهای ایرانی پی بردم .چادر چقدر براش عجیب بود .ومن وقتی بهش گفتم این را توایران خیلی از جاهااستفاده می کنند خیلی براش عجیبتر شد.خیلی جالب هست تو این همه کشور دنیا فقط چند کشور چیزی به اسم چادر دارند تکه پارچه ای که بنا به عادت معمولا مشکی به تن زنها می شه و اسمش چادر هست و جالب اینکه سالهای سال هیچ گونه تغییری پیدا نمی کنه وحتما کارکرد مثبتی داشته که هنوز عوض نشده شاید علتش نبودن امنیت کامل در زمینه ازادی هست اکثر شهرهای ایران را من دیدم جالب اینکه هر چقدر استانی از نظر فرهنگی پایین تر می ره درصد چادر ها زیادتر می شه منظورم این نیست که چادری ها فرهنگ پایین تری دارند نه منظورم این است که با کمبود فرهنگ کمبود امنیت هم ایجاد میشه و همیشه تو روزنامه ها می خوانیم که چه حوادث عجیبی برای خانم های ایران اتفاق می افته این تکه پارچه سیاه شاید امروزه در ایران به بزرگترین تجارت منسوجات تبدیل شده یعنی باز دست های سرمایه داران اقتصادی در کار هست یادم هست در اهواز پیراهن روشن خودش چقدر گرم بود وای بر اینکه رنگش سیاه باشه و دورتادور یک فرد را بگیره این پوشش عجیب و غریب که سالها در فرهنگ ما مونده کاربریش چی هست یعنی ما فاصله امنیتیمون تا کشورهای پیشرفته اینقدر زیاد هست
یادم هست یک دوستی داشتم از ایالت کالیفرنیا که بهم می گفت در کالیفرنیا زن می تونه نیمه شب بدون هیچ مزاحمتی بیرون بیاد و باز بدون هیچ مزاحمتی خونه بره امنیت فوق العاده باعث شده حتی در دیسکوها ازادی عمل وجود داشته باشه حال چندسوال مطرح می شه یک اینکه ایا چادر را کمپانی های بزرگ اقتصادی در ایران تبلیغش را می کنند صرفا برای کسب سودومسایل مالی هست ۲- واقعا اینقدر امنیت تو جامعه ماپایین هست که بالاجبار باید این پوشش سیاه برای امنیت باشه ۳- چرا نیروی انتظامی ما داشتن پوشش را بر امنیت ارجح می دونه یعنی پی گیری پوشش هزینه اش از ایجادامنیت کمتر هست۴- اینکه چرا بعد از این همه سال این موضوع مثبت تلقی میشه ۵ - نگاه مردم ایران و جهان ایا به چادر یکی هست یاقشر خاصی از جامعه این عادت را دارند. دوست دارم نظرات شما را هم بشنوم پیغام گیر من هم مثل همیشه در خدمت شمااست +۲۱ ۵۹۳۹۱۴۰
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط وحید |
انریکو را شاید همه بشناسند و شاید خیلی ها عاشقش باشند در سال ۱۹۷۵ در مادرید اسپانیا به دنیا امدوپدرش از چهره های موسیقی اسپانیا به شمار می رودالبوم نخست او بیش از ۰۰۰/۰۰۰/۶ نسخه فروش رفت و البوم دوم بیش از ۰۰۰/۰۰۰/۸ نسخه فروش رفت
یکی از اهنگهاش را براتون انتخاب کردم
Tonight we dance ,i leave my life in your hands, We take the floor,Nothing is forbidden anymore.
dont let the world in outside,dont let a moment go by,nothing can stop us tonight ,bailamos!We Danc let the rhythm take you over ,bailamos,Te quiero amor mio,te quiero amor mio, te quiero,i want you ,tonight im yours We can make it happen im so sure ,i wont let it go there is something i think you should know i wont be leaving your side we re gonna dance through the night i want to reach for the stars ,like no tomarrow,if you will stay with me,..........
و ان کس که خودش می داند با او هستم بداند که اخلاص یعنی یکتایی در زیستن یکتایی در بودن یکتایی در عشق وجز اشوب هیچ کس نبود
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط وحید |
در سایت های مختلف همیشه بریم عجیب بود این لغت ازادی یعنی چی فیلم ۱۰ کیارستمی را حتما ببینید جمله های فیلم داستان یک زن روشنفکر امروزی است با همان ظرافت هایی که مردان می شناسند ظریف زود رنج ازاد دل رحم و اهل هویت اجتماعی و وقتی دلیل طلاقش را بیان می کند می گوید شوهرم همیشه می خواست من مال او باشم و من نمی توانم مال کسی باشم راستی چه جمله ی زیبایی من نمی تونم مال کسی باشم . ازاد باش و میلاد ازادیت را با من جشن بگیر .لذت این جمله را من با دنیایی از مادیات عوض نمی کنم شاید امروزی ها تفاوت اصلی شان با دیروزی ها در همین باشد
مگر می شود من ازادیم را بفروشم و او ازادیش را به بهانه عشق من ضایع کند
مگر ما یادمان رفته ان روزها که در همین خیابان ولی عصر لباس ها را پاره می کردند و موها را قیچی می کردند وجلادانه به هویت اجتماعی مان اهانت می کردند هنوز یادم نرفته در خیابان ولی عصر پسرکی که لباس استین کوتاه بر تن کرده بود به جرم لباسش او را بردند و هنوز یادم نرفته که زن ها همچون کالایی گرانبها حق حضور نداشتند
یاد این جمله افتادم . با این جمله فرق عشق و ازادی را می توان فهمید
عشق تشنه می شود خون بایدش داد سرد می شوداتش بایدش زد گرسنه می شود قربانی بایدش
کرد عشق با قربانی با خون نیرو می گیرد زلال می شود رشد می کند پاک و بی لک می شود گرم و نورانی می شود و تو فرشته رویایی من بیا و به من درس عشق را بده چون درس ازادی را قبلا اموخته ام من یک برده ازاد یک ازاد عاشق یک عاشق نیازمند هستم و لذت ازادیم را حتی با عشق عوض نمی کنم چون اگر ازادیم را بفروشم دلم لکه دار می شود و دل لکه دارهرگز عاشق نمی شود
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط وحید |
من سعی می کنم وبلاگم همیشه لحظه های خوبی براتون ایجاد کنه. بزار امروز کمی با هم بخندیم در مورد پیچوندن چند وقته می خوام یک مقاله بدم امروز دیگه وقتش هست
پیچ این واژه پراحساس که از یک بدنه فلزی و بدنی مارپیچ تشکیل شده و معمولا برای وصل دو چیز به هم استفاده می شه معمولا این روزها سر زبونها زیاد هست راستش شاید به خاطر بدن مارپیچش یا به خاطر ان این که هر پیچ گوشتی نمی تونه ان را بپیچه یا شاید به خاطر اینکه معمولا دو تا چیز را به هم وصل می کنه .
چرا وقتی دو چیز به هم نمی خوان وصل شن باید به زور اهن و پیچ ان را به هم وصل کرد اگر پیچی نبود مگه ان دو چیز به هم وصل می شد .همیشه و در همه جا نقش این پیچها را می شود دید کمی دقیقتر به اطرافتون دقت کنین همه جا پیچ هست بعضی پیچها پر احساس و زود رنج هستن که معمولا به علت ظرافتشون توی ساعت ها به کار می رن با مختصر فشاری باز می شن علتش هم این که اعضای ساعت ان قدر با هم تشابه دارن که زور زیادی برای با هم بودنشان لازم نباشه .ولی بعضی پیچ ها مثل پیچ خطوط راه اهن که همیشه زیر سرما وگرما باید صاحبشون را محکم به زمین نگه دارند همیشه سخت و خشن به نظر می رسن علتش هم ان شغلی هست که بهشون واگذار شده اگر ان پیچ کارش را خوب انجام نده هزاران نفر داخل قطار کشته می شن بعضی پیچ ها باری ستونهای خونه ها استفاده می شه که ان ها هم خشن هستن راستش شاید قشنگترین پیچی که تا حالا دید م پیچ پشت تابلو هست که درسته خودش معلوم نیست ولی چهار چوب قشنگی را محکم نگه داشته که ما همیشه ازش لذت ببریم
چند تا از مهمترین موارد کاربرد پیچ را براتون می گم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
۱ - پیچوندن ادمها = که کاربردش برای طلبکارها عاشقان بدقول ها انسانهای بی تعهد به کار میره
۲ - پیچوندن پیچ = که ادمهای اماتوری که هنوز پیچوندن ادمها را بلد نیستن از این روش استفاد ه می کنن
۳ - پیچوندن لباس = برای گرفتن اب لباس بر خلاف میلش که می دونم دوست داره همیشه خیس باشه
۴ - کلم پیچ = نوع خوراکی و خوشمزه پیچ
۵ - دلپیچه = دلی که به علت نداشتن احساس به هم پیچ خورده
۶ - مارپیچ = رابطه عاشقانه بین دو موجود متضاد
۷ - سرپیچ = که به نوعی باز برای پیچیدن استفاده می شه ولی همیشه برای پیچیدن جنس های نورانی ازش استفاه می کنن
۸ - سیم پیچ = معمولا سیم هایی که می خوان یکی را هی بگردونن و همیشه مال خودشون باشه هم دورش می پیچن و هم همیشه یک کاری می کنن که ان همیشه تو سر گیجه باشه
۹ - کفن پیچ = غیر عشق او دردش عین درمان گشتن است حاصل هر کار دیگر جفت حرمان گشتن است
۱۰- پیچوندن نسخه = که معمولا برای رفع بیماری و گرفتن پول استفاده می شه
۱۱- پاپیچ = که همتون می دونین برای دوست شدن کاربرد زیادی داره همچنین موارد کاربردش تو خواستگاری زیاده
۱۲ - اچار پیچ گوشتی = سو استفاده کردن از اسم پیچ به علت منافع شخصی
خوشحال می شم نظراتتون را روی پیغام گیرم بهم بگین +۲۱ -۵۹۳۹۱۴۰ شاید شما موارد بیشتری از من بلد باشین
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط وحید |
عشق تنها کار بی چرای عالم است . چه افرینش بدان پای می گیرد .معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی بر تن می کرد نه معشوق من بود و چه تنگنای سختی است یک انسان یا باید برود یا بماند و این هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟اگردیداری نباشد دیدن چه سود؟و اگربهشت نباشد صبربررنج وتحمل زندگی دوزخ چرا؟اگرساحل ان رود مقدس نباشدبردباری درعطش از بهر چه ؟
هر کس گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت هرکسی دو تاست و خدا یکی بود ویکی چگونه می توانست باشد هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست و خدا کسی که احساسش کند نداشت ولی من خدا را دوست دارم و می دانم که اوهم من را دوست خواهد داشت چون به هم محتاج و به هم نیازمندیم اگر او به من نیاز نداشت چرا من عاشقش شدم مگر نه اینکه عشق جاده ای دوطرفه است می دانم تو هم او را دوست خواهی داشت که بس زیباست عاشق شدن و عاشق بودن .ای بنده خاکی بیا اندکی از درس عشق را به من بیاموز تا خود را برای امتحان بزرگ عشق اماده کنم . همین لحظه هاست که بودن را برایم سخت می کند من در سکوت لحظه هایم عشق را احساس می کنم معجزه عشق رسیدنت مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط وحید |
راز یک نگاه چیست. واقعا چیه این نگاه بعضی وقت ها بین کارهاتون بین کار روزمره یک نگاه یک فرد به شما زندگی شما را دگرگون می کنه .شاید یک برق خاص یک چشم زندگی شما را متحول کنه. من این برق را تو چشم هر کس نمی بینم.!!! یک استاد داشتم به اسم استاد باقری که الان خیلی دلم براش تنگ شده که به من اموزش تار و سه تار می داد. راستش تا وقتی که یادم هست استاد با یک نگاه تمام عشق ها و تنهاییهاش را به ادم می گفت .با یک نگاه حرف دلش را می رسوند یعنی استاد باقر ی واقعا تعالی یک روح بود که من از دیدنش واقعا لذت می برد م. یک خونه خالی از هر گونه تجمل و یک استاد با شاگردانی که واقعا از صمیم قلب دوستش داشتن یک درویشی که لحظه های زندگیش با لحظه های زندگی من خیلی فرق داشت. یادم هست ان شب که دو نوازی دف داشت استاد چه زیبا می گریست و ان شب فرشته ها به جمع ما پیوسته بودند .ان شب را فراموش نخواهم کرد!!!! تا حالا کسی تو زندگیتون تونسته وجود شما را تسخیر کنه یاد این بیت افتادم که می گه :
گردن رها کن سایه از بند تعلق تا وارهی از چنبر این چرخ گردان
شما که الان این مطب را داری می خونی چقدر با این چشم ها برخورد کردی ؟نگاه های نافذ که به قدر یک دنیا رو ادم تاثیر می زارن قبل از اینکه صاحب نگاه با شما ارتباط برقرار کنه قبلش با قلب شمااین ارتباط برقرار شده و چه جالب که دقیقا همون انتظاری که عقل از ان نگاه داره همون اتفاق هم می افته می دونم باید روی دلهامون کار کنیم تا صاحب این نگاه بشیم یعنی یک روح خالص و ناب می تونه این کار را بکنه شاید اکثر کسانی که در زنگی موفق هستند صاحب این نگاه هستند در مورد ش فکر کنین و فکرهاتون را برام بگین
راستی تو وبلاگم از این به بعد یک بخش برای نظرات شخصی خودم در مورد وبلاگهای دیگه می خوام بزارم راستی در پیغانهای تلفنی که برام می زارین حتما بگین از کجا تماس می گیرین چون چند مورد تماس را اصلا راستش متوجه نشدم ۵۹۳۹۱۴۰ +۲۱
و در اخر یک شعر زیبا از عزیز دلم هوشنگ ابتهاج از دیوانش
نگاه چشم بیمارت چه خسته ست
کبوتر جان که بالت را شکسته ست ؟
کجا شد بال پرواز بلندت ؟
سفید خوشگلم !پایت که بسته ست ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط وحید |
من همه فن حریف عشقم چه مرده چه زنده من عاشق عشق هستم چه شیرین چه تلخ هم شاگردی مرا یادت هست که همیشه در صف جلوی کلاس نشسته بودم و چه تلخ بود رویاهای کودکانه ام .هم دانشگاهی مرا یادت هست که همیشه به من می گفتی که چرا اینگونه هستم .استاد مرا یادت هست که همیشه تنبل کلاست را چگونه نگاه می کردی .من عشق را فتح کرده بودم و تو جزوه های من را فقط می دانستی.
استاد چه می شود که تو هم مثل من تنبل کلاس بودی و نقش یک برده ازاد را با هم بازی می کردیم چه استادانه نقش یک استاد دانشگاه را بازی می کردی یادت هست روزی از تو پرسیدم که این همه جمع و منهارا برای چه باید بخوانیم و تو به من خندیدی تو نه همان بودی که لایق اموزگاری من باشی چون خطوط چهره ات درد عشق را نچشیده بود حرکت تو همان حرکت تکراری روزگار بود با اندکی لعاب بیشتر و من فاتح عشق بودم و چه تلخ بود زمانی که دیدم در کنار ان مردم بیگانه که هر کدام از فرهنگ خود نقل می کردند و من هویت ایرانیم را فراموش کرده بودم و استاد به من نیاموخته بود چه بگویم یادت هست که چینی ها چگونه مشق عشق را می نوشتند و من نامه ها ی تلخ کشورم را مرور می کردم و یادت هست ان قاشق چوبی را موقع غذا خوردن به رخم می کشیدند و من هیچ .استاد یادت باشد که خود تو گم کرده داشتی و من با تو هرگز نخواهم اسود .شخصیت فرهنگی و تاریخی ما در قبال هجوم ماشین و تکنولوژی از بین رفت و تو باید به من می اموختی که چگونه حفظش کنم من وحیدم به همان معنا که می دانی تنها و یکتا و تو هم اتاقی مرا یادت هست که ان روز در کنار هم زمزمه عشق سر می دادیم و سازهایمان را با هم کوک می کردیم و ان همسایه فریب خورده نوای هوس را سر می داد و چه بازی خطرناکی بود بازی عشق و هوس و تو همیشه مغلوب این بازی بودی و چه کودکانه مرا هم فریفتی اینک من همان برده ازادم .ازاد از هر چه که ازادیم را تسخیر کند و قدرت کلامم زندانهای مردمان ترسو را در خواهد نوردید .
ضروری تر از همه چیز زندگی کردن است دلم به شاخه های نسترن می سوزد که تازه گل سفید داده و سر به دیوار اتاق من گذاشته اند می ترسم گلهای نسترن من را طوفان از بین ببرد .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 7:48 قبل از ظهر توسط وحید |
هنوز چشم مرادم رخ تو سیرندیده هواگرفتی و رفتی زکف چو مرغ پریده
تورا به روی زمین دیدم وشکفتم وگفتم که این فرشته برای من از بهشت رسیده
بیا که چشم وچراغم تو بودی از همه عالم خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده
هزار بار گذشتی به ناز وهیچ نگفتی که چونی ای به سرراه انتظار کشیده
چه خواهی از سرمن ای سیاهی شب هجران سپید کردی چشمم درانتظار سپیده
به دشت کوته من دامن توکی رسد گل که پای خسته من عمری از پی تو دویده
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 7:32 قبل از ظهر توسط وحید |
می خوام براتون از خوابگاههای دانشجویی بگم اصول خوابگاه ان هم از نوع دانشجویی ممکن هست برای خیلی از شما یک چیز عادی باشه چند تاش را می گم ببینید خوابگاه شما هم این شکلی بوده یا نه اگر دانشگاه هم نرفتین ببینید با محیط اطرافتون چقدر شباهت داره
۱ - خوابیدن در طول روز و بیدار موندن در شب مثل جغد ۲ - تمام نوارهای زندگیتون را ده هزار بار گوش دادن ۳ - همیشه کوهی از ظرفهای نشسته کناراتاق گذاشتن ۴ - بحث بر سر اینکه کی شهردار اتاق باشه ۵ - گذاشتن ژتونهای غذا توجایی که نمی دونین ۶ - کش رفتن گوشت غذاها از محل سلف تا اتاقتون ۷ - ساعت ۴ نصفه شب بندری رقصیدن ۸ - دنبال جزوه رفتن دو ساعت مونده به امتحان ۸ - بحث های داغ خانمهای دانشکده که امروز چه شکلی بودن ۹ - دیدزدن یواشکی جزوه های شاگرد اولتون ۹ - ورزش ساعت ۳ نصفه شب ان هم رو طبقه دوم تخت ۱۰ - ور رفتن به هم دیگه تا انجایی که جا داره ۱۱ - دلارهای بعد از فارغ التحصیلی را هی تو خواب شمردن ۱۲ - ورق بازی کردن تا حد امکان روزی ۱۰ ساعت ۱۳ - چایی خوردن زیاد با قند همسایه بغلی ۱۴ - همیشه گدایی کردن همه چیز از اتاق های همسایه ۱۵ - ریختن ریکا و نمک توچایی ان کسی که ظرف نمی شوره ۱۵ - جشن های هزار ساله پتو ۱۶ - خوردن تخم مرغ در انواع مختلفش و همبرگر ان هم به طرز وحشتناک زیاد ۱۷ - نون خشک نوردی به علت حال نداشتن اعضای اتاق برای نون گرفتن ( البته اصطلاح نون خشک نوردی منظور پیداکردن نونهای تازه در داخل نون خشک های هفته پیش هست ) ۱۸ - اویزون کردن همه چیز به همه جا مخصوصا جورابها ی نشسته ۱۹- دیدین همه چیز تو کف حموم ۲۰ - کودتا جشن قیام زرنگی زیرابی گروه بازی با توجه به نیاز اتاقتون ۲۱ - از بحث سیاسی شروع کردن و به مانتو تنگ دخترهای دانشکده تمام شدن ۲۲ - زدن عکس های بزرگ و کوچیک به تختتون و دیوارهاش البته نوعش فرق داره ۲۳ - مسخره کردن استاد های امروز ۲۴ - فحش دادن استاد های فردا
البته می دونم خوابگاه های دخترونه هم از این موضوع ها کم وبیش دارند دوست دارم برام تل بزنین و در مورد خوابگاه دخترانه دانشجویی برام حرف بزنین برام تلفنی پیغام بزارین +۲۱ ۵۹۳۹۱۴۰ در ضمن از همه دوستانی که تلفن تا حالا زدند و برام پیغام گذاشتن ممنونم فقط تو پیغامهاتون بگین تو وبلاگ جوابتون را بدم یا شخصی
+ نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 6:36 قبل از ظهر توسط وحید |
در هفت اسمان چ نداری ستاره ای ای دل کجاروی که بود ستاره ای حالی نماند تابزنی فالی ای رفیق خیری کجاست تا بکنی استخاره ای از موج خیز حادثه ها مامنی نماند کشتی کجا برم به امید کناره ای دیدار دلفروز توعمر دوباره بود اینک شب جدایی ومرگ دوباره ای ای ابر غم ببار ودل ازگریه باز کن ماییم و سرگذشت شب بی ستاره ای
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط وحید |
| ||||||