تبليغاتX
وحیدم همان وحید همیشگی

وحیدم همان وحید همیشگی

خلاصه نمی شود کرد

خواستم بگم هنوز نفس می کشم

بعد از چندین سال هنوز هستم منتظر خبر های بعد ی باشید....

اتفاقات مهمی افتاده ....

سال 1391 مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

کافر

وقتی از تمام ادمهای دور و برت نفرت داری یک چاره بیشتر نمی مونه

پاک کردن تمام خاطرات ملیت مذهب زبان و قومیت

به این روش میگن پاک

کردن حافظه به دلیل عدم قدرت حل کردن موضوع

قراره اسمم انتونی بشه زبانم انگلیسی ملیتم ایتالیایی و دوباره متولد بشم

دینم پروتستان خواهد بود و همسرم کانادایی وقتی انجام شد خبرش روتوی همین وبلاگ می زنم

من مسافرم

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 4:22 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سیاوش عزیزم

می دونم ساوش جون الان چه حسی داری و چقدر افکار عجیبی نسبت به من داری

خیلی ها این حس رو دارن

انقدر اتفاقات پشت سرهم افتاد ه که به قول تو این نمک خوردن و این نمک دون شکستن رو همه فکر کردن من انجام دادم

واقعیت تلخی هست اما من هم مهره همون ادم گنده های این مملکت شدم مثل همون دفعه قبل

حالا تو هم یک نصیحت من رو قبول کردی و کشیده شدی توی این بازی

خیلی تاکید کردم اما نصیحتم رو قبول نکردی یادت نرفته اشک های اون روزم رو که

چون می دونستم نتیجه کار چی میشه

رفتنم از ایران شایداولین دلیلش نجات تو باشه هیچ چاره ای نیست الا رفتن و کار کردن و برگشتن .من و تو یتیم هستیم

و ادمهای یتیم کسی رو ندارن که بهشون کمک کنه

من تازه فهمیدم که ایران خیلی خیلی احمقانه هست و لی تو ... توی روزهای سخت من رو کمک کردی رفیق

من هیچ وقت صمیمی ترین دوستم اگر بارها من رو سیلی بزنه ناراحت نمی شم چون توی سخت ترین زمانها با من بودی و هستی

این مشکل رو حل می کنم اما وقتی حل کردم دو تا دعوت نامه برات می فرستم تا جبران کنم

به حرفهام اعتماد کن

چاره ای جز مهاجرت نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 6:51 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

وحید در بهمن 1387

خیلی کوتاه و مختصر می نویسم

عوض شده خیلی از برنامه ها . دارم میرم خدمت دو سالی انجاهستم .داشتن ژاسژورت ایرانی برای اقامت توی کانادا مهمه .مقدمات اقامت برای تورنتوی کانادا داره جور میشه .دعوت نامه ها حاضره . احتمالا خانمم ایرانی نباشه .شوخی شوخی رفتنم داره از ایران قطعی میشه .

کلاس های زیادی دارم میرم .دفترم هنوز باز هست .شهریور اعزامم هست . قبلش یک چند نفری از کانادا دار ن میان تهران .از دوستهای افغانستانم هستن .

 

خیلی احساس می کنم عوض شدم چاق تر شدم و احساس می کنم یک جورایی فرق کردم

هنوز مجردم و فعلا دور ایرونی ها خط کشیدم

احتمالا با یک دو رگه یونانی کانادایی دارم ازدواج می کنم از دوستهای سازمان ملل من بود .

از شابدالعظیم تا تورنتو

می خوام یک بار دیگه شروع به نوشتن کنم

دوست دارم بنویسم باز

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 7:41 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

سلام خوبین بر و بچز ما هم هنوز زنده ایم خبر زیاده کدومهاش رو می خواهین خواستم اومدم و بگم ننوشتن به خاطر کسی و نوشتن هم برای کسی جفتش خیلی مسخره هست

تازه فهمیدم

ها ها ها راشتی چاق شدم ها همینننننننننننننننننننننن باور نداری خوب قرار بزار ببین

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 4:44 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

تا بهانه ایی دوباره برای نوشتن

 

          تعطیل است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 8:48 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

گشت ارشاد و هزار ماجرا در تهران

راستش چند روز پیش توی یکی از خیابونهای تهران تو حال و هوای هپروتی خودم بودم و انقدر محو برفکهای ذهنیم بودم که اگر احمدی نژاد رو هم می دیدم نمی شناختم  یهویی دو سه تا از این جنس لطیف ها هولکی به هم گفتن گشت ارشاد جلوتر واستاده و یک دفعه همچین ۱۸۰ درجه مسیرش رو به سمت من عوض کردن که جون تواگر جا خالی نداده بودم تمام فرشته های اسمون بابت این اصابت ناشایست بدنهای لطیف اونها و زبر اینجانب  یک گناه گندله می نوشتن به پای من  و رفتن ته ته ته  جهنممون قطعی می شد

خلاصه  ما جا خالی رو دادیم و یک معذرت نصفه و نیمه هم یکی از این جنس لطیف ها به من گفت  ومن  مثل ادمی که یک دفعه به دنیای خاکی  پا می زاره شش چشمی شروع کردم جلو رو نگاه کردن نمی دونم تلسکوپ رو چشمهاشون این دختر ها کار گذاشته بودن یا ما مردها خیلی بی خیالیم  دیدم شونصد متر اونور تر دو تا  از این ماشین های گشت ارشاد واستاده و چند تا از این زن زشتها که خدا را شکراگر بدون لباس هم در مجامع عمومی بیان مشکلی ایجاد نمی کنه در حال بررسی خانم ها هستن

جون تو بدجوری هوس کردم چند دقیقه ای از افکار و بدبختیهام بیام بیرون و زوم کنم روی این ارشادی ها برای همین گفتم برم توی ساندویج فروشی روبروی این ماشین گشت ارشاد که هم ناهاری خورده باشم و هم ببینم قصه چی بود که این خانمها اونجوری تغییر مسیر دادن

سفارش چیز برگر رو دادم و یک دونه صندلی مشتی گیر اوردم و  شش چشمی رفتم تو بر حاج خانمهای چادری که مثلا ادای ادم بسیجی ها رو در میاوردن چند دقیقه ای نگذشته بود  دیدم گیر دادن به یک هلوی خیابونی که واقعا نمی دونم اسمش رو غیر از هلو چی بزارم

گردی و چاقی و تپلی بودن و تنگ بودن همه چی و خلاصه تابلو بودنش بامزه بود تا تحریک کننده دیدم حاج خانم بسیجی انگار که ماهی تور زده باشه خفتش کرد و کشیدش کنار و خلاصه باهاش شروع کرد حرف زدن  یک دقیقه گذشت دیدم موهاش تمامش رفت زیر روسریش و من یک گاز از ساندویچم زدم دو دقیقه گذشت دیدم دستمال کاغذی در اورده داره همه ارایشهاش رو پاک می کنه و من باز یک گاز دیگه از ساندوچم زدم به به چه ساندویچی بود فیلم مستند هم که داری می بینی دیگه ادم چی می خواد

عجب هیجانی منتظر بودم ببینم نیمه اول فیلم خلاصه طرف چادری میشه یا می ره صف نماز جماعت نماز توبه می خونه  توی همین فکر ها بودم که یک دفعه جیغ و ویغ یک زن دیگه حواسم رو از سوژه اول پرت کرد اوفففففففففففففف بابا طرف زنده زنده می تونست یک مرد و زن را با هم بخوره از این زنهای چهل پنجاه ساله خفن ارایش کرده داشت بد و بیراه می گفت از بالا تا پایین خلاصه همه مردم جمع شده بودن و زنه اربده کشی می کرد ها بابا دمش گرم مردها باید بزنن کنار خلاصه زنه رو کردن توی ماشین و علاف های خیابون هم که منتظر گرد همایی

من هم که خوردن ساندویچم برام مهمتر از مدرنیته و سیاست   و مسخره بازیهای این عوام بود با کمال ارامش و باسس قرمز شروع کردم به تموم کردن ساندویچم

وقتی تموم شد یک لحظه چمشم به خانم پشت صندوق افتاد ها ها ها داشت پاک می کرد صورتش رو

اینجا ایران هست صدای استبداد و نعره های قدرتمندان نبود نفس کش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سال نو

بعد از همه کشمکش های دنیا و بعد از تمام لحظه های شیرین و تلخ سال ۸۶ یک جمله میشه نوشت

سال ۸۷ مبارک بر خودم و خودش و هزار تا ادم شنا و غریب درست میشه همه چیز غصه نخورین و بخندیدن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

حاج اقا

سلام حاج اقا. بفرمائین تو .من مخلصم. حاجی تو نباشی ما روی زمین هم نمی تونیم باشیم چه برسه به اسمون . اینجا ایرونه گور بابای هر چی اجنبی وطن فروشه قبلا روسها و انگلیسیها می خواستن تاراجمون کنن حالا این نیم وجبی ها!

می گم حاجی توی عیدی کارمندها موندیم. سر خیر امواتمون همه وامهای خارجیمون هم کنسل شده چی کار کنیم حاجی ؟

مردم ریختن توی بانکها و هی پول می خوان .

حاج اقا : بلند شو دو رکعت نماز بخون درست می شه خدای بزرگ هست

جون حاجی قلقلکمون نده داغون داره می شه همه چی شما یک چیز های دیگه می فرمایین

حاج اقا: هر چی مونده طلب هست برین بگیرین از قبض اب و برق گرفته تا اقساط وام  کارخونه های تولیدی هر کس هم التماس کرد گفت ندارم یا حسین بگین و بندازینش زندان

به پیر زن پیرمرد ها هم رحم نکنین ماپولهامون را از سر راه نیاوردیم که اتیش بزنیم که

کارمند ها را هم حسابی سر کار بزارین

توی خیابون هم بساط جشن نیکوکاری راه بندازین شاید تونستیم خزانه را پر کنیم این عربها هم  چیزی دیگه بهمون نمی دن چقدر گاز و نفت پیش  پیش کردیم  اما نامردها یک قرون هم پول نریختن تو حساب

راستی شکر ها چی شد کسی دیگه شکر مفتی نمی ده نزول تو نزول کنیم

نه حاجی همه چی رسیده ته ته

حاجی : توی رادیو یک چند تا مراسم تشییع شهدا اعلام کنین و چند تا هم خبر فلسطین شاید مردم حواسشون پرت شد درضمن جنگ ابی قرمز یادتون نره کنکور و ازدواج و مسکن و سربازی و ترافیک را هم مثل همیشه بیشتر کنین ان شالله امسال هم مثل هر سال یک جوری رد می کنیم

نه بابا حاجی این کار ها مال قبلا بود دیگه این کارها هم جواب نمی ده

اما یک راه مونده حاجی می دونی چیکار بزنیم توبیراهه بی خیال دنیا

حاجی راستی دختر عربه را طاق زدی با چند تا بشکه نفت اخر معاملتون شد

نه بی معرفت نصف فروش اتانول را هم می خواست نمی صرفه

چرا نصرفه حاجی جون من برو بگیرش دنیایی داره ها و ......................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

طرز درست کردن یک ذهن بیخیال

می خوام یک ذهن بیخیال   برات درست کنم چون

زندگی احمقانه  شده  شاید نفس کشیدن کمی    احمقانه شده شاید پیشرفت هم  جزو تکرارهای زندگی باشه شاید تو خودت ......... شدی   اما  یک قصه هست که هنوز تکراری نشده

خوردن و خوابیدن و .... بیا تستش کنیم    اینجا  دیگه تکراری شدنش هم کیف میده

بخور بخور زیاد بخور از همه چیز بخور  میوه ها شیرینی ها غذا های مختلف مثل یک  حیوان اصیل و نجیب بخور سعی کن اب دهنت موقع خوردن از بغل غذاهات بریزه بیرون و صدای  چریدنت تا اوج اسمون بره اینجوری اصیل تر نشون میدی 

اگر میوه ها شیرین باشن مطئن باش رسیده شدن غیر از انار که حالم ازش به هم می خوره

چون روش قرمز قرمز هست  داخلش هم   که باز  می کنی  باز قرمز هست   ولی تا توی دهنت می کنی از ترشیش   داغون میشی    و تازه می فهمی انارش ایرونی بوده 

به این میگن شیعه بازی به روش کلاسیک به این میگن هر  چی اسمش رو بزاری بی خیال باز رفتیم  توی بیراهه بریم سراغ خوابیدن

و اما خوابیدن اون هم یک دنیا راحتی داره همین که می خوابی مطمئن میشی که  احمقانه های  زندگیت چند ساعتی باهات نیستن   مخصوصا همون  ادمهایی که نگاهشون مثل یک  ببعی اسهال گرفته یبس و بی معنی هست   اما از  شانس خوبیت همون  اد مها با همون  نگاه میاد توی خوابت هم

بع بع کنان  باز  علف می خواهن  و تو یک دفعه از خواب می پری و تازه می فهمی   که خواب بوده و لذت بیدار شدن رو هم حس می کنی

بعدش باید بیدار بشی  و خودت   رو بزنی  به کوچه علی چپ   روصورتت  را باید  پر  از شکلات کنی   که شیرین باشی و  تنت را پر از کاه و یونجه که نرم باشی  و مغز را تعطیل از هر هیاهو 

حالا اماده  بار بردن هستی  تا روی صورتت شکلات هست حتما  کسی هست که با زبونش همیشه  در  حال لیس زدنت باشه و هیچ جایی نرم و گرم تر از یک تن پر از کاه نیست

  می مونه کمی دلقک     بازی  و طنازی که اون لازم نیست با جیبهای پر پولت عوضش  کن   اگر خالی هم هست لزومی  نداره  که اصلا این همه  قوانین را پیاده کنی چون امکان نداره با بی  پولی بتونی زندگی کنی چه احمقانه  چه غیر احمقانه           

حالا اماده شدی برای اینکه نفهمی زندگی احمقانه شده

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

قسمت سوم زندگی من

هیس هیس داره یواش یواش خبری میشه گوش کن

این دفعه فرق داره این دفعه دیگه واقعا فرق داره دیگه فرق بین شجریان و مایکل جکسون نیست دیگه فرق بین پیتزا پپرونی و ابگوشت اقا تقی نیست دیگه موضوع بحث بر سر اینکه کرسی بهتره یا لحاف  کرسی نیست  این دفعه صدای قلبم هم فرق داره

گوش کن یک صدای عجیب داره میاد صدایی که با خودش  یک هیجان روحانی داره این صدای زمینیها نیست تلاش کردم تا تونستم احساسش کنم ولی سخت بود

یک مناسک تازه و یک حرف تازه ذوق زده نشو بحث کارت سوخت هم نیست

یک صدایی داره میاد از اخر اخر اسمونها که داره زیر و زبر میکنه خودم و خودش رو

درسته درست فهمیدی این دفعه من عاشق خود خود خدا شدم

به هیچ کس نگی اما فهمیدم که بدجوری با من هست

بی خیال مذهبی ها من مذهب خودم را خودم اختراع کردم عجب جوابی هم میده

موتور بنز رو گذاشتم روی پیکان خدا به خیر بگذرونه

گوش کن داره برف میاد اما این دفعه من با برف قاطی می شم این دفعه دیگه فرق داره

دارم از حیرت می ترکم دارم از این حوادث عجیب و غریب و منظم بودنش احساس عجیبی به من دست میده

من قسمت سوم زندگیم را پیدا کردم مبارک باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

نیاز

و من تمنا کردم که تو با من باشی

و تو گفتی هرگز هرگز

و من راغصه این هرگز کشت

این یک جمله هست که می تونین جای کلمه تو هزاران کلمه بزارین ولی من فقط یک کلمه می تونم بزارم

والسلام

                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 4:36 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

بدن و عشق

واما من .......

من ادامه بودن یک تفکرم و ادامه حرکت چند تکه گوشت به اسم بدن .بدون هیچ کم و کاستی . من هر لحظه هستم و تمام اعضای من هم هستند

اعضای بدنم ممنونم از اینکه من را همراهی میکنین از دستهام تشکر ویژه ای می کنم چون مثل یک اتومبیل فرسوده با من برخورد نمی کنند و همیشه کمکم می کنند

ممنونم که وقتی خراب می شوید یا احتیاج به تعمیر دارید بدون نیاز به توجه زیاد خودتان رادرست می کنین

ممنونم که بنزین خور نیستید که ادمها برایتان تصمیم بگیرند ممنونم بدون هیچ مالیاتی کار می کنید و هیچ وقت به هم دروغ نمی گویید

حرکات تندانگشت های من همیشه زبانزد بقیه اعضای من می باشد از شما انگشتان هم متشکرم چون بعضی وقتها خوب حرکات موزونی دارید

ما با هم یک ملتیم که هیچ کس به کسی منت نمی گذارد وقتی راه میرویم همه با هم هستیم اگر کسی از ما خواست از ما جدا شود تمام دردها به سراغمان میاید و همه یک صدا می گوییم نرو

ممنونم تن من که همیشه با منی و همیشه با من در همه لحظات هستی

و اما عشق با تو مشکلها دارم تو مثل بدن نیستی نارام و مشوش و گاهی ارام و دوست داشتنی هستی نمی دانم بودنت مثل بقیه اعضا هست یا نه نمی دونم بودنت همیشگی هست یا لحظه ای 

راستی عشق تو در کدام قسمت بدن من هستی همیشه نبودنت در همه اعضا تاثیر می گذارد پس تو باید در همه جا باشی

 به هر حال از تو هم ممنونم

علت عاشق زعلت ها جداست

عشق اسطرلاب اسرارخداست

عشق ان است که حیرانت کند

بی نیاز ازکفروایمانت کند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

سراسیمه

نون بدو اب بدو تو بدو

جهانبینی احمقانه ای هست مگه نه!!!!! همون جمله نگرد نیست گشتیم نبود را هزاران نفر نفر هی انجام می دن و باز سراسیمه تر از دیروز به نتیجه نمی رسن

انگار همین دیروز بود که ارزو می کردم و همین امروز تحقق ارزوی دیروز بود اما حیف که باز همین امروز ارزوی جدیدی کردم که فردا منتظر رسیدن بهش هستم

من بدو نون بدو اب بدو یکی از تکنیک های قدیمی هست برای سرگرم کردن ادمها .مخصوص سر پیری بدجوری حال می ده ادم همش سراسیمه باشه

نمی دونم چرا هر چی ادمها گنده تر می شن بیشتر سراسیمه می شن یک عده که قربونشون برم جزو اکبندیون هستن که مثل همیشه دارن میان و میرن وماشالله یک خال کوچیک هم به سلولهای خاکستری مغزشون نمی افته  که  به سلامتی ما که نه به اونها کاریداشتیم و نه داریم  ولی بقیه ادمهای اهل تفکر بدجوری توی این قصه افتادن

و اما دویدن و نون و اب اخراخرش  دیگه می تونه به سکونت در بزرگترین کشتی مسافرتی دنیا که چهار فصل نام داره ختم بشه که   ۱۱۰ اپارتمان داره و قیمت هر یک دونه اپارتمان ۷۵ متریش ۸ /۲ میلیون دلار به بالاست و سونا و زمین تنیس و استخر هم داره

اما وجدانی همین الان هم بری از ساکنان این کشتی تفریحی هم بپر سی از زندگیت راضی هستی یا نه می گه هی بدک نیست ولی اگر  ........... و اونوقت ادم دوست داره یک بادمجون مشکی اعلا روی چشمش حک کنه و بهش بگه

نون بدو اب بدو تو ندو !!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

نامه

پس این خوشبختی که میگن کجاست اگر تو هم به این رسیدی که نه خونه و نه ماشین و نه هزار تا مال و اموال ادم را نمی تونه خوشبخت کنه پس باید کجا وکی  دنبال چی بچرخیم

سخته می دونم اما راستش واقعیت همین هست مثل یک گرداب همش می چرخیم و اخرش اونقدر توی یا توی فکر جمع کردن ثروت می افتیم که هلاک میشیم یا از شدت فقر به جنون می رسیم

به نظرت چیکار کنم

 بنای زندگی من شده کار و کار نمی دونم حرکت بعدیم چی هست اما وقتی تو به این نتیجه می رسی که اینها خوشبختی نمیاره من هم قبول دارم

بیا همیشه سعی کنیم که قشنگ ترین لحظات زندگیمون را قاب بکنیم بزاریم توی اولین صفحه زندگیمون و اسم این اولین صفحه را عشق بزاریم

خجالت نکش با صدای بلند بگو من عاشق هستم عشق خجالت نداره عشق غرور داره و لی از یکنواختی نگو و از اینکه بگی از اون ادم فقط یک پوسته مونده

نه از تو همون ادمی مونده که من توی رویاهام داشتم هیچ کس و هیچ چیز نباید و نمی تونه رویاهای من را بشکنه

دوست دارم نفس بکشی دوست دارم بودنت مثل رفتنت قشنگ باشه امیدوار باش و خیلی محکم

یاد اون صفحات قشنگ خاطرات زندگی بیفت می دونم می تونی

در ضمن حواست به پلیس ها هم باشه جریمه نشی همین

و من در خاطره ای از سکوت دست و پا می زنم و تو در تلاطم شادی برایم دست تکان می دهی و این راز بودن ماست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

اعدام یا زهر چشم

بعضی وقتها ادم هوس می کنه بزنه سیم اخر همون سیمی که نه ازش بحث کار هست و نه نفس کشیدن و نه اینده

ولی بعضی از قدرتمندان به سیم اخر زدنهاشون واقعا وحشتناک هست

یک ویدیو کلیپ دیدیم که صد رحمت به قبایل ادم خورها

فیلم نحوه سنگسار شدن یک دختر ۱۲ ساله عرب رو نشون می داد که زیر دست و پاهای یک عالمه مردم افتاده بود و در حال کشته شدن بود  و همه با ضربات پا به صورت و بدن دختر قصد کشتن اون رو داشتند

اول فکر می کردم از این فیلم های بدل هست که درست می کنن ولی بعد از چند بار دیدن فیلم به درست بودنش ایمان پیدا کردم

بعد از لگد کوبی های شدیدی که توی صورت و بدن این دختر میشه با یک تکه سنگ بزرگ مغز این کودک متلاشی میشه

قبلا فیلم سربریدن های القاعده را دیده بودم و لی این یکی خیلی بدجور روی مغزم راه رفت . به قول بچه ها ادم میره توی سنه غار نشینی

چند وقته هم دست بریدن و دار زدن و اینها هم خیلی توی ایران داره مد میشه  

فکر کنم دارن از بعضی ها دارن زهر چشم می گیرن و به همه اعلام می کنن که نفس کش  نبودددددددددددددددددددددد نفس کش

خدا به خیر کنه ننه جون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

ایران و هزار حمله اعراب

این جمله ها را دقیقا بهش فکر کنین زیاد شنیدین

 سلام حاج اقا بفرمایید

 حاج اقا امین این قسمت بازار هستند حاج اقا نور چشم ماهستند حاج اقا ....

بازگشت دو فرشته از سرزمین عشق و ولایت مکه مکرمه را تبریک می گوییم جمعی از دوستان محل و حسن اقا نانوا و محمد مکانیک و علی برقکار و جمعی از کارکنان وزارت امور خارجه

حاجی و حاجی بازاری و حاجیه خانم و مکه و کعبه رو توی این چند وقت بدجوری حال از ما گرفت

 حداقل توی این چند وقته بد جوری تمام سلولهای مغزم را به کار گرفته نمی دونم کشورهای خارجی هم مثلا هر کی از امریکا می ره کانادا حتما بهش حجی و کلی تبلیغ و شام و دید و بازدید دارن و حتما میگن تقبل الله انی فی دخول کانادا و کلی ادخل فی امریکا پس یمد علی الحیات حجیکم مقبول و نمی دونم چی چیکم چی چی جور

ببین چی کار کردن با ایرانی جماعت اینکه اداب و سنت و دین و ایمان و کعبه و مکه و خدا باید بمونه و هر کسی باید بهش اعتقاد داشته باشه وگرنه بهش کافر میگن را اصلا می زاریم کنار

اما اینکه عرب عجم بازی بشه و اونها توی ماشین اخرین سیستمشون بشینن و به ایرانی ها بخندن و ما ایرونی ها هر روز ملتماسه توی صف ورود به این عرب دونی بشیم را خیلی هم بهش کار دارم

 تا مهر ورود و خروج به بلاد عرب توی پاسپورتت نخوره نمی تونی حاجی بشی و وقتی توی پاسپورتت این مهر لعنتی خورد انگار تمام کائنات و فرشته ها تازه می فهمن بابا تو ادمی و اصلا مسلمانی و خدا را قبول داری نمی دونم اگر این حاجی شدن را این عربها تایید می کنند حتما خدا را هم باید اینها تایید کنند

اصلا این شعار نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی به جنوب و شمال ایران انگار کاری نداره این شعار مخصوص بلاد کفر هست نه بلاد عربها

حوصله ندارم بیشتر از این حرص بخورم برم سراغ یک لقمه نون به قول بابام حلال گور به گور همشون جناب رییس جمهور نوشتم که بدونی که خیلی ها می دونن چه خبره اما چه کنم که صلاح کار کجا و من خراب کجا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

رهبران خانوادگی

اینکه در جامعه ایران نبود یک استراتژی فرهنگی و اجتماعی که همه قشر های جامعه بتونن قبولش داشته باشن همیشه احساس شده و یک زخم قدیمی هست اما در این بین وجود خانواده به عنوان مهمترین قسمت ایجاد و تولید فرهنگ نقش مهمی در حرکت  جامعه ایران داشته

 مهمترین مشکل خانواده های ایرانی نداشتن رهبر های خانوادگی هست رهبرهای خانوادگی مهمترین نقش را در ایجاد و متحد کردن گروه های یک قوم   دارند این رهبر ها با قدرت کلام و نفوذ بر اعضای تک تک خانواده های زیر مجموعه می تونن در جهت ایجاد مای گروهی و حرکت های گروهی نقش مهمی داشته باشند

در ایران مراسم های گروهی از قبیل ختم انعامها  نذورات مراسم های مذهبی مثل عاشورا تاسوعا جشن ها و عذاداری ها بزرگترین قسمت از حضور رهبر های خانوادگی را تشکیل می دن

قدرت رهبر های خانوادگی در خارج از ایران انقدر زیاد هست که معمولا در لیست شرکت های بزرگ که دنیا را تسخیر کردند ما با رهبران خانوادگی مواجه میشم که این رهبر ها با تمام وجود قوم و افراد هم خونشون را حمایت می کنند و در صورت بروز مشکل لحظه به لحظه در جریان قرار می گیرند و با تمام وجود در جهت حل مشکل گروه حرکت می کنند

پس از انقلاب سال ۵۷ ایران و پس از هیاهوی جنگ و بازسازی نبودن رهبر های خانوادگی و نبود الگوی حرکت این گونه رهبران باعث شده تا رهبران سیاسی قدرت بیشتری به دست بیاورن و وضعیت نا بسامان فعلی در زمینه اقتصادی و سیاسی را بوجود بیاورن

طرح سیاسی فرهنگی که الان رهبران خانوادگی را نشون گرفته باعث از بین رفتن خانواده های بزرگ میشه و واقعا دست پلید گروه های سیاسی توی این کار دقیقا حس میشه

به هر حال به علت عدم وجود بنیاد های مالی و حمایت های دولتی از این رهبران خانوادگی هر روز شاهد کم رنگ شدن نقش این افراد در این گروه ها  و به طبع پررنگ شدن نقش رهبران سیاسی هستیم تمام اصناف بازار گروه ها شرکت ها در داخل ایران معمولا توسط گروه های سیاسی غیر همخون اداره میشن که این کار چیزی جز در گیریهای داخلی و پایین بودن بهره وری حاصلی نخواهد داشت

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

حواست باشه

دیدی گفتم حواست باشه ورپریده باز گوش ندادی

دیدی گفتم بچه جون هر کاری حساب کتاب داره هر کاری قانون داره افرین که بلد شدی  

این دو جمله اول پی ام بود به خودش و خودم اما این خودش کی هست این خودم کی هست براتون میگم

برگردیم به خاطرات شونصد قرن پیش وقتی فینگیل بچه بودم  همیشه توی بازی ماشین بازی من رییس  یک کارخونه ماشین سازی  بودم با یک عالمه کارگر که طرح های جدید می دادن ومن هم نوک نوک اون شرکت بودم و مثلا رییس

و کل تولیدات اون کارخونه چهار تا دونه ماشین پلاستیکی خوشگل بود که با عرض معذرت نیروی محرکه این ماشین های جادویی  نخ سفیدی بود که از جلو بهشون وصل کرده بودم و هی می کشوندم این ور و ان ور

اون موقع همیشه فکر می کردم ساختن و مدیریت چهار تا دونه ماشین که کاری نداره بابا برو توی فکر فرستادن موشک به کره مریخ !!!!! الله اکبر ببین بچه اروم میشینه حالا

یادش به خیر اما این طرز تفکر حالا که مثلا پشت لبمون سبز شده باز ولم نمی کنه حالا نه به اون شوری شور و نه کارخونه ماشین سازی !!!!!!! در حد یک تحول فرهنگی اجتماعی زناشویی کافیه   

و اما خرابکاری که ازش می خوام حرف بزنم توی جمله پایین خلاصه نمیشه اما خوب در مکان های عمومی بیشتر از این نمیشه گفت عیب داره !

نفس ها حبس میریم ۴ متری البته ورود فقط برای اقایون مجاز هست خانمها با چادر اشکالی نداره البته اگر پوشیه بزنن

برو بریممممممممممممممممممممم شیرجه

 اخ اخ یادم رفت از حاج اقا  صیغه نومچه را بگیرم الان داخل استخر تمام اب های مکروه هی می خوره به تن من  روز قیامت را چیکار کنم

خانمها تشریف ببرین بیرون تا اطلاع ثانوی هیچ گونه ارتباط ابی استخری  با هیچکدوم نمی تونم برقرار کنیم حاج اقا نمی زاره

حاج اقا گفته صیغه نومچه را با سنجاق قفلی باید متصل کنیم به اب روان که نوشته های صیغه نومچه با اب در تماس باشه اون وقت همه به هم حلال هستن

حالا فهمیدین موضوع چی بود بگذریم زیاد کشش ندیم  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

گرداب ایران

دیگه یواش یواش داره همه چی یادم میره

خودم نوشتن کارم دوستام دوره اخر زمون شده

یکی از بهترین دوستهام داره از ایران میره و باز یک بار دیگه رفتن و اه کشیدن و ....

 شوق رفتن توی کلم داره یک باردیگه زنده میشه حالم به هم می خوره از این همه دروغ و ریا و فشار و استرس

پولدار و بی پول هر دو طبقه استرس دارند می خوام برم یک جایی خیلی دور

 تصمیمم را گرفتم منتظر شرایط هستم باید رفت

باید عادت کنم به سنگدل بودن باید عادت کنم به محیط های غریب و بی هم نفس باید عادت کنم

عکس احمدی نژاد و بسیجی ها و جنتی و کلکسیون مزخرفات ذهنیم خیلی طول می کشه تا از بین بره ولی قول دادم که وقتی رفتم انور اب همه را یکی یکی پاک کنم از ذهنم 

می دونم جایی که می خوام برم حتی این  مزخرفات را نمی فهمن چی هست وای به حال اظهار نظر

خیلی از دوستهای هم دانشگاهیم رفتند خیلی ها غربت ریشه اشون را خشک کرد و دست از پا درازتر برگشتند  اما مثل اینکه باید رفت

منتظر ازادی هستم حتی اگر هزینه اش به اندازه  بار سنگین غربت باشه .

همه کار ها خوبه شرکت کار تولید کارمندها همه چی سر جاش هست این من هستم که مشکل دارم

دایره اطراف هر روز کوچیک و کوچیک تر میشه تلویزیون و رادیو حذف دوستان زائد و اضافی حذف فامیل های الکی حذف و در انتها چند نفر و چند کتاب

به گرداب زندگی خوش امدیداینجا تهران ایران

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

ازدواج موقت و هزار خبر

این روزها بحث ازدواج موقت انقدر روی بورس اومده که به خود من هم القا میشه جون عمه مبارک تمام مشکلات می خواد حل بشه

نمی دونم رکود مسکن و رکود شغل و بازار سرمایه چرا منجر به رکود بازار ازدواج شده در هر صورت به عنوان یک فرد بی طرف و مجرد چند تا نکته هست که بد نیست بگم

اول اینکه بازارگرمی خانمها و بریدن گوش اقایون با هر قیمتی و مهریه های انچنانی و خلاصه هزار تا ترفند ماهرانه که خانمها خوب بلدن( البته به جز درصد محدودی)  با این تکنیک به طور کاملا حرفه ای برداشته میشه

باید یک فرقی بین ازدواج و خریدن۱۰ کیلو سیب زمینی وجود داشته باشه یا نه .

البته من مطمئن هستم این قانون به درد مجردها نمی خوره چون مشکل اصلا مجردها نیست یکی از نماینده های زن مجلس انقدر از این موضوع ناراحت شده بود که  از پشت رادیو داشت گلوی وزیر کشور را تیکه تیکه می کرد

من هم بودم شاکی می شدم به یک دلیل چون رقبا زیاد میشن ان وقت هم باید ارزون حساب کنی هم سرویس بهتر بدی ان وقت بازار عشوه و ناز و نمی خوام و امشب نمی تونم و باید فلان چیز را بخری تا فلان کار را بکنم و همه بر باد فنا می ره و این یعنی خلع سلاح کردن زنهای ایرونی

تازه بعد از این ماجرا مردها می تونن بفهمن عاشق خود خود زنشون هستن نه ان یک ساعت کار باحال شبانه

درسته که اصول شبانه کانون گرم خانواده از قانونمندی می افته  و هزار تا درد بی درمون دیگه اما بهتر است اینجوری بگیم که التماس های شبانه اقایون به خانم های محترمشون کم میشه و این یک برگ برنده هست برای اقایون

جای فک زدن زیاد و به اصطلاح مخ کوبی راحت با مراجعه به اولین باجه شهر نو و پرداختن اندکی پول به رسم نفقه البته  مشکل حل میشه و به جای خوی حیوانیت (به قول خانمها ) اقایون با خوی عشق و محبت  داخل منزل میرن (مسخره از نظر اقایون )

خودمون را گول نزنیم ادم عاشق یک نفر توی یک ساعت نمی تونه بشه فقط می مونه ان حال و هوای خاص که  به نظر خانمها چیز مسخره ای هست و اصلا مهم نیست و نباید اقایون با این حال و هوا همسرشون را دوست داشته باشن پس اگر این حس مسخره هست باید خارج از کانون گرم خانواده ارضاش کرد

می دونم موقع خوندن این سطرها الان امپر خانمها بالا رفته و برعکس اقایون داره سوت و کف می زنن اما اقایون برای شما هم دارم

اقایون محترم لطفا اندکی درویش باشین و اینقدر چشمهای مبارکتون دنبال این هوسرانیها نباشه بی زحمت تشریف ببرین توی تولید و علم که انقدر کشورمون رفته ته جدول از نظر همه چی ادم روش نمیشه به یک خارجی بگه ایرانیم و از ایران اومدم

حالا قرمز شدی باز فکر این چیز ها باش از ان مغز وامونده ات این چیزها را بریز دور

جناب وزیر این چیز ها نه قانون می خواد و نه بحث راستی نگفتی پول نفت ها چی میشه !!!!!!!!!!!!!

ادمهایی که عاشق هم هستن نه خریدو فروش می کنن نه گرو کشی نه منت .این را گفتم که بدونی اگر یکی از این سلاحها را به کار می بری تو عاشق نیستی تو دلال جسمت هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:46 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

پست مشکوک دیوونگیهای من

دارم طرحم را اجرا می کنم

گوش کن ترسیم کن

یک اتاق که هم دیوار هاش هم سقفش همه اهنی هست و راه ورودیش فقط یک دایره هست به قطر یک متر که اگر بخواهی داخلش بشی باید اول یک پا و گردنت را داخل ببری و بعد پای دیگه و بقیه تنت را

. ارتفاع تا سقف انقدر کوتاه هست که چند سانتی بیشتر نمونده تا سرت به سقف بخوره

همه جا ه رنگ سفید هست هیچ رنگی نیست به جز لباسهات که سفیدی اتاق اهنی را به لجن کشیده

نترس این صدای قدم زدن من هست که اینقدر فضای اتاق را ترسناک کرده نترس !!!!!!!!!!

یک لامپ سفید و پر نور و صدای یک هواکش قوی کل وسایل این اتاق هست

این اتاق تفکر من قرار هست باشه جایی که با دنیا ارتباط نداره و هیچ پنجره ای به بیرون نداره

هیچ صدایی نیست جز صدای یک هواکش قوی

هیچ رنگی نیست جز سفیدی هیچ مزاحمی نیست جز خودم 

من قرار هست کل زندگیم و کل تفکراتم را توی این اتاق برنامه ریزی کنم یک خوده ترسناک هست ولی امکانش هست حرکت بزرگی در راه هست و مبدا این حرکت از همین اتاق کوچیک فلزی داره شروع میشه

خبر های بعدی بعد از اولین جلسه با خودم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

مسجد خدا و انرژی هسته ای

بابا دم این سیاسیون محترم گرم علتش را توی این متن زیر بخونین

تشریف برده بودم دستشویی یکی از این مساجد محترم تهران که از دست فشار های جسمانی راحت بشم و یک کمی دنیا را رنگی ببینم بعد از اینکه کارم تموم شد و داشتم می امدم بیرون تابلو اعلانات مسجد از دور حسابی جلب توجه کرد

من که توی دانشگاه پاتوقم خوندن این تابلو ها بود حسابی جو گرفتم و رفتم جلو تا ببینم روی تابلو چی نوشته 

خشکم زد سه تا برگه رنگی توی اعلاناتش بود :

اولی در مورد این بود که غیبت نکنین دروغ نگین اگر فلان کنین اونجوری میشین خدا در پل صراط بهتون گیر میده و از این حرفها

دومین برگه در مورد ساده زیستی پیغمبر نوشته بود و چه جوری زندگی می کرد غذاش چی بوده و چه جوری به بقیه کمک می کرده و از این ماجراها

تا اینجاش زیاد برام عجیب نبود اما برگه سوم که بدجوری تمام عصب های حسیم را به هم ریخت به این مضمون بود

نوشته بود چند تعریف : شکاف هسته ای یعنی ...... انرژی هسته ای یعنی ..... اب سنگین یعنی ........ و خلاصه یک کلکسیون از اطلاعات هسته ای و علمش را توضیح داده بود

من که موندم اینجا مسجد بود یا پایگاه همون یک صدم یک درصد ایرانیها

درسته اخه ادم همه چی را با همه چی قاطی بکنه توی دانشگاه همه حرص علم را می زنند ان وقت دو زار بودجه نمی دن که یارو تحقیقاتش را تموم بکنه عوضش جاش اردوی شونصد هزار نفری بسیجیان محترم را ترتیب می دن

ان وقت توی مسجد در مورد شکاف هسته ای و راکتور ها و این مفهومات بحث میشه

عجب اوضاعی هست عجب قمر در عقرب

سیاسیون ما در طمع مال بیشتر و قدرت بیشتر همه چیز را دارن له می کنند حتی مسجد ها را

خدا به خیر کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

کردستان و هزار ماجرا

شاید سفر یکی از ملزومات جدا نشدنی از زندگی  من باشه اما توی سفر اخرم به یکی از شهرهای کردستان ماجرای عجیبی را دیدم که خالی از لطف نیست بگم

با مدیر عامل شرکتی بودیم و داخل یکی از بازارهای محلی کردستان داشتیم قدم می زدیم که گلاب به روتون مشکل اجابت مزاج پیدا کردم و با زبون  بیزبونی گفتم دستشویی کجاست .مدیر عامل کارخانه محترم گفت می خواهی یک چیز جالب بهت نشون بدم که رفتی تهران برات خاطره بمونه

ما هم که ذاتا دنبال اسرار مخوف عالم هستیم لبیک گفتیم و دنبالش را ه افتادیم کنار مسجدی یک زیر زمینی بود که با پله های زیادی به پایین می رفت من و شریک محترم و جناب مدیر عامل سه نفری از پله ها پایین رفتیم من که فکر نمی کردم انجا اثری از توالت باشه فکر کردم که شاید چند تا شیر اب گذاشتن که دستهات را بشوری از پله ها که رفتیم پایین همه چیز خیلی مشکوک به نظر رسید

سمت چپ پله ها یک اتاق نسبتا بزرگی دیدم داخل شدیم . دیدم جناب مدیر عامل دارن تشریف می برن ته اتاق . دیوار های کوتاه که بلندیش تا کمر ادم می رسید  نصفی از اتاق را پوشونده بود مثل دندانه های یک شونه

من که هنوز توی باغ نبودم که موضوع چیه تا امدم داخل یکی از این دیوار های کوتاه را ببینم عرق روی پیشانی مبارک نشست علتش هم این بود که یک نفر داخل همون نصفه دیواری که تا کمر ادم بود و در هم نداشت داشت کارش را می کرد تعداد این دیوار های نصفه بدون در انقدر بود که یک بار دیگه ریسک کنم و دیوار بعدی را ببینم داخل دیوار بعدی هم یک پسر بچه بود که خیلی ازاد در ملا عام داشت اجابت مزاج می کرد و تازه فهمیدم عجب جایی گیر افتادم تعداد این حجره ها شاید به ۱۰ حجره می رسید

دیدم مدیر عامل هم رفت توی دیوار اخری و خلاصه نشست نه راه پس داشتم نه راه پیش دل را به دریا زدم رفتم داخل یکی از این حجره ها باحال نشستم مثل تمام دستشویی ها هم شیر اب داشت هم سنگ توالت هم شلنگ مربوطه فقط نمی دونم چرا نه در داشت نه دیوار بلند 

 تا حالا حتی خارج از ایران هم که بودم اینقدر ازادی را حس نکرده بودم

اولین باری بود که لحظه به لحظه دستشویی رفتنم با ازادی کامل و  اضطراب بود و علت اضطرابم دو تا چیز بود :

اول اینکه اگر مدیر عامل که دستشویی اخری بود کارش زودتر تموم می شد اگر می اومد جلوی  من  باید بهش چی می گفتم و ثانیا اگر یک نفر می خواست بیاد داخل دستشویی  من چه جوری باید اعلام می کردم که کارم هنوز مونده و یا تموم شده 

خلاصه فکر کنم رکورد  حداقل زمان  دستشویی رفتن توی دنیا رو من ان روز زدم و سربلند زودتر از همه اومدم بیرون و شریک مبارک از خنده داشت می مرد البته ان جرات ریسک یک توالت بدون در و دیوار را نداشت ولی خوب شد که نداشت  

این تجربه اولین دستشویی بدون در و دیوار من بود

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

شاه وز وز

زری خانم : اوا مرد خاک به سرم شد. ۲۴ ساعت از تحویل سال نو می گذره اما  هنوز خونه دختر پسر خاله عمه بزرگه مامانم نرفتیم بدو بدو باید زود انجا هم بریم.

عباس اقا : انجا چرا دیگه من ان یارو را نمی شناسم اخرین بار ۵ دقیقه پیارسال با هم حرف زدیم ان هم در مورد اینکه اب و هوای گرم بهتره یا ابری که تازه اخر هم به نتیجه نرسیدیم .

زری خانم : یعنی که چی !!!!!!!خوب عید یعنی همین دیگه مگه از عید توقع دیگه هم داشتی انتظار چی داشتی  تو از همون اولش هم اجتماعی نبودی  

عباس اقا : اجتماعی که این باشه می خوام نباشه  و بعدش .........

جیغ جیغ و بوق بوق و هوار و داد و بزن بزن و دادار دادار و ...........

این داستانی که بالا نوشتم احتمالا توی خونه خیلی از ایرونی ها این روزها داره اتفاق می افته مهمونی های ۵ دقیقه ای مزخرف که اسمش را میزارن چی چیه  رحم .البته اگر اسمش را بزارن قطع رحم قطع اعصاب قطع لذت های معمولی زندگی بهتره .واقعا اگر بین یک لیوان اب زرشک داغ بدون نمک و یک همچین مهمونی مجبور باشم یکی را انتخاب کنم همون جام زهر را می نوشم تا یک همچین مهمونیهایی!!!!!!!!

اره بابا جغد بودن ولی با خیال راحت نفس کشیدن بهتر از شاه وز وز بودن هست این اصطلاح شاه وز وز یعنی استاد مسلم فک زدن ان هم نه با اطلاعات عالی دقیقا اگر ادم یک نفر را توی خیابون یخه اش را بگیره و در مورد پیچ سمت چپ موشک بالستیک بخواد بحث را شروع کنه  خیلی راحتتر از این مهمونی های ۵ دقیقه ای سالی یک بار هست تازه اگر شانس بیاری چون ممکن هست بعضی از این مهمونی ها ۵ سال یک بار ۵ دقیقه باشه و معمولا توی همون ۵ دقیقه این الفاظ به کار می ره :

ای مبارکه ماشالله پسرتون که اسمش هم یادم نیست  دفعه پیش داشت شیر می خورد چه یک دفعه سبیلهاش در امده اوا زمونه چه زود می گذره

بیخیال بابا بیخیال ایرونی های محترم لطفا جای این اراجیف بندیها یا برین زیر بارون قشنگ بهاری بکیفین و یا برین ۱۳ به در با چهار تا دونه رفیق فابریک بگین و بچرخین و بیایین خونه 

خدایا این عید را از جامعه مسلمین نگیر  

این پست را نمی نوشتم می ترکیدم اخیش  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

یک چاق سلامتی

به کوری چشم عربها مثل اینکه ایرونی های عزیز باز دوباره بساط اداب و رسوم چند هزار سالشون راه افتاده و خونه تکونی و چهار شنبه سوری و شب عیدشون نشان از این داره که اینجا ایران هست نه مرکز تبلیغات عربها (قابل توجه مسوولین محترم )

عیدتون مبارک قول بدین زیاد اجیل نخورین حالا نمی دونم فامیل هاتون از انگشتهای دستتون بیشتر هست یا کمترولی در کنار دید و بازدید سعی کنین لااقل یک سفرکوتاه هم شده  برین (قابل توجه خسیسها و پولدوست ها ی محترم این قسمت شامل شما هم میشه )

به قول حاج محمد رضا که خدا بیامرزش یکی از قدیمیهای محله بود می گفت هر وقت بهار میشه تازه می فهمم که یک سال دیگه گذشته ان وقت نمی دونم خوشحال باشم برای سال بعد یا افسوس بخورم برای سال قبل .

تهران شلوغه شلوغه هنوز ولی احساس می کنم خیلی زود خلوت بشه مخصوصا ان چهار روز اول عید انهایی هم که ایران نیستند جای شما هم خالی می دونم دلتون لک زده برای ایران

سال نو مبارک قربون شما وحید  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 7:9 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

فراز هایی از سخن یک بنده مخلص

یک بنده خدایی داشت یک جایی داشت سخنرانی می کرد با یک سری تغییرات من حرفهاش را اینجوری فهمیدم

می گفت :

ای جوانان من عزیزان به گوش باشید که دشمن همچنان در کمین این ملت است

یک سری از این جوانان نااگاه در داخل این کشور همچنان نوار مهستی گوش می کنند همچنان فکر ارتباط با سایر ملل هستند همچنان سوال می کنند همچنان نمی توانند مثل کودن ها زندگی کنند  اینها باید بدانند که دشمن انها را فریب داده است

همه کشور باید جهاد کند برای مالیات دادن بیشتر این جهاد در راه خداست

عزیزان من مالیات بدهید کمتر بخورید کمتر بپوشید چون من پول بیشتر می خواهم

احاد این مردم همچنان پشتیبان من هستند به جرات می گویم ۹۹ درصد  بعضی از این نیروهای خود باخته فکر می کنند مردم در صحنه نیستند  اما بدانند من در صحنه باشم کافی است بعضی از این نیروهای  انقلابی فکر می کنند من به فکر جیب خود هستم و حال من را می گیرند ما برای اینکه حالمان را زیاد نگیرند سی چهل تا کارخانه به انها می دهیم که رییس انجا باشند فقط برای رضای خدا

من میروم هر روز صبح سر ساختمان بیل می زنم من هم مسافر کشی می کنم من هم هر روز داخل مترو له می شوم من داخل زمین کشاورزی زیر افتاب هندوانه می کارم

من ادم راستگویی هستم

من خدمتگذار شما هستم هر چی پول دارید به من بدهید

انهایی که می گویند انرژی هسته ای به چه درد مستاجر می خورد انها بدانند بسیج همچنان در صحنه وجود دارد و همچنان دهن همه را سرویس خواهد کرد چون من می خواهم

ما در روز های پنج شنبه مراسم حالگیرون توسط نیروهای مخلص بسیجی را گذاشه ایم که تک به تک ماشینها را بگردند و مودبانه دهن همه را سرویس کند  که به شما بگوییم ما خدمتگزاران این نظام هستیم

من اجاره این ماه قصرم عقب افتاده بیشتر کار کنید مالیات بدهید دشمن در کمین است

من خدمتگزار این کشور هستم دشمن در کمین است و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 6:31 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

اصل 44 مبارکت باشه ایرونی

البتهدر زمینه  نوشتن بنده در حال ترک هستم چون احساس می کنم اب در .... کوبیدن هست  اما  در هر حال دلم برای ایرانم سوخت . علت هم این اصل ۴۴ بود که دقیقا حس می کنم موضوعش چیه 

 یک شعر بلدم خط به خطش برای ایران عزیزم جایی که دوستش دارم و دلم براش می سوزه

اصل ۴۴ و ذیل نویس و حکایت تلخ ما چنین بود :

دوباره زاغه نشینان به زاغه برگشتند  .

     دوباره راضیه بر فقر خویش راضی شد .

            به جای کشت کشاورز را درو کردند .

                   به جای نان به تساوی گلوله قسمت شد .

                                    دوباره هر چه زمین بود گور یاران شد .

 دوباره هر چه که رشتیم پنبه شد بر اب .

                   دوباره می شود اری اگر بپیوندیم .

                                 دوباره می شود اری ........................................

و به قول دوست عزیز وبلاگ نویسمان

زیبای خفته اسوده بخواب گوجه فرنگی ارزان شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط وحید  | 

ارزوی های بزرگ

جمله ای کوتاه و زیبا

 

       رسیدنتان مبارک

 

 

 

                                                                      روابط عمومی کوتوله های فیلیپینی خوشبخت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط وحید  | 

سبقت بگیر حرص بخور

عجب دنیایی شده تهران این را برای انهایی میگم که تهران نیستن اوضاع از ان چیزی که فکرش را هم بکنی عجیب تره چند تا چیز عجیب که خیلی مد شده را بگم بد نیست

اولا اینکه مد شده همه فنرهای ماشینشون را انقدر پایین میارن که ترجیحا از تمام چاله چوله های تهران به هیچ عنوان نمی تونن رد بشن به چه دلیل نمی دونم البته پیکان هم جزو این فهرست ماشین ها امده

مد شده وقتی شب می خوابی تا صبح همش کابوس گرونی قیمت های فردا را ببینی و اتفاقا فردای همون شب ببینی همش عین واقعیت بوده

مد شده ادم ها به هر شکل و به هر نحو از هم سبقت بگیرن حتی اگر با چنگ و دندون و  به روش ادمهای غار نشین  باشه مهم این هست که سبقت بگیری

هر چقدر بداخلاق تر و احمق تر رییس تر میشی به غیر از خواص

مد شده همه وامها و تبصره ها و اصول انسان شناسی و اصول شهروند مداری  دقیقا برای  چند نفر طراحی بشه و وقتی انها مشکلشون حل شد سریع بگن مدت بخشنامه تموم شده

مد شده دختر ها و پسرها  به هر نحو و به هر شکل با تمام متد های روز سعی در یافتن یک همسر ترجیحا برای سواری و بار کشی باشند

توی تهران بوق و ترافیک و صدا و حرص و چک برگشتی و هزینه ها و .... همه جزو لاینفک زندگی هستند به غیر از شیوخ عرب و وابستگان البته

و اما توی تهران یواش یواش به گوش میرسه که سوپاپ ها ی خطر نمی تونه خوب کار کنه و احتمالش نزدیکه که اش و اشپز و اجاق و ...خلاصه همه بره روی هوا

طبق معمول کشورهای جهان سوم

 نفس بکش ورزش کن امیدوار باش و زندگی کن مثل همه دنیا

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:22 قبل از ظهر  توسط وحید  |